دانشنامهٔ روح‌القدس

اخراج ارواح پلید و جادوهای ناکام

کنیز جوان در فیلیپی

در مستعمرهٔ رومی فیلیپی، کنیزی جوان که روحی غیب‌گو تسخیرش کرده بود، روزهای بسیار در پی پولس و همراهانش می‌رفت و سخنانی درست دربارهٔ رسالتشان بانگ می‌زد تا آنکه پولس، خسته از تأییدی از منبعی بیگانه، آن روح را به نام عیسی مسیح بیرون راند؛ برده‌دارانش، که سودشان از غیب‌گویی او رفته بود، پولس و سیلاس را کتک زدند و به زندان انداختند.

مکان: فیلیپی، مستعمره‌ای رومی در مقدونیهدوره: حدود سال‌های ۴۹-۵۱ میلادی، در دومین سفر رسالتی پولس

او را در راه محل دعا یافتم، کنار رودخانه بیرون دروازهٔ فیلیپی، مستعمره‌ای از کهنه‌سربازان رومی که ساخته شده بود تا چون قطعه‌ای منتقل‌شده از خودِ رُم به نظر آید، سخن گوید، و حکومت کند. پولس و سیلاس و تیموتائوس و لوقا در روز سبت به آنجا رفتند، تنها در پی نصابی از دعا میان معدود یهودیان و زنان خداترسی که کنار آب گرد می‌آمدند، زیرا فیلیپی کنیسه‌ای به‌قدر کافی بزرگ نداشت. در همان کار عادی بود که دختری آنان را یافت، یا بهتر بگویم، چیزی درون آن دختر آنان را یافت، زیرا خودش، آن شخصی که ساخته بودم و هنوز زیر آن هیاهو دوستش می‌داشتم، مدت‌ها بود به حاشیهٔ صدای خودش رانده شده بود.

او کنیزی بود، و آنچه اربابانش روح پیتون می‌نامیدند را حمل می‌کرد، همان روحی که بت‌پرستان به کاهنهٔ دلفی نسبت می‌دادند که بخاری از شکافی در سنگ نفس می‌کشید و به نام آپولون کاهنانه سخن می‌گفت. فیزیولوژی آن هرچه بود، تجارت ساده و کهن بود: مردان آیندهٔ خود را نزدش می‌آوردند تا بفروشند، و او پول بسیاری با فالگویی برای اربابانش می‌آورد. می‌خواهم پیش از هر چیز توجه کنید چگونه بردگی از دو سو یکجا او را محاصره کرده بود. تنش از آنِ مردانی بود که صدایش را قیمت‌گذاری می‌کردند. صدایش هم از آنِ روحی بود که آن نیز از آنِ او نبود. تقریباً هیچ چیزی در آن دختر باقی نمانده بود که هنوز به‌سادگی از آنِ خودش باشد.

و اینک آن رحمت عجیب و دقیقی است که از شما می‌خواهم در آن بنشینید: روزهای بسیار، آن صدای اسیر پولس و همراهانش را در کوچه‌های فیلیپی دنبال کرد، و چیزی کاملاً درست بانگ می‌زد. «این مردان بندگان خدای متعال‌اند، که راه نجات را به شما اعلام می‌کنند.» هر کلمه‌اش درست بود. بالاخره من پولس را دقیقاً به همان مأموریت فرستاده بودم. اما حقیقتی که از منبعی که نفرستاده باشمش گفته شود، از این رو حقیقتی نیست که بگذارم بی‌بررسی بایستد، زیرا تأییدی که تاریکی پیشکش می‌کند هرگز هدیه‌ای برای روشنایی نیست؛ افساری است پوشیده در ردای تحسین، آمیزشی از دقیق و بیگانه که در ذهن جمعیت تماشاگر تار می‌کند کجا شهادت راستین خدا پایان می‌یابد و کجا تجارت اربابان آن دختر آغاز می‌شود. گذاشتم روزهای بسیار ادامه یابد، نه چون کند بودم، بلکه چون می‌خواستم خودِ روح پولس، و روح شما نیز، تفاوت میان حقیقتی که آزاد می‌کند و حقیقتی را که صرفاً چاپلوسی می‌کند حال آنکه کسی دیگر از آن سود می‌برد، احساس کند.

پولس آن را پیش از آنکه بفهمدش احساس کرد، آن‌گونه که مردی خاری را پیش از دیدنش احساس می‌کند: به‌شدت آزرده، واژهٔ لوقا برایش، فرسوده روز از پی روز از تأییدی که هرگز نخواسته بود و نمی‌توانست با استدلال خاموشش کند، زیرا با روحی نمی‌توانید بحث کنید؛ تنها می‌توانید بیرونش رانید. پس سرانجام رو کرد، و نه به دختر بلکه از میان او، به آنچه بر صدایش سوار بود سخن گفت: «به نام عیسی مسیح تو را فرمان می‌دهم از او بیرون بیایی.» من در آن فرمان حاضر بودم آن‌گونه که در هر اخراج راستین حاضرم، نه چون آرایه، بلکه چون تمامیت اقتدارش، و روح همان ساعت رفت، نه به‌تدریج، نه از راه چانه‌زنی، صرفاً رفت، آن‌گونه که شب همان لحظه که خورشید از پس تپه بیرون می‌آید می‌رود.

آنچه در پی آمد ربطی به الاهیات نداشت و همه‌چیزش پول بود، که چنین اغلب است چون کار من با نظام‌های جهان برخورد می‌کند. اربابانش دیدند که امید سودشان با آن روح رفته، و خشمشان فوری و بی‌ابهام بود، زیرا جانی رهاشده سرمایه‌گذاری بدی است. پولس و سیلاس را گرفتند، به بازار پیش قضات کشیدند، و شکایتشان را در لباس نظم مدنی و ادب رومی پوشاندند، و متهمشان کردند که این یهودیان شهر را برمی‌آشوبند و رسومی را ترویج می‌دهند که برای شهروندان خوب رومی حلال نیست. جمعیت، چنانکه جمعیت‌ها می‌کنند، بی‌آنکه بپرسند بر آن دختر در مرکز ماجرا واقعاً چه رفته، به اتهام پیوست، دختری که تاریخ حتی زحمت نگاه‌داشتن نامش را نکشید. قضات جامهٔ پولس و سیلاس را دریدند و پیش چشم شهر تماشاگر با چوب کتکشان زدند و در زندانی درونی‌ترین با پاهایی بسته در کُنده افکندند، به جرم آنکه کنیزی جوان را از روحی که اربابانش را ثروتمند کرده بود آزاد کرده بودند.

می‌خواهم از فیلیپی این را بیش از هر چیز حمل کنید: من آن روز اسیری را به بهایی راستین برای دو تن از وفادارترین خدمتگزارانم آزاد کردم، و آن بها را هزاران بار دیگر نیز خواهم پرداخت، زیرا جانی واحد رهاشده از آنچه تسخیرش می‌کند، برای من ارزشمندتر از هر سکهٔ نقره‌ای است که بازار این عصر تا به حال از صدای او ضرب کرده است.

سند

این رویداد در اعمال رسولان ۱۶:۱۶-۲۴ ثبت شده، در فیلیپی، مستعمره‌ای رومی در استان مقدونیه که آگوستوس پس از نبرد آکتیوم (سال ۳۱ پیش از میلاد) بازبنیان نهاد و عمدتاً با کهنه‌سربازانی که از امتیاز ایوس ایتالیکوم برخوردار بودند سکونت یافت، که توضیح می‌دهد چرا اربابان آن دختر به نظم مدنی رومی متوسل شدند نه شریعت یهود. متن یونانی روح او را پنئوما پیثونا، «روح پیتون»، توصیف می‌کند، که پیثیای اورکل، کاهنهٔ آپولون در دلفی را تداعی می‌کند، که نامش از افعی پیتونی که در آن معبد کشته شد گرفته شده بود؛ این عبارت غیب‌گویی او را در بستر گسترده‌تر تجارت اورکلی یونانی-رومی جای می‌دهد، نه در فرقه‌ای واحد و نام‌برده.

لوقا ثبت می‌کند که پولس «به‌شدت آزرده» شد (یونانی دیاپونیثیس) از روزهای بسیار اعلام درست اما ناخواستهٔ آن دختر، پیش از آنکه فرمان به رفتن روح را «به نام عیسی مسیح» بدهد (اعمال رسولان ۱۶:۱۸)، فرمولی که عهد جدید دقیقاً از این رو از افسون جادویی متمایز می‌داند که شخصی شناخته‌شده و مطاع را می‌خواند، نه واژه‌ای دست‌کاری‌شده (رجوع کنید به اعمال رسولان ۱۹:۱۳-۱۶، پسران اسکیوا). اتهام بعدی اربابانش پیش روی قضات شهر که پولس و سیلاس «رسومی را ترویج می‌کنند که برای رومیان پذیرفتن یا عمل‌کردن حلال نیست» (اعمال رسولان ۱۶:۲۱) بازتاب سوء‌ظن راستین رومی به دین بی‌مجوز بیگانه است. کتک‌زدن عمومی با چوب که پی آمد، در شمار رنج‌های پولس در دوم قرنتیان ۱۱:۲۵ نیز تأیید می‌شود.

منابع و ارجاعات

  • اعمال رسولان ۱۶:۱۶-۲۴
  • اعمال رسولان ۱۶:۲۵-۴۰
  • دوم قرنتیان ۱۱:۲۵
  • کاتشیزم ۱۶۷۳

بیشتر از این اتاق

همهٔ داستان‌ها