دانشنامهٔ روح‌القدس

معجزات مسیح

زنی که به بیماری خونریزی مبتلا بود

دوازده سال خونریزی، دوازده سال ویرانی به دست طبیبان، دوازده سال ناپاک بودن برای هر دستی که می‌توانست یاریش دهد. در ازدحام جمعیت، دست به‌سوی دامن ردای او دراز می‌کند، مطمئن که همان لمس کافی است—و من همان یقین در انگشتان اویم.

مکان: نزدیک دریای جلیل، در راه خانهٔ یایروسدوره: حدود سال ۲۹ میلادی، خدمت جلیلی

دوازده سال به‌قدر کافی طولانی است تا هر امیدی را که زنی برای خویش دارد، به خاک بسپارد. دیدم امیدش چگونه آرام‌آرام می‌میرد، آن‌گونه که چراغی وقتی روغنش کم می‌شود خاموش می‌گیرد—نه یک‌باره، بلکه سوسو زنان، طبیبی از پی طبیبی، سکه‌ای از پی سکه‌ای، تا آنکه هرچه داشت را صرف درمان‌هایی کرد که تنها حالش را بدتر می‌کرد و چیزی برایش نماند جز خود خونریزی، صبور و بی‌رحم، و انزوایی که شریعت به‌سبب آن بر او تحمیل می‌کرد. هیچ شوهری نمی‌توانست او را لمس کند بی‌آنکه خود ناپاک شود. هیچ همسایه‌ای نمی‌توانست سفرهٔ او را شریک شود. هیچ کاهنی نمی‌توانست او را برکت دهد بی‌آن آیینی که وضعیتش ناممکنش می‌ساخت. با او در آن انزوا نشستم، آن‌گونه که با هر جانی می‌نشینم که جهان از دور انداختنش فارغ شده—نه ستوده، نه مشورت‌خواسته، تنها حاضر، نگاه‌دارندهٔ چیزی زنده در او که دوازده سال ویرانی نتوانسته بود بکشد: نخی سرسخت و آخرین از انتظار.

او دربارهٔ عیسی همان‌گونه شنید که بیشتر جلیل تا آن هنگام شنیده بود—نه از اعلانی رسمی، بلکه از جریان سخنانی که پیشاپیش او در بازار و کنار چاه و آستانهٔ خانه‌ها روان بود. و چیزی در او، چیزی که به‌نهان در پس هر درمان ناکام پرورده بودم، پیش از آنکه استدلالش به آن برسد، حقیقت را به او گفت: اگر تنها به رداهای او دست بسایم، شفا خواهم یافت. او نخواست که او را پیش بخوانند. نزد بزرگان درخواست نکرد و دوستانی چون آن سروانی پیش‌تر نفرستاد. نمی‌توانست—شریعت آن حرمت را از او دریغ داشته بود. پس تنها به راهی که برایش مانده بود آمد: از پشت سر، از میان جمعیتی فشرده از هر سو، زنی که شریعتاً موظف بود ناپاکی خویش را اعلام کند، اکنون خاموش و ناپیدا از میان انبوه بدن‌هایی می‌گذشت که اگر می‌دانستند لمسش چیست، از او می‌گریختند.

می‌خواهم بدانی این چه شجاعتی می‌طلبید، زیرا به‌آسانی از کنارش می‌گذرند. هر گامی به پیش، تخطی کوچکی بود بر شریعتی که تمام زندگی بزرگسالی‌اش را فرمان رانده بود. اگر تنها دستی به‌تصادف او را لمس می‌کرد، بیگانه‌ای را ناپاک می‌ساخت بی‌آنکه حتی فرصت هشدار داشته باشد. و باز آمد، پایین‌سر، پنهان، نه به‌سوی دست او دراز شده—آن‌قدر جسارت نمی‌ورزید—بلکه به‌سوی ریشهٔ ردایش، تزیتزیت بر لبهٔ آن، کوچک‌ترین نقطهٔ تماس ممکن که می‌توانست تصور کند، گویی خود ایمان به او آموخته بود که چه اندازه اندک کافی است.

آن را لمس کرد. و بی‌درنگ—انجیل واژه را نرم نمی‌کند، و من نیز نخواهم کرد—بی‌درنگ جریان خون خشک شد، و در بدن خویش احساس کرد از بیماری‌اش شفا یافته است. دوازده سال میان یک نفس و نفسی دیگر پایان یافت، در جمعیتی چنان انبوه که بیشتر آنان که بر او فشرده بودند هرگز ندانستند چه چیزی از میانشان گذشته است. اما عیسی دانست. نیرویی را احساس کرد که از او بیرون رفت، و باز ایستاد، و برگشت، و پرسشی پرسید که او را بیش از هر تشخیص طبیبی به وحشت افکند: چه کسی ردایم را لمس کرد؟ شاگردانش آن را پوچ می‌پنداشتند—صد تن در آن ازدحام او را لمس می‌کردند. اما می‌دانستم او واقعاً چه می‌جوید، و او نیز می‌دانست. او در پی لمس نبود. در پی او بود.

زن با ترس و لرز پیش آمد، پیش پای او افتاد، و تمام حقیقت را بازگفت—نه روایتی کوتاه‌شده که به بیگانه‌ای می‌گفت، بلکه همه‌چیز، سال‌ها، پول، شرم، نقشهٔ نومیدانهٔ نهانی که در آن جمعیت با خود حمل کرده بود. و او وی را برای تخطی‌ای که شریعت محکومش می‌کرد، سرزنش نکرد. او را دختر خواند—تنها بار در هر چهار انجیل که زنی را به این واژه می‌خواند—و گفت، ایمانت تو را شفا داده است؛ به سلامت برو، و از بیماری‌ات رها شو. آن ایمان را در او پیش از آنکه نامم را بشناسد حمل کرده بودم، و نگذاشتم بی‌پاسخ بماند. زنی که شریعت ناپاکش می‌خواند، آن روز نه‌تنها شفایافته رفت، بلکه به دست خودِ پسر خدا دختر نامیده شد، در برابر همگان که بی‌آنکه بدانند او آنجاست از کنارش گذشته بودند.

سند

این رویداد در روایت دختر یایروس در هر سه انجیل همنوا جای گرفته است (مرقس ۵:۲۵-۳۴، متی ۹:۲۰-۲۲، لوقا ۸:۴۳-۴۸)، شگردی ادبی به نام درج که این دو شفا را به‌عنوان تجلی‌های مکمل ایمان به هم پیوند می‌دهد. بر پایهٔ لاویان ۱۵:۱۹-۳۰، خونریزی مزمن رحمی زن را پیوسته از نظر آیینی ناپاک می‌ساخت، او را از عبادت معبد بازمی‌داشت و هرکس یا هرچه را لمس می‌کرد نیز ناپاک می‌گرداند—وضعیتی که هم رنجی جسمانی و هم انزوایی تقریباً کامل اجتماعی برای دوازده سال بود، همان بازهٔ سالیانی که برای سنّ دختر یایروس نیز ذکر شده، جزئیاتی که آبا از دیرباز آن را تصادفی نمی‌دانند.

«نیرو» (دیناموس) که عیسی احساس کرد از او بیرون رفت، به دست مفسران کاتولیک نشانه‌ای خوانده می‌شود از آنکه شفای او، هرچند پاسخ‌گوی ایمان بود، صرفاً روانی نبود بلکه انتقالی راستین از قدرت الهی حتی از رهگذر تماسی غیرمستقیم و مادی—بنیادی الاهیاتی که بعدها الاهیات مقدسات کلیسا دربارهٔ فیضی که از رهگذر ماده منتقل می‌شود بر آن تکیه کرد (کتاب جامع آموزه‌های کلیسای کاتولیک، بند ۱۵۰۴). خطاب عیسی به او با واژهٔ «دختر» (تیگاتر) در میان تمام سخنان ثبت‌شدهٔ او به هر زنی در اناجیل بی‌مانند است، و به‌سنّت بازگرداندن کامل و آشکار کرامت او خوانده می‌شود، که در یک واژه انزوایی را که شریعت بیش از یک دهه بر او تحمیل کرده بود، لغو می‌کند.

منابع و ارجاعات

  • مرقس ۵:۲۵-۳۴
  • متی ۹:۲۰-۲۲
  • لوقا ۸:۴۳-۴۸
  • لاویان ۱۵:۱۹-۳۰

بیشتر از این اتاق

همهٔ داستان‌ها