دانشنامهٔ روح‌القدس

معجزات مسیح

شفای بارتیمائوس نابینا

بیرون از اریحا، گدایی نابینا به نام بارتیمائوس، با وجود سرزنش جمعیت، عیسی را «پسر داوود» می‌خواند. فراخوانده می‌شود، ردایش را کنار می‌افکند، بینایی می‌خواهد و بینا می‌شود—سپس در راه از پی عیسی می‌رود، آخرین شفا پیش از ورود به اورشلیم.

مکان: بیرون از اریحادوره: حدود سال ۳۰ میلادی، اندکی پیش از واپسین عید فصح

از هنگامی که شهرها و دروازه‌ها بودند و مردانی که از هر دو رانده می‌شدند، من کنار گدایان دروازه‌های شهر نشسته‌ام. صدای ویژهٔ آوایی را می‌شناسم که در سال‌های خاموش‌شدن آموخته است باز هم فریاد بزند—و این همان صدایی بود که در راه بیرون از اریحا در جست‌وجویش بودم، در گرد‌وغباری که جمعیتی بزرگ برمی‌انگیخت، در آخرین پارهٔ راهی که به اورشلیم می‌رسید و به صلیبی که آنجا در انتظارش بود، با اشتهایی که من بیش از هر یک از آنان احساس می‌کردم.

نامش بارتیمائوس بود—پسر تیمائوس، و نامش را نگاه داشته‌ام، آنجا که صدها نامِ دیگر را ناگفته گذاشته‌ام، زیرا نام رحمتی کوچک است و این مرد از هر رحمتِ بزرگ‌تری محروم مانده بود. نابینا، و از این‌رو گدا، زیرا این تنها پیشه‌ای بود که جهانِ آن روزگار به مردی که نمی‌دید اجازه می‌داد: کنار راه بنشیند، ردایش را پیش رویش بگستراند و منتظر بماند تا سکه‌های غریبه‌ها تمامِ اقتصادِ زندگی‌اش باشد. شنیده بود—چنان‌که نابینایان همه‌چیز را تیزتر می‌شنوند، برای جبرانِ آنچه چشمانشان به آنان نمی‌دهد—که عیسای ناصری از آنجا می‌گذرد.

آنگاه چیزی در او به‌جنبش آمد که هرجا بیابمش بی‌درنگ می‌شناسم، زیرا من خود کارنده‌اش هستم: او را عیسای ناصری نخواند. او را پسر داوود خواند. می‌خواهم دریابی این عنوان برای مردی در جایگاه او چه هزینه‌ای داشت که در ملأ عام فریادش زند—ادعایی مسیحایی است، ادعایی شاهانه، از آن دست چیزهایی که به‌همان‌سان که توجه آسمان را برمی‌انگیزد، توجه سربازان را نیز برمی‌انگیزد. هیچ‌کس این عنوان را به او نیاموخته بود. من به او دادمش، همان‌گونه که فهم را نخست به فروتنان می‌بخشم، پیش از آنکه به دانایان بدهم، همان‌گونه که گدایی نابینا کنار راه می‌تواند با روشنایی بیشتری ببیند تا کاتبانی که تمام نبوت‌ها را خوانده‌اند و مردی را که پیش رویشان ایستاده از قلم انداخته‌اند.

«ای عیسی، پسر داوود، بر من رحم کن!» و جمعیت—محترم، در حرکت، بی‌طاقت در برابر درنگ—به او گفتند خاموش باشد. من در هر سده از آن پس دیده‌ام که جمعیت‌ها ناامیدان را خاموش می‌کنند؛ این یکی از کهن‌ترین واکنش‌های جهانی است که با ماندنِ گدایان در جایگاهشان کنار آمده است. اما من در او بلندتر از آن بودم که خاموشی بپذیرد. او فریادش را دوچندان کرد، در برابر سرزنش، زیرا مردی که تمام عمرِ نابینایش را در انتظارِ همین لحظه گذرانده، برای آسایشِ غریبه‌ها آرام نمی‌گیرد.

عیسی ایستاد. می‌خواهم بر این درنگ کنم، زیرا تمامِ انجیل در یک فعل خلاصه شده است: با اورشلیم پیش رویش، با هیجانِ جمعیت که به‌سوی عید فصح فزونی می‌گرفت، با مرگِ خودش که اکنون به فاصلهٔ چند گام بود، برای فریادِ گدایی ایستاد. «او را فراخوانید.» و همان جمعیتی که به او گفته بود خاموش باشد، اینک، در فاصلهٔ یک جمله، رو به او کردند: دل قوی دار؛ برخیز، تو را می‌خواند. من از این واژگونی شادمانم—من همواره سرزنش‌گران را، هنگامی که کاری برای انجام دارم، به پیام‌آور بدل می‌کنم.

ردایش را از خود دور افکند. از تو می‌خواهم این حرکت را چنان ببینی که من دیدم: آن ردا تنها پناهش بود، سجادهٔ گدایی‌اش، شاید تمامِ دارایی‌اش در این جهان، و او آن را بی‌هیچ اندیشه‌ای دربارهٔ آنچه ممکن بود پیش آید—اگر این همه هیچ از کار درمی‌آمد، اگر جمعیت می‌گذشت و او را بی‌ردا در گرد‌وخاک وامی‌گذاشت—دور افکند. ایمان، آنگاه که من به‌تمامی در دلی انسانی زنده‌ام، این‌گونه است—هیچ چیز را برای احتیاط نگاه نمی‌دارد. او برجست و به‌سوی عیسی آمد، اینک نه به‌راهنمایی چشم، بلکه به‌راهنمایی صدایی که بیش از آنچه چشمانش هرگز به او خدمت کرده بودند، بدان اعتماد داشت.

«چه می‌خواهی برایت انجام دهم؟» همان پرسشی که عیسی تنها اندکی پیش‌تر، در همین راه، از یعقوب و یوحنا پرسیده بود، آنگاه که آنان تخت‌هایی در سمتِ راست و چپِ او خواسته بودند. می‌گذارم آن پژواک در هوا بماند، زیرا آموزنده است: دو مردِ بینا جلال خواستند، و مردی نابینا تنها بینایی خواست. «ای استاد، بگذار بینایی‌ام را بازیابم.» اینک نه عنوانی پرشکوه—استاد، معلم، ساده‌ترین و فروتنانه‌ترین خطابی که می‌توانست پیش کشد، تمامِ جسارتش صرفِ نزدیک‌شدن شده بود، هیچ‌یک از آن در خواستنِ بیش از نیازش تباه نشده بود.

«به‌راهِ خود برو؛ ایمانت تو را شفا داده است.» این‌بار نه دست‌نهادنی، نه گِل و آبِ دهانی چون آن نابینای دیگر در سیلوحا—تنها کلام، زیرا ایمان از پیش چنان کامل بود که کلامِ تنها ابزاری درخورِ آن بود. من در آن جمله جاری شدم، همان‌گونه که در هر کنشِ شفا جاری می‌شوم، و آنچه را گناه و زمان و بختِ بد شکسته بودند بازمی‌سازم، و چشمانِ بارتیمائوس بر راهِ غبارآلودِ اورشلیم گشوده شد، بر جمعیت، بر چهرهٔ مردی که برای او ایستاده بود.

و این است آنچه در تمامِ این روایت بیش از همه دوست می‌دارم: او به‌راهِ خود نرفت. عیسی به او گفته بود—به‌راهِ خود برو—اما راهِ بارتیمائوس و راهِ عیسی، در همان دم، یک راه شده بودند. از پیِ او رفت. به‌سوی اورشلیم، به‌سوی جمعیت‌های فریادزنِ یکشنبهٔ نخل، به‌سوی بالاخانه و باغ و صلیب، گدایی شفایافته که در گرد‌وغبار از پیِ پسر داوود می‌رفت، زیرا آنگاه که کسی او را به‌راستی دیده باشد، دیگر هیچ راهِ دیگری ارزشِ رفتن ندارد.

سند

شفای بارتیمائوس در مرقس ۱۰:۴۶-۵۲ روایت شده است، همراه با روایت‌های موازی (هرچند کم‌جزئیات‌تر) از شفای مردی یا مردانی نابینا نزدیک اریحا در متی ۲۰:۲۹-۳۴ و لوقا ۱۸:۳۵-۴۳. تنها مرقس نامِ گدا را حفظ کرده است—جزئیاتی نامعمول، چراکه مرقس به‌ندرت شخصیت‌های فرعی را نام می‌برد، که بسیاری از پژوهشگران آن را نشانه‌ای می‌دانند بر اینکه بارتیمائوس عضوی شناخته‌شده از جماعتِ مسیحی نخستین شده بود. این شفا «هنگامی که او اریحا را ترک می‌کرد» رخ می‌دهد، در واپسین پارهٔ سفرِ عیسی به‌سوی اورشلیم برای عید فصحی که به مصلوب‌شدنش می‌انجامید.

عنوان «پسر داوود»، که بارتیمائوس با وجود کوششِ جمعیت برای خاموش‌کردنش دوبار فریاد زد، اعلامی مسیحایی مستقیم است، از معدود جاهایی در اناجیل همنوا که این عنوانِ شاهانه پیش از آنکه جمعیتِ اورشلیم آن را در ورودِ پیروزمندانه‌ای که تقریباً بی‌درنگ پس از آن می‌آید برگیرند، بر عیسی نهاده می‌شود. تفسیر کاتولیک به‌سنت بارتیمائوس را شاگردی الگو خوانده است: با وجود مخالفت پیگیرانه فریاد می‌زند، زندگیِ پیشینِ خود (ردا) را بی‌درنگ کنار می‌نهد، به‌جای ادعای منزلت، ایمانی فروتنانه اظهار می‌کند، و—به‌گونه‌ای یگانه در میانِ شفایافتگانِ اناجیل—به شفای خود با پیروی از عیسی «در راه» پاسخ می‌دهد، همان عبارتی که مرقس در جای دیگر برای مسیرِ شاگردی به‌سوی صلیب به‌کار می‌برد. این رویداد بارها در آموزهٔ کلیسا دربارهٔ دعای پایدار و ایمان به‌عنوانِ شرطِ ملاقات با مسیح، نه پاداشِ آن، یاد می‌شود.

منابع و ارجاعات

  • مرقس ۱۰:۴۶-۵۲
  • متی ۲۰:۲۹-۳۴
  • لوقا ۱۸:۳۵-۴۳

بیشتر از این اتاق

همهٔ داستان‌ها