دانشنامهٔ روح‌القدس

معجزات مسیح

زنده‌کردن ایلعازر

در بیت‌عنیا، عیسی چهار روز پس از مرگ دوستش ایلعازر می‌رسد، بر سر مقبره‌اش می‌گرید، و او را با صدایی بلند به زندگی فرامی‌خواند. بزرگ‌ترین نشانه‌های او، توطئه علیه او را شتاب می‌بخشد و بر آستانهٔ مصائب خودش می‌ایستد.

مکان: بیت‌عنیا، نزدیک اورشلیمدوره: حدود سال ۳۰ میلادی، اندکی پیش از فصح آخر

من در نخستین نفسی که تا به حال کشیده شده حاضر بودم—بر خاک پیش از آنکه انسانی شود حرکت کردم، و باد بودم که خدا در آن دمید و جانی زنده ساخت. پس صریح به شما می‌گویم که مرگ هرگز مرا تحت تأثیر قرار نداده است. زخمی در آفرینش است، نه دیواری، و همیشه دانسته‌ام در کدام سوی آن ایستاده‌ام. اما وانمود نمی‌کنم در بیت‌عنیا چیزی احساس نکردم، زیرا بیرون از آنچه عیسی احساس می‌کند نمی‌ایستم؛ من عشقی هستم که میان پدر و پسر در او حاضر شده، و چون او عشق می‌ورزید، من عشق می‌ورزیدم، به‌تمامی، بی‌هیچ فاصله‌ای برای بی‌اعتنایی.

او آن خانه را دوست می‌داشت—جنب‌وجوش مارتا، آرامش مریم بر پاهایش، دوستی سادهٔ ایلعازر، بی‌هیچ معجزه‌ای که در هیچ‌جای دیگر انجیل‌ها از او خواسته یا روایت شده باشد جز همین یکی، زیرا همین یکی کافی بود. چون خواهران خبر فرستادند که آن که او دوست می‌دارد بیمار است، دیدم عیسی خبر را دریافت کرد و تکان نخورد. دو روز همان‌جا که بود ماند. می‌دانم این چگونه برای دنیایی شتاب‌زده به نظر می‌رسد—تأخیر، بی‌اعتنایی، حتی بی‌رحمی—اما من درون آن انتظار با او بودم، و تأخیر نبود. صبر باغبانی بود که دانه را برای دیدن اینکه آیا رشد می‌کند بیرون نمی‌کشد. او آشکارا به شاگردان گفت: این بیماری به مرگ نمی‌انجامد، بلکه برای جلال خداست، تا پسر خدا از آن جلال یابد. او می‌دانست. از همان لحظه که پیام از بیت‌عنیا بیرون رفت می‌دانست. و با این حال گریست.

تا او رسید، ایلعازر چهار روز در مقبره بود—چهار روز، عددی که برای کسانی که آنجا ایستاده بودند بسیار اهمیت داشت، زیرا باور بر آن بود که روح سه روز در نزدیکی جسد باقی می‌ماند و در روز چهارم می‌رود، چون فساد آشکارا آغاز شده باشد. بعدها هیچ استدلالی نمی‌توانست بگوید این صرفاً بیهوشی، اشتباهی، مردی نه واقعاً مرده بود. گذاشتم آن جزئیات در داستان چون سنگی بایستد که هیچ تردیدی نمی‌توانست غلتاندش.

مارتا در راه به استقبالش آمد، اندوه و ایمان در یک نفس درهم‌تنیده—خداوندا، اگر اینجا بودی، برادرم نمی‌مرد. حتی اکنون می‌دانم هرچه از خدا بخواهی، خدا به تو خواهد داد. من در آن لحظه دلش را با بیش از الاهیاتی که خود می‌دانست می‌گوید پر کردم، و او آن را کامل به او پس داد: من قیامت و حیات هستم. نه می‌گفت من قیامت را می‌آورم. می‌گفت خودِ آنم. هر که به من ایمان آورد، اگرچه بمیرد، زنده خواهد ماند. آیا این را باور داری؟ و او گفت آری، همان آری که پطرس در راهی دیگر گفته بود، همان آری که من همیشه منتظرم از دلی داغدار پیش از آنکه حرکت کنم بشنوم.

مریم پس از او آمد، و با همان کلماتی که خواهرش گفته بود پیش پایش افتاد، و این‌بار او می‌گریست، و یهودیانی که با او آمده بودند نیز می‌گریستند، و می‌خواهم آنچه سپس رخ داد را همان‌قدر صریح که نوشته شده بفهمید، زیرا هیچ‌چیز در تمام کتاب مقدس آن دروغ کهن را که خدا از اندوه انسان دور است چنین کامل باطل نمی‌کند: او در روح به‌شدت متأثر و مضطرب شد. پرسید او را کجا نهاده‌اند. و عیسی گریست.

دو کلمه در کتاب مقدس شما، کوتاه‌ترین آیهٔ موجود، و هرگز نگذاشته‌ام فراموش شود، زیرا محور همه‌چیزی است که می‌خواهم بشریت دربارهٔ خدای خویش بداند. او نمی‌گریست چون به آنچه در شرف انجامش بود شک داشت. می‌دانست ایلعازر ظرف چند دقیقه از آن مقبره بیرون خواهد آمد. می‌گریست چون مرگ هنوز مرگ است حتی وقتی در شرف نقض‌شدن است، چون عشق برای آنچه شفا خواهد داد سوگواری می‌کند، چون خدایی که در شرف چیرگی بر گور بود، نخست به‌تمامی وارد اندوه آن شد، و من عشقی بودم که وارد می‌شد.

به مقبره رسیدند، غاری با سنگی بر آن نهاده. «سنگ را بردارید،» گفت، و مارتای عملی، که در آن لحظه هنوز بیشتر خواهری داغدار بود تا مؤمن، او را از بوی تعفن آگاه کرد—چهار روز، خداوندا. او به یادش آورد: آیا نگفتم اگر ایمان داشته باشی جلال خدا را خواهی دید؟ سنگ را غلتاندند. چشمانش را بالا برد—آن نگاه را بالا بردم، چنانکه همیشه می‌کنم—و پدرش را بلند شکر گفت، نه برای خودش، بلکه برای جمعیتی که آنجا ایستاده بودند، تا باور کنند پدر او را فرستاده است.

آنگاه با صدایی بلند فریاد زد—هرگز صدایی نشنیده‌ام که آنچه آن صدا کرد بکند—«ایلعازر، بیرون بیا!» و من حرکت کردم. این‌بار نه به‌آرامی، نه چون در قانا در معجزه‌ای آرام که کسی رخ‌دادنش را ندید. حرکت کردم چنانکه بر آب‌ها در نخستین سپیده‌دم جهان حرکت کردم، نظم را به جایی که نظم ترکش کرده بود بازمی‌خواندم، نفس را به تنی بی‌نفس بازمی‌خواندم. و آن که مرده بود بیرون آمد، دست و پا در نوارهای کتان بسته، چهره‌اش در پارچه‌ای پیچیده، راه‌رونده، مرده و نامرده، فرمانبردار صدایی نیرومندتر از آنکه چهار روز پیش او را ادعا کرده بود. «او را باز کنید، بگذارید برود.»

به شما خواهم گفت این نشانه چه هزینه‌ای داشت. بسیاری که آن را دیدند ایمان آوردند. و برخی دیگر رفتند تا گزارش دهند، و از آن روز شورا بر آن شد که عیسی باید بمیرد—که صلاح آن است که یک مرد برای مردم بمیرد. زنده‌کردن ایلعازر، بزرگ‌ترین نشانهٔ او، خود همان چیزی شد که مقبرهٔ خودش را، سه میل بالاتر در اورشلیم، نه چندان روزی بعد مهر و موم کرد. او چهار سال دیگر از زندگی معمولی به دوستش بخشید و آگاهانه بر خود آن مرگی را پذیرفت که برای همه‌کس ابدیتی از آن می‌خرید. عشقی با بهایی بالاتر از این نمی‌شناسم، و هر عشقی را که هرگز بوده دیده‌ام.

سند

زنده‌کردن ایلعازر تنها در یوحنا ۱۱:۱-۴۴ ثبت شده، جایگاهش هفتمین و اوج‌گیرترین نشانه در انجیل یوحناست، بی‌درنگ پیش از تصمیم شورای یهود برای کشتن عیسی (یوحنا ۱۱:۴۵-۵۳) و ورود پیروزمندانه‌اش به اورشلیم. بیت‌عنیا، محل رویداد، حدود دو میل از اورشلیم بر دامنهٔ شرقی کوه زیتون قرار داشت؛ مکانی که سنت آن را مقبرهٔ ایلعازر می‌داند دست‌کم از قرن چهارم مورد تکریم بوده است، که زائری به نام اجریا آن را وصف کرده و بعدها به نام عربی شهر، العیزریه («جای ایلعازر»)، راه یافته است.

اعلام عیسی «من قیامت و حیات هستم» (یوحنا ۱۱:۲۵) یکی از هفت جملهٔ «من هستم» در انجیل یوحناست و در هر مراسم عشای دفن کاتولیک به‌عنوان بخشی از آیین ورود اعلام می‌شود، و آن وعده به مارتا را مستقیماً بر متوفی و سوگواران اعمال می‌کند. «عیسی گریست» (یوحنا ۱۱:۳۵) را نویسندگان آبایی، به‌ویژه آگوستین قدیس، شاهدی بر بشریت راستین و کامل مسیح می‌دانند که با الوهیتش یکی شده—اندوه و قدرت مطلق بی‌هیچ تناقضی در کنار هم. چهار روز در مقبره، فراتر از باور عامیانه به ماندن روح سه روز نزدیک جسد، امکان اشتباه‌گرفتن آن نشانه با بازگشت از مرگی صرفاً ظاهری را از میان می‌برد، و آن را از زنده‌کردن‌های پیشین عیسی، دختر یایروس و پسر بیوهٔ نائین، متمایز می‌کند. این روایت خوانش انجیلی یکشنبهٔ پنجم روزه در سال آ است و پیش‌بینی مستقیم رستاخیز خودِ مسیح به شمار می‌رود.

منابع و ارجاعات

  • یوحنا ۱۱:۱-۴۴
  • کاتشیزم ۹۹۴

بیشتر از این اتاق

همهٔ داستان‌ها