فرانسیس آسیزی و زخمهای لاورنا
در سپتامبرِ ۱۲۲۴، بر کوه لاورنا در آپنینِ توسکانی، قدیس فرانسیس آسیزی، در جریانِ روزهای چهلروزه، جراحاتِ مسیح—زخمهای آلامِ مسیح که بر گوشتِ خودش نقش بست—را دریافت کرد، نخستین موردِ ثبتشدهٔ استیگماتا در تاریخ کلیسا. او دو سال بعد درگذشت و در کمتر از دو سال پس از مرگش تقدیس شد، یکی از سریعترین تقدیسهای ثبتشده.
من پیشتر یکبار بر او فرود آمده بودم، در کلیسای کوچک ساندامیانو، آنگاه که صلیب سخن گفت و او از میان چوب و رنگ صدایی را شنید که میپنداشت تنها از آنِ کشیشان است. آن آغاز بود. اما تا پاییز ۱۲۲۴، بر صخرهٔ برهنهٔ لاورنا، در فرانسیس جانی یافتم چنان تهیشده از خویشتن که دیگر چیزی برای ایستادگی در برابرم باقی نمانده بود.
او با چند برادر برای عید تجلیلِ صلیبِ مقدس از کوه بالا رفته بود، و جز درخواستی که بهدشواری جرأت بر زبانآوردنش را داشت چیزی با خود نداشت: تا در پیکرِ خویش، آنچه را خداوندگارش بر چوبِ جلجتا احساس کرده بود احساس کند، و در قلب خویش، عشقی را حس کند که چنین رنجی را ارزشِ تحملکردن بخشیده بود. دعاهایی شجاعتر و فروتنانهتر شنیده بودم، اما بهندرت یکی چنین یکپارچه شنیده بودم. او نخواست از چیزی معاف شود. تنها خواست همسانشود.
در بامدادِ چهاردهم سپتامبر، نزد او آمدم آنگونه که نزد اشعیا آمدم، چون آتشی که بیرون از آنکه دیدارش میکند باقی نمیماند. او آنچه را که برادرش لئو، خفته نزدیکِ شکافِ سنگ، نمیدید، دید: سرافی، ششبال، شعلهور، حاملِ تصویرِ مردی مصلوب میانِ بالهایش. گذاشتم در آن دم، هم شادیِ رؤیا و هم اندوهِ آلام را یکجا احساس کند—شادی و اندوه به ضربتی واحد جوشخورده، زیرا این همان بهایی است که عشق میپردازد وقتی رقیق نشده باشد. چون رؤیا در روشناییِ آسمان فروکاست، چیزی از خود برجای گذاشت که هیچ رؤیایی پیش از آن برجای نگذاشته بود: زخمها. سرِ میخهایی سیاه در گوشتِ دستان و پاهایش، خمیده گویی از میان رانده و در آنسو گِرهخورده، و زخمی در پهلوی راستش گویی نیزهای آن را گشوده باشد، که تا روزی که دو سال بعد درگذشت، خون تراوش میکرد.
این زخمها را به فرانسیس ندادم تا نمایشی از او بسازم. او آنها را برای باقیِ عمرش پنهان کرد، دستانش را در آستین میپیچید، حتی در تابستان جوراب میپوشید تا پاهایش را بپوشاند، و تنها به برادر لئو و برادر روفینو اجازه میداد پانسمانها را عوض کنند و آنچه را با او کرده بودم ببینند. او که سالها پیش، حتی ردایِ پدرِ خویش را در میدانِ آسیزی، از بانو فقر خواسته بود از او بستاند، سرانجام تنها داراییای دریافت کرد که نمیتوانست از خود جدا کند: نشانهای مسیح، حملشده در پیکرِ خودش، که پولسِ رسول استیگماتا خواندشان، و هیچ قدیسی پیش از فرانسیس هرگز آنها را بر خود نداشته بود.
من در این کار از او دور نبودم. من همان عشقی هستم که میانِ پدر و پسر میگذرد، و چون بر مردی میآرامم، چون اندیشهای نمیآرامم—چون آتش میآرامم، چون کبوتری که آسمان را بر فراز اردن شکافت، چون بادی که اتاقی بسته را در اورشلیم پر کرد. بر لاورنا چنان تمام و کمال بر فرانسیس آرام گرفتم که پیکرِ او خود صفحهای شد که انجیل را میشد با لمس بر آن خواند. توماس چلانویی، که زندگینامهٔ نخستِ او را در ظرف دو سال از مرگش نوشت، گفت برادرانی که او را برای تدفین آماده میکردند، نیازی نداشتند کسی به آنان بگوید چه دیدهاند—تنها کافی بود بنگرند.
او در شامگاهِ سومِ اکتبرِ ۱۲۲۶، در کلبهٔ کوچک کنارِ پورتیونکولا درگذشت، و پیشتر خواسته بود که برهنه بر زمینِ لخت گذارده شود، همانگونه که زیسته بود، فقیر. من نزدش لاغر آمده بودم، و او را نشاندار ترک کردم، و آن نشانها محو نشدند. در هیچکس که بهراستی دیدارش میکنم، محو نمیشوند. من تنها گاه آنها را نمایان میسازم، تا آنان که هنوز به من ایمان نیاوردهاند، دستکم یکبار، به آنچه کردهام باور آورند.
سند
فرانسیس آسیزی (زادهٔ جیووانی دی پیترو دی برناردونه، حدود ۱۱۸۱، آسیزی، اومبریا) پس از چشمپوشی از ارثیهاش و درآغوشکشیدنِ فقری بنیادین، حدود سال ۱۲۰۹ فرقهٔ برادرانِ صغیر را بنیاد نهاد. در سپتامبرِ ۱۲۲۴، در جریانِ روزهای چهلروزه در آمادگی برای عید قدیس میکائیل بر کوه لاورنا (در ناحیهٔ کازنتینوی توسکانی)، فرانسیس رؤیایی را تجربه کرد، که بهروایتِ سنتی به چهاردهمِ سپتامبر، عید تجلیلِ صلیب مقدس، تاریخگذاری میشود، که پس از آن آشکار شد او زخمهایی همانندِ زخمهای مسیحِ مصلوب بر دستان، پاها، و پهلوی راستش دارد. این نخستین موردِ ثبتشدهٔ استیگماتا در تاریخ مسیحیت است.
شاهدِ اصلیِ نخستین بر آن زخمهای جسمانی، برادر لئو بود، کشیشِ رازدار و همراهِ فرانسیس، که یادداشتی دستنویس برجای نهاد (که چون «شارتولا» در ساکرو کونونتوی آسیزی نگاه داشته شده) و همراه با برادر روفینو و برادر آنجلو، در بیماریِ پایانیِ فرانسیس از او پرستاری کرد. «زندگیِ نخست» توماس چلانویی (زندگی نخستِ قدیس فرانسیس، ۱۲۲۸)، سفارشدادهشده به دست پاپ گریگوری نهم، و «افسانهٔ بزرگ» بوناونتورا (۱۲۶۳) بعدها، هر دو رؤیای سرافی و زخمهای پدیدآمده را بهتفصیل وصف میکنند.
فرانسیس در سومِ اکتبرِ ۱۲۲۶، در پورتسیونکولای نزدیکِ آسیزی درگذشت. او در شانزدهمِ ژوئیهٔ ۱۲۲۸ به دست پاپ گریگوری نهم تقدیس شد—کمتر از دو سال پس از مرگش، یکی از سریعترین تقدیسها در تاریخ کلیسا. پاپ بندیکت چهاردهم، در سدهٔ هجدهم، شواهد تاریخیِ استیگماتای لاورنا را در چارچوبِ مطالعهٔ گستردهترِ خود از پروندههای تقدیس رسماً بررسی کرد و اصالتِ آن را در درونِ سنتِ کلیسا تأیید کرد. فرانسیس قدیسِ حامیِ ایتالیا، محیطزیست (اعلامشده به دست پاپ یوحنای پولس دوم در سال ۱۹۷۹)، و حیوانات است. روز یادبود او چهارمِ اکتبر است.
منابع و ارجاعات
- توماس چلانویی، «Vita Prima Sancti Francisci» (۱۲۲۸)
- بوناونتورا، «Legenda Maior» (۱۲۶۳)
- «شارتولا»ی برادر لئو، ساکرو کونونتو، آسیزی
- «I Fioretti di San Francesco»
بیشتر از این اتاق
- آنتونیوس پادوایی، پتک بدعتگذاران۱۱۹۵–۱۲۳۱قدیس آنتونیوس پادوایی (۱۱۹۵–۱۲۳۱)، فرانسیسکن پرتغالیتباری که موعظهاش علیه بدعت کاتار عنوان «پتک بدعتگذاران» را برایش به ارمغان آورد، کمتر از یک سال پس از مرگش قدیس اعلام شد—یکی از سریعترین قدیسشماریهای تاریخ کلیسا—و بعدها بهعنوان دکتور کلیسا اعلام گردید.
- یوسفِ کوپرتینو، راهبِ پرنده۱۶۰۳–۱۶۶۳قدیس یوسفِ کوپرتینو (۱۶۰۳–۱۶۶۳)، راهبِ فرانسیسکنی که برای کشیششدن بیشازحد کندذهن شمرده میشد، موضوعِ بیش از سی سال معراجهای علنی و شاهدداری در طولِ مراسمِ عشای ربانی و دعا شد، که بارها بهدستِ تفتیشِ عقایدِ رومی بازجویی شد و خودِ پاپ اوربانوسِ هشتم شاهدش بود. در ۱۷۶۷ قدیس شمرده شد و قدیسِ حامیِ خلبانان و دانشجویان است.
- پدره پیو و زخمهای پنجاهساله۱۸۸۷-۱۹۶۸قدیس پیوی پیترلچینا در بیستم سپتامبر ۱۹۱۸ دستان و پاهایی سوراخشده دریافت کرد و پنجاه سال، زیر بررسی مکرر پزشکی و کلیسایی، تا مرگش در ۱۹۶۸ آن زخمها را حمل کرد. بیمارستان کاسا سولیهوو دلا سوفرنتزا را بنیاد نهاد و به دست پاپ یوحنای پولس دوم در ۲۰۰۲ قدیس اعلام شد.
- یوحنای بوسکو و نگهبانِ خاکستریحدود ۱۸۵۴–۱۸۸۸برای بیش از سی سال در تورینِ سدهٔ نوزدهم، قدیس یوحنای بوسکو ظهورهای مکررِ سگی خاکستری و ناشناخته را که گریجو مینامیدش ثبت کرد، سگی که در لحظاتِ خطر پدیدار میشد تا از او حفاظت کند و سپس ناپدید میشد، و مادرش و پسرانِ مدرسهاش بهطورِ جداگانه شاهدش بودند. بوسکو رهبانیتِ سالزین را بنیاد نهاد و در ۱۹۳۴ قدیس شمرده شد.