پولس و افعی
پس از چهارده روز سرگردانی در طوفان، پولس در مالت غرق کشتی شد و هنگام گردآوردن هیزم، افعیای او را گزید، اما هیچ آسیبی ندید، بهگونهای که جزیرهنشینانی را که نخست او را قاتل و سپس خدایی میپنداشتند حیران کرد. این نشانه راه را برای شفاهایی گشود که مهماننوازی تمام جزیره را برایش برانگیخت.
در تمام چهارده روز آن طوفان با آنان بودم—کشتی زیر ضربهٔ اوروکلیدون ناله میکرد، بار و ادوات به دریا افکنده میشد، خورشید و ستارگان هر دو پنهان بودند بهگونهای که هیچ هنر دریانوردی نمیتوانست بگویدشان کجایند، دویستوهفتادوشش جان که به هر حسابی انسانی میبایست تا آن هنگام طعمهٔ ژرفا شده باشند. پیش از بدترین آن، به پولس گفته بودم که هیچیک از آنان از دست نخواهد رفت، تنها کشتی، و چنین سخنانی را سبکسرانه نمیگویم و بیوفا نمیگذارم، هرچند گذاشتم دریا نخست بدترینش را بکند، زیرا رسم من نیست از پیش خودمان را از طوفان برهانم، تنها از دندانهای آخرش.
بر تختهها و پارههای بدنهٔ شکسته در مالت به ساحل رسیدند، خیس و لرزان، و جزیرهنشینان—مالتیهای یونانیزبانی که هرگز نامی از پولس یا خدایش نشنیده بودند—به آنان آنچه را که، به قلم لوقا، مهربانی نامعمول میخوانم نشان دادند. آتشی در باران افروختند، زیرا این کاری است که شفقت حتی میان بیگانگانی میکند که هیچ ایمانی مشترک ندارند، و آن مهربانی طبیعی را هرکجا بیابم گرامی میدارم، زیرا آن را از آغاز در هر دل انسانی کاشتم، و حتی جایی که هنوز به نام شناخته نشدهام، دوام میآورد.
پولس، همانکه هرگز ایستاده به تماشای کار دیگران نمیایستد، خود بستهای از شاخهها گردآورد و بر آتش نهاد. و در آن بسته، به بیرونراندهشده از گرما، افعیای بود، که بر دستش چسبید. نگذاشتم گزش متوقف شود. گذاشتم دقیقاً همانگونه که شد رخ دهد، دندانهایش گوشت را یافت، زیرا آنجا نبودم تا پولس را از خطرهای جهان معاف کنم، بلکه تا نشان دهم، در برابر چشمان جزیرهای از بیگانگان، دست چهکسی راستین او را در دست دارد.
جزیرهنشینان دیدند مار از مچش آویزان است، و گذاشتم استدلالشان مسیر طبیعی خویش را طی کند، همان استدلالی که هر انسان سقوطکردهای به آن روی میآورد آنگاه که رنج را در پی بیگانهای میبیند: به یکدیگر گفتند، او قاتلی است، که عدالت نگذاشته زندگی کند، هرچند از دریا رهایی یافت. خدایان خویش را برای چنین چیزی داشتند، الاههشان دیکه که گناهکار را در سراسر زمین میجوید، و یقین داشتند حکم او را میبینند که فرود میآید. گذاشتم بنگرند. گذاشتم منتظر بمانند تا او متورم شود یا مرده بیفتد، زیرا همیشه با واژگان با خرافه جدال نمیکنم—گاه تنها با واقعیتی که نمیتواند دربرابرش دوام آورد، از آن پیشی میگیرم.
پولس آن جانور را به آتش تکاند و آسیبی ندید. این همان وعدهای است که پسر پیش از صعودش بر پیروان خویش گفته بود—که مارها را برخواهند داشت، و اگر چیزی مرگآور بنوشند آسیبشان نخواهد رساند—و من همان بودم که آن وعده را در آن ساحل خاص، در آن ساعت خاص، برای آن جمعیت خاص از بتپرستانی گوشت کردم که به نشانهای نیاز داشتند که خدایان خودشان نمیتوانستند تقلید کنند. جزیرهنشینان مدتی دراز منتظر ماندند. هیچچیز رخ نداد. نه تورمی، نه سقوطی مرده. و حکمشان بههمان سرعتی که شکل گرفته بود، وارونه شد: اکنون گفتند، او خدایی است—همان بیثباتی دل انسانی که در لیسترا دیده بودم، سریع در الاهیکردن آنچه نمیتواند توضیحش دهد و همانقدر سریع در سنگکردن آنچه نومیدش میکند.
آن روز الاهیاتشان را با جدل اصلاح نکردم. با میوه اصلاحش کردم. پولس به خانهٔ پوبلیوس رفت، سرآمد جزیره، که پدرش بیمار به تب و اسهال خونی خفته بود، و پولس دعا کرد و دستانش را بر او نهاد، و شفایش دادم، و آنگاه دیگر بیماران جزیره را که پس از آن آمدند، یکی از پی دیگری، شفا دادم، تا آنکه آن بیگانگان کشتیشکسته با هر مهربانی گرامی داشته شدند و، آنگاه که بهار رسید، با آنچه برای سفر نیاز داشتند رهسپار شدند. اینگونه است که گزش افعیای را به دری بدل میکنم: نه با معافکردن خود از هر خطری، بلکه با ایستادن بیتکان در دل خطر تا آنکه حتی ترس بتپرستان به دریچهای برای انجیل بدل شود.
سند
این رویداد در اعمال رسولان ۲۸:۱-۱۰ ثبت شده، بیدرنگ پس از طوفان چهاردهروزه و غرق کشتی روایتشده در اعمال رسولان ۲۷. پولس، زندانیای که برای محاکمه در برابر قیصر به رم انتقال مییافت، در میان دویستوهفتادوشش تن سوار کشتی بود (اعمال رسولان ۲۷:۳۷). جزیره با مالت (ملیته) شناخته میشود، سازگار با الگوی رانش کشتی در مدیترانهٔ مرکزی؛ سنّت مالتی «خلیج سنت پل» را بهعنوان محل سنّتی فرود میداند و پولس را واعظ جزیره و نخستین اسقفتقدیسکنندهٔ آن گرامی میدارد، با پرستشی محلی نیرومند که تا امروز ادامه دارد.
حکم متغیر جزیرهنشینان—نخست که پولس قاتلی بود که «عدالت» (دیکه، شخصیتبخشی یونانی از عدالت انتقامگیرانه) در پیاش بود، سپس که خدایی بود—بازتاب مفروضات رایج یونانی-رومی دربارهٔ سرنوشت و دیدار الاهی است، همتای واکنش جمعیت به پولس و برنابا در لیسترا، جایی که آن دو نخست هرمس و زئوس خوانده شدند و سپس نزدیک بود سنگسار شوند (اعمال رسولان ۱۴:۱۱-۱۹). لوقا هیچ اصلاح تحریری از الاهیات جزیرهنشینان در خود متن ارائه نمیدهد، و میگذارد نتیجهٔ روایت—بقای پولس و شفاهایی که در پی آمد—خود سخن گوید.
بقا از گزش مار بهسنّت در کنار مأموریت مسیح رستاخیزکرده در پایان بلندتر مرقس خوانده میشود: «مارها را برخواهند داشت... و آسیبشان نخواهد رساند» (مرقس ۱۶:۱۸)، که در تفسیر کاتولیک نه چون فرمانی برای آزمودن عمدی خدا (رجوع کنید به وسوسه در لوقا ۴:۹-۱۲) بلکه چون نشانهای که مأموریت رسولی را در دیداری الاهی-تدبیرشده تأیید میکند، فهمیده میشود. این فصل مضمون گستردهتر کتاب اعمال رسولان، پیشرفت بازناایستادنی انجیل «تا کرانههای زمین» (اعمال رسولان ۱:۸) را میبندد، با پولس که به رم میرسد و همچنان «با تمام جسارت و بیمانعی» موعظه میکند (اعمال رسولان ۲۸:۳۱).
منابع و ارجاعات
- اعمال رسولان ۲۸:۱-۱۰
- مرقس ۱۶:۱۷-۱۸
بیشتر از این اتاق
- بازگشت شائولحدود سالهای ۳۴–۳۶ میلادیدر راه دمشق، نوری از آسمان شائول تارسوسی، آزارگر کلیسا، را بر زمین افکند، و صدای مسیح رستاخیزکرده با او روبهرو شد؛ سه روز نابینا، شفا یافت و به دست حنانیا تعمید گرفت و به رسول پولس بدل شد. بازگشت او سرسختترین دشمن کلیسا را به خستگیناپذیرترین مبلغش تبدیل کرد.
- پطرس در دروازهٔ زیباحدود سالهای ۳۰-۳۳ میلادی، اندکی پس از پنطیکاستدر دروازهٔ زیبای معبد، پطرس مردی را که از مادرزاد لنگ بود، به نام عیسی مسیح ناصری شفا داد، و آن مرد در برابر جمعیتی حیران راه رفت، جهید، و خدا را ستایش کرد. این معجزه فرصت پطرس شد تا مسیح مصلوب و رستاخیزکرده را به تمام اسرائیل موعظه کند.
- فیلیپس و مرد حبشیحدود سالهای ۳۳-۳۶ میلادی، در نخستین سالهای کلیسافرشتهای فیلیپس را به جادهٔ بیابانی اورشلیم به غزه فرستاد، و روحالقدس او را واداشت تا به کالسکهٔ خواجهسرایی حبشی، خزانهدار ملکهٔ کاندیس، که اشعیا را با صدای بلند میخواند، بپیوندد؛ فیلیپس مسیح را بر او بشارت داد، بیدرنگ تعمیدش کرد، و آنگاه روح او را به سوی اَشدود بُرد.
- پطرس تابیتا را برمیخیزاندحدود سالهای ۳۵-۳۶ میلادی، اندکی پیش از بازگشت کورنلیوسدر بندر یافا، شاگرد تابیتا، که به یونانی دورکاس خوانده میشد و بهسبب خیرخواهیاش برای بیوگان نامور بود، بیمار شد و درگذشت؛ پطرس، از لودای نزدیک فراخوانده، کنار پیکرش زانو زد، دعا کرد، و فرمان داد، «تابیتا، برخیز»، و آنگاه چشمانش را گشود و زنده برنشست، و بسیاری در یافا به خداوند ایمان آوردند.