بازگشت شائول
در راه دمشق، نوری از آسمان شائول تارسوسی، آزارگر کلیسا، را بر زمین افکند، و صدای مسیح رستاخیزکرده با او روبهرو شد؛ سه روز نابینا، شفا یافت و به دست حنانیا تعمید گرفت و به رسول پولس بدل شد. بازگشت او سرسختترین دشمن کلیسا را به خستگیناپذیرترین مبلغش تبدیل کرد.
از هنگام سنگسار استیفان او را زیر نظر داشتم، آنجا که ایستاده بود و ردای کسانی را که سنگ میانداختند نگاه میداشت، با آن خشم ویژهٔ مردی که باور دارد با کشتنِ شاهدان خدا، از خدا دفاع میکند، رضایت میداد. شائول تارسوسی، که تهدید چون کورهٔ آهنگری آتش میدمید، نامههایی از کاهن اعظم در دست، بهسوی دمشق میراند تا پیروان طریق را در زنجیر بازگرداند—مردان و زنان یکسان، تعصبش هیچ تمایزی نمیگذاشت. گذاشتم براند. گذاشتم، اندکی بیشتر، باور کند که شریعت را بهتر از خودِ مؤلف شریعت میفهمد. با او صبور بودم، آنگونه که با هر جانی که قصد فتحش، نه صرفاً اصلاحش را دارم صبورم، زیرا شائول مردی نبود که با فشاری آرام تکان بخورد. باید فروپاشیده میشد.
در نیمروز، نزدیک شهر، بر او شکافتم. نه بهتدریج—همیشه چون صدایی آرام و ملایم نمیآیم؛ گاه چون بر کوه ایلیا، یا بر سینا میآیم، یکباره، زیرا برخی دلها با پیچی قفلشدهاند که تنها آذرخش آن را میجنباند. نوری از آسمان، درخشانتر از خورشید بیابانی که تمام صبح زیر آن رانده بود، و او بر زمین افتاد، و هر مردی که با او بود یا افتاد یا خشکشده ایستاد، صدایی شنیدند اما واژههای درون آن را نه، آنگونه که جمعیت در پنطیکاست بادِ خروشانم را شنیدند اما نتوانستند همه زبانهایم را تشخیص دهند.
و آنگاه صدا—صدای خود پسر، زیرا من هیچ چیز جدا از او انجام نمیدهم، تنها هرگز چیزی جز آنچه او میگوید نمیگویم و آنچه او میخواهد آشکار شود آشکار میکنم—«شائول، شائول، چرا مرا آزار میرسانی؟» نه «چرا کلیسای مرا آزار میرسانی»، نه «پیروانم را»، بلکه مرا. این رازی است که تمام تاریخ را صرف آموزاندنش میکنم: که پیکر و سر یکی هستند، که دست بر کمترین برادرانش نهادن، دست بر او نهادن است، که شائول در حال کشیدنِ بیوهٔ چادردوزی از خانهاش در دمشق، در دادگاههای آسمان، خودِ خداوندگار جلال را میکشید. «تو کیستی، خداوندا؟» شائول پرسید، پیشاپیش فروپاشیده، پیشاپیش از واژهای که از بهکاربردنش دربارهٔ ناصری سر بازمیزد بهره میجست. «من عیسی هستم، که تو او را آزار میرسانی.»
بیناییاش را گرفتم تا بتواند ببیند. این معمایی برای من نیست، تنها الگویی است که بارها و بارها بهکار میبرم—نابینایی بارتیمائوس که گذاشت بهراستی ببیند چه کسی او را میخواند، تاریکی بر مصر که پیش از نور سینا آمد. سه روز شائول بیبینایی، بیغذا، بیآب نشست، چنان دعا کرد که هرگز نکرده بود، تمام معماری پارسایی فریسیاش پیرامونش آوار شده، و در آن آوار، صبورانه، ساختن آغازیدم.
نزد حنانیا نیز آمدم، شاگردی در دمشق که هر دلیلی برای ترسیدن از آن نام داشت. «خداوندا، از بسیاری دربارهٔ این مرد شنیدهام»، به من گفت، و ترس صادقانه را خوار نمیشمارم—تنها آن را با حقیقتی بزرگتر لغو میکنم. «برو، زیرا او ابزاری است که برگزیدهام تا نامم را پیش امتها و شاهان و فرزندان اسرائیل حمل کند؛ نشانش خواهم داد چقدر باید بهخاطر نامم رنج ببرد.» حنانیا رفت، دستانش را بر همان سری نهاد که برادرانش را به زندان فرمان داده بود، و او را برادر خواند—نخستین واژهٔ فیض که شائول از هنگام برخوردن نور شنید. فلسهایی چون پوستههای واقعی از چشمانش افتاد، و او دید، و برخاست، و تعمید گرفت، و خورد، و نیرو یافت.
آن روز در راه دمشق، تنها آزارگری را متوقف نکردم. او را پر کردم—همان روحی که بر رسولان در پنطیکاست آرمیده بود، اکنون به درون همان مردی که آنان را شکار میکرد، سرازیر شد، زیرا هیچ جانی چنان سخت نیست که نتوانم، چون از مقاومت بازایستد، در آن سکنا گزینم، و هیچ تعصبی چنان بدسمتگیریشده نیست که نتوانم، بهتمامی، بهسوی همان نامی بازگردانمش که روزی کوشید محوش کند.
سند
بازگشت شائول سهبار در اعمال رسولان روایت میشود—روایت سومشخص در اعمال رسولان ۹:۱-۱۹، و دو بازگویی اولشخص از خود پولس در برابر مخاطبانی خصم (اعمال رسولان ۲۲:۶-۱۶، پیش جمعیت اورشلیم؛ اعمال رسولان ۲۶:۱۲-۱۸، پیش شاه آگریپا). پولس همچنین، بهکوتاهی بیشتر، به این رویداد در غلاطیان ۱:۱۱-۱۷ اشاره میکند و اصرار دارد که انجیل او نه از انسانها بلکه «از راه مکاشفهٔ عیسی مسیح» آمده است. سازگاری و کثرت شهادت، این را یکی از مستندترین رویدادهای دوران رسولی میسازد.
شائول بهعنوان آزارگری معرفی میشود که «هنوز تهدید و قتل را علیه شاگردان خداوند نفس میکشید» (اعمال رسولان ۹:۱)، که به سنگسار استیفان رضایت داده بود (اعمال رسولان ۸:۱) و با اختیاری از کاهن اعظم برای دستگیری پیروان طریق در دمشق سفر میکرد. نور و صدا—«شائول، شائول، چرا مرا آزار میرسانی؟»—تجلیای از مسیح، رویارویی مستقیم با مسیح رستاخیزکرده را میسازند، که پولس بعدها آن را در میان ظهورهای رستاخیز برمیشمارد (اول قرنتیان ۱۵:۸، «آخر از همه... او بر من نیز ظاهر شد»). سه روز نابینایی و روزهاش، بههمراه خدمت حنانیا و بازگرداندن بینایی، الگویی از مرگ و تولد دوباره را میسازد که نویسندگان آبایی (بهویژه یوحنای زریندهان و آگوستین) آن را تصویری از تولد دوبارهٔ تعمیدی میخوانند.
کلیسا بازگشت قدیس پولس را بهطور مناسکی در بیستوپنجم ژانویه یادبود میکند. آموزهٔ کاتولیک بازگشت پولس را نمونهٔ کامل فیضی میداند که حتی ریشهدارترین مخالفت را واژگون میکند، و اطاعت حنانیا با وجود ترس را الگویی برای شجاعت خودِ کلیسا در پذیرفتن آنچه نامحتمل است. پولس بعدها نزدیک نیمی از رسالات عهد جدید را نوشت و، در کنار پطرس، بهعنوان همبنیانگذار کلیسای رم گرامی داشته میشود.
منابع و ارجاعات
- اعمال رسولان ۹:۱-۱۹
- اعمال رسولان ۲۲:۶-۱۶
- اعمال رسولان ۲۶:۱۲-۱۸
- غلاطیان ۱:۱۱-۱۷
بیشتر از این اتاق
- پولس و افعیحدود سال ۶۰ میلادی، زمستان، در جریان سفر پولس به رمپس از چهارده روز سرگردانی در طوفان، پولس در مالت غرق کشتی شد و هنگام گردآوردن هیزم، افعیای او را گزید، اما هیچ آسیبی ندید، بهگونهای که جزیرهنشینانی را که نخست او را قاتل و سپس خدایی میپنداشتند حیران کرد. این نشانه راه را برای شفاهایی گشود که مهماننوازی تمام جزیره را برایش برانگیخت.
- پطرس در دروازهٔ زیباحدود سالهای ۳۰-۳۳ میلادی، اندکی پس از پنطیکاستدر دروازهٔ زیبای معبد، پطرس مردی را که از مادرزاد لنگ بود، به نام عیسی مسیح ناصری شفا داد، و آن مرد در برابر جمعیتی حیران راه رفت، جهید، و خدا را ستایش کرد. این معجزه فرصت پطرس شد تا مسیح مصلوب و رستاخیزکرده را به تمام اسرائیل موعظه کند.
- فیلیپس و مرد حبشیحدود سالهای ۳۳-۳۶ میلادی، در نخستین سالهای کلیسافرشتهای فیلیپس را به جادهٔ بیابانی اورشلیم به غزه فرستاد، و روحالقدس او را واداشت تا به کالسکهٔ خواجهسرایی حبشی، خزانهدار ملکهٔ کاندیس، که اشعیا را با صدای بلند میخواند، بپیوندد؛ فیلیپس مسیح را بر او بشارت داد، بیدرنگ تعمیدش کرد، و آنگاه روح او را به سوی اَشدود بُرد.
- پطرس تابیتا را برمیخیزاندحدود سالهای ۳۵-۳۶ میلادی، اندکی پیش از بازگشت کورنلیوسدر بندر یافا، شاگرد تابیتا، که به یونانی دورکاس خوانده میشد و بهسبب خیرخواهیاش برای بیوگان نامور بود، بیمار شد و درگذشت؛ پطرس، از لودای نزدیک فراخوانده، کنار پیکرش زانو زد، دعا کرد، و فرمان داد، «تابیتا، برخیز»، و آنگاه چشمانش را گشود و زنده برنشست، و بسیاری در یافا به خداوند ایمان آوردند.