بوتهٔ سوزان
در حوریب، چوپانی گریزان که به کناری خم شد تا بوتهای خاردار را ببیند که میسوخت بیآنکه خاکستر شود، صدای خدا را شنید که او را به نام خواند و نام الاهی را آشکار کرد—هستم آنکه هستم. خروج ۳ آن ظهور الاهی را ثبت میکند که موسی را به مصر بازگرداند و نامی به اسرائیل داد که هرگز بر زبان نمیآورد.
من در بسیاری چیزها سوختهام، و هرگز آنچه در آن سوختهام را نابود نکردهام. این تمام تفاوت میان آتش من و هر آتش دیگری است، و بوتهای خاردار و خشک در بیابان را برگزیدم تا آن را بیاموزم، زیرا میخواستم آن درس بیشبهه باشد.
او هشتاد ساله بود و پنهان میشد. نگذارید تندیسهای مرمرین فریبتان دهند: موسی به آن کوه چون مردی آمد با قتلی پشت سرش و چهل سال گوسفند میان او و کاخی که از آن گریخته بود. شاهزادهای بود و اکنون چوپانی مزدور پدرزنش بود، گلهها را در پس بیابانی میراند، و اگر از کسی در مدیان میپرسیدید او کیست، میگفتند: مصریای، کموبیش، که یکی از دختران یثرون را به زنی گرفته است. کسی منتظرش نبود. مصر فرعونی تازه داشت. عبرانیان نسلی تازه از سرکارگران با همان تازیانهها داشتند. هیچچیز در حرکت نبود.
و من در حرکت بودم.
بوتهای بر دامنهٔ حوریب افروختم—بوتهای از آن گونه که چون کاغذ شعلهور میشود و در یک دقیقه خاکستر میشود—و شعله را در آن نگاه داشتم بیآنکه بگذارم حتی یک خار را بخورد. آنگاه منتظر ماندم ببینم او چه خواهد کرد، زیرا هرگز صرفاً جانی را نمیربایم؛ چیزی را پیشکش میکنم که ارزش کنارهگرفتن برایش را داشته باشد. او به کناری خم شد. تمام بزرگی او در همان یک حرکت بود: گفت، اکنون به کناری خم میشوم و این منظرهٔ بزرگ را میبینم، چرا بوته نمیسوزد. مردی که بیش از حد گرفتار باشد تا کنجکاو شگفتیای شود، گله را همچنان میراند. کنجکاوی، وقتی از نوع صادق باشد، آغاز دعاست.
چون دیدم به کناری خم شده تا بنگرد، او را به نامش خواندم، دوبار—موسی، موسی—چنانکه هر جانی را که قصد واژگونکردنش دارم میخوانم، دوبار و به نام، زیرا با کلیگویی سروکار ندارم. و گفتمش نعلینش را از پا بیرون کند، زیرا زمینی که بر آن ایستاده مقدس است. بفهمید این چه معنایی داشت: آن زمین روز پیش عادی بود. بزها بر آن راه رفته بودند. مقدس بود چون من آنجا بودم، و برای هیچ دلیل دیگری، و از همین روست که زمین مقدس میتواند کوهی در سینا باشد، آخوری در بیتلحم، غاری در لورد، راهروی بیمارستانی در سه بامداد که کسی در آن دعا میکند.
آنگاه چیزی گفتم که او را شکست. گفتمش که دیدهام. رنج مردمانم را در مصر دیدهام، فریادشان را شنیدهام، اندوهشان را دانستهام—و واژهای که برای دانستن به کار بردم واژهٔ داشتن اطلاعات نیست. واژهٔ نزدیکی است. چهل سال فریاد به دیوارهای خشتی و گمان میکردند آسمان خالی است. خالی نبود. پر بود از گوشسپاریای که نمیتوانستید دیدنش را جان بهدر برید.
و آنگاه او را فرستادم، و او همان کرد که هر یک از شما میکنید چون شما را میفرستم. جدل کرد. من که باشم که نزد فرعون بروم؟ او البته حق داشت، و همین نکته بود: پرسش هرگز این نبود که او که بود. پاسخش را نه با تعریفی، بلکه با وعدهای دادم—من با تو خواهم بود—که تنها صلاحیتی است که کسی هرگز برای هرچه از او خواستهام نیاز داشته است.
او بیشتر پافشرد. نامی میخواست. گفت مردم نام خدای پدرانتان را از من خواهند پرسید، و چه بگویم؟ هر خدایی از آن جهان نامی داشت که در دهانی جای میگرفت—نامی که میشد کنده کاری کرد، مالک شد، فراخواند، به کار برد، با مردگانتان به خاک سپرد، بر سنگی مرزی نوشت. او از من میخواست قابلمدیریت شوم.
پس از میان بوتهای سوزان چهار حرف و جملهای به او دادم که هرگز تمام نشده است: هستم آنکه هستم. به فرزندان اسرائیل بگو: هستم مرا نزد شما فرستاد.
بشنوید آن نام چه را رد میکند. توصیف نیست؛ نمیگوید من چگونهام، گویی من یک قلم در فهرست خدایانی با صفاتم باشم. دستهای نیست. هستی محض است، در تکلم اولشخص گفتهشده، و معنایش این است: من آنم که بهسادگی هست، که ساخته نشده، آغاز نمیشود، هستیاش را از هیچچیز وام نگرفته، و هرچه بتوانید به آن اشاره کنید هستیاش را از من وام گرفته است. و معنایی گرمتر دارد که اسرائیل هزار سال آن را میآموخت: من آنم که اینجا هست. آنجا خواهم بود همان که آنجا خواهم بود. نه خدایی که بود، در قصههای پدربزرگانتان. خدایی در زمان حال، برای همیشه.
آن نام برای مردمانم چنان مقدس شد که در دهان نمیآوردندش، و هرگز از آن حرمت رنجیده نشدهام—ترجیح میدهم مردمی از نامی بلرزند تا آنکه پرچانهاش کنند. و چون پری زمان رسید، مردی در صحن معبد ایستاد و گفت پیش از آنکه ابراهیم باشد، هستم، و آنان سنگ برداشتند، زیرا دقیقاً فهمیدند چه گفته است. بهتر از بیشتر شمایی که آرام آن را میخوانید، فهمیدند.
یک چیز دیگر دربارهٔ آن بوته، که پدران کلیسا دیدند و نگارگران شمایل شرق هرگز از نقاشیاش دست نکشیدند. چیزی آفریده، بوتهای خشک و بیارزش، آتش ناآفریده را در خود نگاه داشت و نابود نشد بلکه تاج گرفت. قرنها بعد بر دختری در ناصره سایه افکندم، و خودِ خدا در تن او سکنا گزید، و او نابود نشد—تمام و کامل شد. از همین رو در شرق او را بوتهٔ نسوخته میخوانند، و راست میگویند.
و چون سرانجام در زبانههای آتش بر صد و بیست انسان ترسیده در بالاخانهای فرود آمدم، در همان آتش و با همان خویشتنداری آمدم. بر سرشان نشستم و مویشان را نسوزاندم. از آن پس همیشه بر سر مردمانم نشستهام، و اگر مرا چون گرما احساس کنید و بترسید که نابودتان کنم، بار دیگر به بوتهٔ خاردار بنگرید. برای نابودکردن نمیسوزم. میسوزم تا چیزهای عادی را مقدس کنم بیآنکه یک خار از آنچه هستند بگیرم.
سند
خروج ۳:۱-۱۵ ظهور الاهی در حوریب (که با سینا یکی دانسته میشود) را ثبت میکند، که در آن موسی، آنگاه که گلههای پدرزنش یثرون (رِعوئیل) را در مدیان پس از گریز از مصر میچراند، بوتهای میبیند که میسوزد بیآنکه خاکستر شود. خدا او را از میان بوته به نام میخواند، زمین را مقدس میخواند، خود را «خدای پدرت، خدای ابراهیم، خدای اسحاق، و خدای یعقوب» مینامد، اعلام میکند که رنج اسرائیل در مصر را دیده، و موسی را به رویارویی با فرعون میگمارد. چون موسی نام الاهی را میخواهد، خدا با عبارت عبری «اِهیه اَشِر اِهیه» پاسخ میدهد—در وولگاتا «ego sum qui sum» و در فارسی «هستم آنکه هستم» ترجمه شده—و پس از آن تتراگراماتون (یهوه) میآید، نام چهارحرفی که در سنت یهودی بهطور سنتی بیتلفظ میماند و «ادونای» («خداوند») خوانده میشود. سپتواژینت این عبارت را «ego eimi ho ōn»، «من آنم که هست»، ترجمه میکند.
این رویداد در خودِ کتاب مقدس بنیادی خوانده شده است: استیفان آن را در سخنرانیاش پیش روی شورای یهود بازمیگوید (اعمال رسولان ۷:۳۰-۳۴)، و عیسی به گذرگاه «بوته» بهعنوان دلیلی بر رستاخیز مردگان استناد میکند، و استدلال میکند خدا در زمان حال خدای ابراهیم، اسحاق، و یعقوب خوانده میشود (مرقس ۱۲:۲۶-۲۷؛ لوقا ۲۰:۳۷-۳۸). کاتشیزم کلیسای کاتولیک در بندهای ۲۰۳-۲۱۳ آشکارسازی نام الاهی نزد بوته را افشای مرکزی عهد عتیق از طبیعت خدا میداند، و «ego sum qui sum» را تأییدی بر خدا چون هستی قائمبهذات میخواند، در حالی که او را نیز خدایی مینامد که وفادارانه نزد مردمش حاضر است.
سنت آبایی و آیینی دو خوانش از بوته پرورانده است. گرگوریوس نیسایی (زندگی موسی، حدود ۳۹۰) آن را صعود جان به شناخت خدا و نمادی از تولد باکره میخواند. سنت مسیحی شرقی، تئوتوکوس (مادرِخدا) را «بوتهٔ نسوخته» مینامد (در کاربرد اسلاوی، نئوپالیمایا کوپینا)، عنوانی با نوع شمایلی خاص خود، به این دلیل که مریم آتش الاهی را در خود نگاه داشت بیآنکه از آن نابود شود؛ متون آیینی بیزانسی برای اعیاد مریمی مستقیماً از این تصویر بهره میبرند. پیوند میان آتشی که خاکستر نمیکند و زبانههای آتش در پنطیکاست (اعمال رسولان ۲:۳) بیش از آنکه آموزهای تعریفشده باشد، رایج در موعظهٔ مسیحی است.
صومعهٔ سنت کاترین در پای جبل موسی در سینا—که به فرمان امپراتور یوستینیانوس میان سالهای ۵۴۸ و ۵۶۵ ساخته شد و پیوسته از آن زمان مسکون بوده، یکی از کهنترین صومعههای فعال جهان—کلیسایی را در بر میگیرد که بر مکانی ساخته شده که سنت آن را جای بوته میداند، و بوتهای که در حیاطش میروید به زائران چون فرزند آن نشان داده میشود. هیچ ادعایی مبنی بر تأیید علمی این گیاه در میان نیست؛ اهمیت مکان در تکریم پیوستهٔ آن است، و کتابخانه و مجموعهٔ شمایلهای صومعه بهخودیخود اهمیتی مستندی درجهیک دارند.
منابع و ارجاعات
- خروج ۳:۱-۱۵ (ظهور الاهی و آشکارسازی نام)
- اعمال رسولان ۷:۳۰-۳۴ (روایت استیفان پیش روی شورای یهود)
- مرقس ۱۲:۲۶-۲۷؛ لوقا ۲۰:۳۷-۳۸ (استناد مسیح به «بوته»)
- کاتشیزم کلیسای کاتولیک، ۲۰۳-۲۱۳ (آشکارسازی نام الاهی)
- گرگوریوس نیسایی، «زندگی موسی» (حدود ۳۹۰)
- صومعهٔ سنت کاترین، سینا — بنیان یوستینیانوسی (۵۴۸-۵۶۵)، کلیسای بوتهٔ سوزان
بیشتر از این اتاق
- یونس و ماهیِ بزرگبهروایتِ سنتی، سدهٔ هشتمِ پیش از میلاد، دورانِ سلطنتِ یربعامِ دومیونس، گریزان از مأموریتِ موعظه در نینوا، به دریا افکنده میشود و ماهیِ بزرگی او را میبلعد، و سه روز و سه شب در شکمِ آن میگذراند پیش از آنکه به خشکی رهانده شود. خودِ عیسی سه روزِ یونس در ماهی را نشانهای از مرگ و رستاخیزِ آیندهٔ خویش میخواند.
- دانیال در گودال شیراندورهٔ سلطنت داریوش مادی، بهروایت سنتی سدهٔ ششم پیش از میلادمقاماتی حسود، داریوش پادشاه را به فریب واداشتند فرمانی صادر کند که جان دانیال را بر سرِ ادامهٔ رسم دیرینهٔ دعا به خطر میافکند. او را به گودال شیران افکندند، اما فرشتهای در سراسر شب دهان شیران را بست و او را بیآسیب نگاه داشت، و سپیدهدم بیهیچ نشانی از آسیب بیرون کشیده شد.
- کورهٔ آتشیندوران فرمانروایی نبوکدنصر دوم، بهطور سنتی قرن ششم پیش از میلادسه یهودی تبعیدی از پرستش تندیس طلایی نبوکدنصر پادشاه سر باز میزنند و به کورهای که هفتبرابر داغتر شده افکنده میشوند. چهرهای چهارم، «چون پسر خدا»، با آنان در میان شعلهها راه میرود، و آنان بیآنکه مویی سوخته باشد بیرون میآیند، و پادشاه بتپرست را به تحسین خدای اسرائیل وامیدارند.
- الیشع و پسر زن شونمیدورهٔ خدمتِ الیشع، بهروایت سنتی سدهٔ نهم پیش از میلادمهماننوازیِ زنی بیفرزند نسبت به نبی الیشع با پسری موعود پاداش داده میشود، پسری که بعدها ناگهان در مزرعه میمیرد. الیشع خود را تنها با پیکر کودک در اتاق حبس میکند، دعا میگزارد، و خود را بر او میگستراند، و پسر به زندگی بازمیگردد.