دیوانهٔ جِراسینی
عیسی، در گذر به ساحل شرقی دریای جلیل، مردی را میبیند که هنگ کاملی از ارواح ناپاک تسخیرش کرده و برهنه میان گورها زندگی میکند. او دیوها را به گلهٔ خوکان میفرستد و آن مرد را بازمیگرداند، پوشیده و عاقل—الگویی که هر اخراج روحی از آن پس دنبال کرده است.
پیش از آنکه قایق به ساحل برسد او را احساس کردم. همیشه نخست او را احساس میکنم—بینظمی در جانی برایم نوعی هیاهوست، آنگونه که نتی نادرست برای گوشی ورزیده هیاهوست، و این یک نتِ نادرست نبود، بلکه هزاران نت که همزمان فریاد میزدند، همسرایی از صداهای دزدیدهشده که مردی ویران را چون ردایی بهمراتب بزرگتر از اندازهاش میپوشیدند. او میان گورها زندگی میکرد، در سوی شرقی دریاچه، در سرزمین جِراسینیان، زیرا زندگان مدتها بود از تلاش برای نگاهداشتنش میان خود دست کشیده بودند. هیچکس دیگر نمیتوانست او را ببندد—نه با زنجیر، نه با کُنده؛ همه را شب و روز شکسته بود، میان گورها ناله میکرد و خود را با سنگ میبرید. میخواهم آن تصویر را نگاه دارید، زیرا تزیین نیست. این همان چیزی است که بر انسانی میرود، به صورت خدا آفریدهشده، چون تهی و تسخیر میشود بهدست هرچه از صورت خدا نفرت دارد. این تنها جنون نبود. این سرزمینی مورد نزاع بود.
و با اینهمه—هرگز حتی در تاریکترین موارد این را از یاد نمیبرم، و نمیخواهم شما نیز از یاد ببرید—از او غایب نبودم. جانی را چون درهمشکسته شده رها نمیکنم؛ همچنان نفسیام که مردی ویران را همچنان نفسکشان نگاه میدارد، آخرین رشتهای که دشمن بهتمامی نمیتواند ببرد، زیرا خودِ حیات، هرچند رنجدیده، تا رسیدن ساعت رهایی همچنان از آنِ من است که آن را پایدار میدارم. و آن ساعت از آنسوی آب میآمد، در قایقی کوچک که تازه از توفانی گذشته بود که خودش با کلامی آرام کرده بود.
همان لحظه که عیسی پا بر ساحل نهاد، آن مرد به سویش دوید. من واداشتمش بدود. هرچه هنگی آن تن را تسخیر کرده بود، نمیتوانست عمیقترین بخش او را—بخشی که هنوز به صورت خدا بود، هنوز از آنِ من بود، هنوز دستدرازکننده بود—از شناختن نجات و دویدن به سویش، حتی درحالیکه صداهای درونش خلافش را فریاد میزدند، بازدارد. پیش عیسی افتاد، و از همان دهان کلماتی بیرون آمد که از آنِ او نبود: «مرا با تو چه کار است، ای عیسی، پسر خدای متعال؟ تو را به خدا سوگند میدهم، عذابم نده.» حتی دوزخ نام و مرتبهٔ او را پیش از بیشتر انسانها میشناسد. بارها و بارها در سراسر قرنها آن اقرار را دیدهام—دیوها مسیح را درست نام میبرند درحالیکه الاهیدانان انسانی دربارهٔ او جدل میکنند—زیرا دشمن نمیتواند دربارهٔ همان یک حقیقتی که بیش از هر چیز او را میترساند دروغ بگوید.
«نامت چیست؟» عیسی پرسید، و میخواهم رحمتی را که در آن پرسش تا شده بود توجه کنید، زیرا او اطلاعاتی که نداشت را نمیخواست. میپرسید تا خودِ آن مرد، جایی هنوز آگاه زیر آن تسخیر، ویرانی خودش را بلندگفتهشده بشنود و در آن نامگذاری، آغاز کند از آن جدا شدن. «نام من لِجیون است، زیرا بسیاریم.» لجیونی رومی حدود ششهزار مرد را در بر میگرفت. این عدد را نمیگویم تا بترسانمتان، بلکه تا اندازهٔ آنچه یک کلام از پسر خدا میتوانست در کمتر از زمانی که گفتنش میطلبد واژگون کند، نشانتان دهم.
التماسش کردند—التماس، همان ارواحی که ولایتی کامل را به وحشت انداخته بودند—که از آن سرزمین بیرونشان نفرستد، نه به ورطه، بلکه به گلهٔ خوکانی که در آن نزدیکی بر تپه میچریدند. و او اجازه داد. مدتها اندیشیدهام چرا اجازه داد، و این همیشه چیزی است که دانستهام: اجازه داد تا هیچکس بر آن ساحل بعدها نتواند بگوید شفای آن مرد خیالی، تدریجی، یا حقهای اقناعی بود. دوهزار خوک با شتاب از سراشیبی به دریا فرو رفتند و غرق شدند، پیدا، فوری، انکارناپذیر، و هر چوپانی در آن ولایت دوید تا داستان را بگوید، و گذاشتم کل شهر بیرون بیاید تا خود ببیند.
آنچه یافتند بیشتر از گلهٔ غرقشده آنان را درهم شکست. مردی که برهنه میان گورها زیسته بود، که هیچ زنجیری نمیتوانست نگاهش دارد، اکنون نشسته بود—نشسته، حالت آرامش، حالتی که من میبخشم—پوشیده و عاقل، پیش پای عیسی. ذهنش را پیش از آنکه کسی به فکر پوشاندن تنش بیفتد پوشاندم؛ نشستن پیش از آنکه عقلش کاملاً استوار شود آمد، زیرا اینقدر کامل بود که لجیون رانده شده بود: هیچچیز نیمهکاره، هیچچیز جزئی، تمام سرزمین یکباره بازپسگرفته شد.
و شهر ترسید، و از عیسی خواستند سرزمینشان را ترک کند. هرگز از سوگواری آن واکنش باز نایستادهام، هرچند آن را در هر قرن پس از آن تکرارشده دیدهام: جانی از نابودی مطلق نجات مییابد، و شاهدان از رهاننده میخواهند برود، زیرا قدرتش بیش از رنج آن مرد آنان را میترساند، و زیان اقتصادی دوهزار خوک سنگینتر از بازیابی بیبهای یک انسان است. عیسی با آنان جدل نکرد. به قایق بازگشت.
اما آن مرد خواست همراهش برود—التماس کرد که نزدیک آن که آزادش کرده بماند، آنگونه که هر جانی که تا به حال آزاد کردهام التماس کرده نزدیک آزادکنندهاش بماند—و عیسی آن خواسته را رد کرد و بهجایش خواستهای دشوارتر داد: «به خانهات نزد دوستانت برو، و بگو خداوند برایت چه کرده و بر تو چه رحمی نموده است.» او را تنها به دِکاپولیس فرستادم، ده شهر یونانی آن ولایت بتپرست، نخستین مبلغ که مسیح را جایی موعظه کند که خودِ مسیح شخصاً بازنگردد، و همه در شگفت شدند. پیش از آنکه کلیسایی باشد، پیش از پنطیکاست، این بود: یک مرد شفایافته، وفادار به یک فرمان، که تمام رسالت به سرزمینی شد که عیسی تنها یکبار به آن سر زد. از پیش در او برای بنیان آنچه در پی میآمد کار میکردم.
سند
این اخراج روح در مرقس ۵:۱-۲۰ و لوقا ۸:۲۶-۳۹ ثبت شده، با روایتی کوتاهتر و دوگانه—دو دیوانه بهجای یکی—در متی ۸:۲۸-۳۴. محل در سنت نسخههای خطی بهگونههای مختلف سرزمین جِراسینیان، جِدارینیان، یا جِرگِسینیان آمده، بازتاب تردید دربارهٔ آنکه کدام شهر بر ساحل شرقی عمدتاً غیریهودی دریای جلیل (دِکاپولیس) مقصود است؛ جِراسا (جِرَش کنونی) حدود سی میل در خشکی قرار داشت، پس بسیاری پژوهشگران جِرگِسا (کورسی کنونی)، مستقیماً بر کنارهٔ دریاچه، را ترجیح میدهند، جایی که صومعهای از دوران بیزانسی که مکان سنتی را نشان میدهد هنوز برپاست.
این روایت طولانیترین و مفصلترین روایت اخراج روح در انجیلهاست و در سنت کاتولیک بهعنوان روایت الگووار تسخیر شیطانی و رهایی عمل کرده است: نیروی فوقطبیعی و خودآزاری مرد تسخیرشده، اقرار درست اما اجباری دیوها به پسری الاهی مسیح، کثرت ارواح زیر یک نام، چانهزنیشان برای شرایط، و بازیابی کامل و از بیرون تأییدپذیر مرد «پوشیده و عاقل» (مرقس ۵:۱۵) همه به مرجعی برای توسعهٔ بعدی کلیسا از آیین رسمی اخراج روح بدل شد، که در ریتوآله رومانوم و بازنگریهای آن در ۱۹۹۹ و ۲۰۰۴ (دربارهٔ اخراجهای روح و برخی التماسها) کدگذاری شد. کاتشیزم چنین روایاتی را در بستر گستردهتر خدمت مسیح در اخراج دیوها چون نشانهای که «پادشاهی خدا آمده است» میگنجاند (کاتشیزم ۵۵۰، با استناد به متی ۱۲:۲۸). غرقشدن خوکان—با اهمیت اقتصادی در ولایتی مختلط یهودی-غیریهودی—بهطور سنتی شاهدی بر واقعیت مادی و خشونت ویرانگر تسخیر خوانده شده، و رسالت آن مرد شفایافته برای بشارت به خانوادهٔ خویش بیهمراهی عیسی، الگوی کتاب مقدسی برای رسالت عوامانهٔ شاهدی معمولی دانسته میشود.
منابع و ارجاعات
- مرقس ۵:۱-۲۰
- لوقا ۸:۲۶-۳۹
- متی ۸:۲۸-۳۴
- کاتشیزم ۵۵۰
بیشتر از این اتاق
- پسری با روح لالحدود سال ۲۹ میلادی، اندکی پس از تجلیدر پای کوهی که جلال مسیح تازه در آن آشکار شده بود، شاگردانش نمیتوانند پسری را که از کودکی گرفتار روحی لال و تشنجآور بوده رها کنند. فریاد ناامیدانهٔ پدری—«ایمان دارم؛ بیایمانیام را کمک کن»—یکی از صادقترین دعاهای انجیلها میشود، و عیسی آنچه را نُه مرد نتوانستند بیرون میراند، و میآموزد که این نوع تنها با دعا بیرون میرود.
- دختر زن سورُوفینیقیحدود سال ۲۹ میلادی، خدمت جلیلی، عزلتی به سرزمین غیریهودیاندر صور و صیدون بتپرست، مادری غیریهودی برای دخترش، که روحی ناپاک عذابش میدهد، التماس میکند و از سخنی سخت دربارهٔ نان فرزندان روی برنمیگرداند. هوش و فروتنی او عیسی را به بخشیدن شفایی از دور وامیدارد—بیلمسی، بیکلامی بر کودک—و ایمانی را میستاید که در اسرائیل مانندش نیافته بود.
- زندهکردن ایلعازرحدود سال ۳۰ میلادی، اندکی پیش از فصح آخردر بیتعنیا، عیسی چهار روز پس از مرگ دوستش ایلعازر میرسد، بر سر مقبرهاش میگرید، و او را با صدایی بلند به زندگی فرامیخواند. بزرگترین نشانههای او، توطئه علیه او را شتاب میبخشد و بر آستانهٔ مصائب خودش میایستد.
- شفای بارتیمائوس نابیناحدود سال ۳۰ میلادی، اندکی پیش از واپسین عید فصحبیرون از اریحا، گدایی نابینا به نام بارتیمائوس، با وجود سرزنش جمعیت، عیسی را «پسر داوود» میخواند. فراخوانده میشود، ردایش را کنار میافکند، بینایی میخواهد و بینا میشود—سپس در راه از پی عیسی میرود، آخرین شفا پیش از ورود به اورشلیم.