اخراج ارواح پلید و جادوهای ناکام
رؤیای لئوی سیزدهم
بنا بر سنت، پاپ لئوی سیزدهم (۱۸۷۸-۱۹۰۳) در حین میسای شکرگزاری در واتیکان رؤیایی دید از ارواح شیطانی که بر رم گرد میآمدند، و در پی آن دعای کوتاه به قدیس میکائیلِ رئیس فرشتگان را سرود، دعایی که در ۱۸۸۶ برای اسقفان جهان فرستاده شد و تا اصلاح آیین عبادت در ۱۹۶۴ زانوزده پس از هر میسای ساده خوانده میشد. او همچنین متنِ بلندِ اخراج ارواح در برابر شیطان و فرشتگان مرتد (۱۸۹۰) را نوشت که در آیین رومی جای گرفت و کاربردش به کشیشان مجاز محدود شد. گزارش آن رؤیا تنها در دو خاطرهٔ میانهٔ سدهٔ بیستم بر جای مانده است.
او را برگزیدند تا بمیرد.
شصتوهفتساله بود که کنکلاو او را برگزید، باریک چون نی، با سینهای که پزشکانش به آن اعتماد نداشتند. جوآکینو پچی قرار بود درنگی باشد میان یک پاپی و پاپیِ پس از آن. بهجای آن، بیستوپنج سال به آنان داد. تا آن بامدادی که میخواهم پیش رویت بگذارم، هفتادوچهار سال داشت و به یکی از شکیباترین ذهنهای اروپا بدل شده بود: پاپی از جنسِ نامههای آموزشی و مذاکرههای کند، که ابزارش جمله بود و خویش نقطهٔ مقابلِ خلسه. این را در نظر نگاه دار، آنگاه که میشنوی بر چهرهاش چه گذشت.
میسای خویش را گفته بود، و سپس، چنانکه در تقریباً هر بامدادِ کشیشیاش، در میسایی دیگر به شکرگزاری زانو زد—آن نیمساعتِ خاموش که کشیش، پس از آنکه همهچیز به او داده شده است، بازپس میدهد. من در آن نمازخانه بودم، چنانکه در هر نمازخانهای هستم که در آن نان برافراشته میشود، و در پارساییِ سادهٔ پیرمردی که اهل خانهاش گرداگردش زانو زده بودند، و هیچیک از آنان انتظار هیچچیز نداشت.
و آنگاه سر برداشت.
آنچه را دید به تو نخواهم داد. دو مرد، سالها بعد، آنچه را آن اتاق دید نوشتند: که خیره، بالای سرِ کشیشِ پای مذبح، نگریست و پلک نزد؛ که رنگ از چهرهاش رفت و بازگشت و دگربار رفت؛ که آنچه بر سیمایش بود شگفتی نبود، بلکه چیزی نزدیکتر به وحشت بود. تمامیِ آن شهادت همین است، و بر آن نخواهم افزود. دیگران افزودهاند—این داستان از آن پس گفتوگوهایی به دست آورده که او هرگز گزارششان نکرد و تاریخهایی که هرگز نامشان نبرد—و من هر یک از آنها را رد میکنم، زیرا دشمن همیشه شادمان میشود که نقشی گفتاری به او بدهند.
آنچه خواهم گفت این است که چه بهایی داشت. به خود بازآمد، دستش را بهآرامی بر نرده زد، برخاست، و بهسوی اتاق کارش رفت، در حالی که همراهانش گردش را گرفته بودند—پدر مقدس، حالتان خوب نیست؟ چیزی لازم دارید؟—و به آنان گفت که چیزی نیست. در این کلمه بیندیش: نخستین کارِ مردی که هماکنون چیزی به او نموده شده که خون را از چهرهاش شسته است، این است که آن را در خانهٔ خویش از تماشا شدن محروم کند. نیمساعت تنها بود، و من میدانم با آن نیمساعت چه کرد. آنجا ننشست تا بترسد. کار کرد.
آنگاه دبیرِ مجمع آیینهای مقدس را فراخواند، یک برگ کاغذ در دستانش نهاد، و فرمانی داد—این را چاپ کن، و برای اسقفانِ جهان بفرست.
آنچه بر آن برگ بود را در برابر آنچه یک پاپ در دست داشت بسنج. بر سفیران پاپی و دیوانها فرمان میراند؛ میتوانست به امپراتوران بنویسد، و در آن بسیار چیرهدست بود. آنچه بهجای آن نوشت چهار سطر بود. ای میکائیلِ رئیس فرشتگان، در نبرد از ما دفاع کن. دعایی که کودکی آن را در یک نفس به پایان میبرد، به هر زبانی که آن کودک داشته باشد.
من هرگز کلیسایم را با سنگینتر کردنِ سلاحهایش نیرومند نکردهام. سنگینی همان قدرت نیست؛ هرگز نبود. آنچه تو را بدان مسلح میکنم، چنان مسلحت میکنم که بتوانی هنگام انجام کاری دیگر با خود ببریاش—در حال راه رفتن، در حال ترسیدن، در حال مردن، در حال نگاه داشتن کودکی که نمیخوابد. دعایی که باید جستوجویش کنی، دعایی است که در شبی که بدان نیاز داری آنجا نخواهد بود. پس آن پیرمرد، که هر فصاحتی در دسترسش بود، کوتاهترین چیزی را که میتوانست بسازد برگزید، و من آن گزینش را تأیید کردم: در برابر آنچه او لحظهای دیده بود، وزنهٔ تعادل استدلال نیست، بلکه نامی است که تهیدستان بر زبان میآورند.
تا سال ۱۸۸۶ آن بخشنامه در دست اسقفان بود، پیوسته به دعاهایی که پیشتر، زانوزده، در پایان میسای ساده خوانده میشد. در باواریا و در باهیا، در کورک و در سبو، کشیش و مردم در پایان به زانو میآمدند و از یک رئیس فرشتگان میخواستند میان آنان و کینهای بایستد که نامش را نمیدانستند. چهار سال بعد متنِ بلندِ اخراج ارواح پلید را سرود، خود بارها به کارش برد، و اسقفان و کشیشانش را به همان کار برانگیخت—آن ابزارِ سنگین در دستانِ آموزشدیده و مأموریتیافته ماند، همانجا که چنین چیزهایی بدان تعلق دارند. آن کوچک را به همه بخشید.
آن دعا دورتر از خودِ او سفر کرد. چهل سال بعد پاپی دیگر بازگشتِ روسیه را به همان دعاهای زانوزده آویخت، و به کودکان مدرسهای که آنها را میخواندند هرگز نگفتند چه با خود میبرند. من چیزهای بیکران را در ظرفهای کوچک مینهم، و به دست کسانی میسپارم که هرگز درنمییابند چه در دست داشتهاند.
سپس، در اصلاح آیین عبادت، آن دعاهای زانوزده بیصدا بر زمین نهاده شدند. کسی با استدلال برشان نداشت؛ تنها متوقف شدند. اما آن کلمات مدتها بود که از محراب بیرون آمده بودند—بر کارتهای مقدس و در جیبها بودند، بر زبان مادران بر بالینِ بیماران، و بر زبان مردانی که بیست سال از آخرین میسایشان گذشته بود و هنوز، آنگاه که اتاق بههم میریخت، به یاد میآوردند که چگونه آغاز میشود.
اکنون به تاگالوگ و لهستانی خوانده میشوند، به یوروبا و اسپانیایی و عربی، در راهروهای بیمارستان در ساعت سه بامداد، در خودروهایی بیرونِ خانههایی که هیچکس نمیخواهد واردشان شود، بهدست کودکانی که هنوز خواندن نمیدانند، بهدست ترسیدگان و بهدست مؤمنانِ ساده، میلیونها بار در روز—از یک دقیقه در نمازخانهای رومی، آنگاه که پیرمردی سر برداشت، و نتوانست بگوید چه دیده است، و بهجای آن به میز کارش رفت و چیزی نوشت بهقدر کافی کوچک تا تو بتوانی حملش کنی.
سند
وینچنتزو جوآکینو پچی (۱۸۱۰-۱۹۰۳) از ۱۸۷۸ تا ۱۹۰۳ با نام لئوی سیزدهم پاپ بود، سومین پاپیِ طولانی در تاریخ. او را بیش از همه بهسبب Rerum Novarum (۱۸۹۱) و احیای مطالعات توماسی به یاد میآورند، و در درجهٔ دوم بهسبب مداخلههایش در نبرد روحانی: دعای کوتاه به قدیس میکائیل و متنِ بلندِ Exorcismus in Satanam et Angelos Apostaticos.
دعا و ابلاغ آن. دعایی که با «Sancte Michael Archangele, defende nos in proelio» آغاز میشود سرودهٔ لئوی سیزدهم است و در سال ۱۸۸۶ با بخشنامهای به دست اسقفانِ سراسر جهان رسید. این دعا به مجموعهای از دعاها پیوست که لئو پیشتر مقرر کرده بود زانوزده و پس از میسای ساده خوانده شوند—سه سلام مریم، Salve Regina و یک دعای جمعی، که در ۱۸۸۴ برای آزادیِ کرسی مقدس پس از از دست رفتن ایالات پاپی فرمان داده شده بود—و مجموعهٔ کامل به «دعاهای لئونی» شناخته شد. مجمع آیینهای مقدس در دستورالعمل Inter Oecumenici (۲۶ سپتامبر ۱۹۶۴، بند ۴۸ج) آنها را برداشت، که از ۷ مارس ۱۹۶۵ اجرایی شد. هیچ جایگزینی مقرر نشد و هیچ دلیلی داده نشد. یوحنای پولس دوم در پیام Regina Caeli خود در ۲۴ آوریل ۱۹۹۴ مؤمنان را به ادامهٔ خواندنِ خصوصیِ آن دعا تشویق کرد.
رؤیا، و آنچه واقعاً مستندشدنی است. هیچ گزارشِ همروزگاری از این واقعه بر جای نمانده است. همهچیز بر دو متن از میانهٔ سدهٔ بیستم استوار است، که هر دو نزدیک به شصت سال پس از رویداد منتشر شدند:
۱. پدر دومنیکو پکنینو، در La settimana del clero در ۳۰ مارس ۱۹۴۷ (بازچاپ در Ephemerides Liturgicae، ۱۹۹۵)، آنچه را میگوید شاهدش بوده شرح میدهد: لئوی سیزدهم، پس از برگزاریِ میسای خود و در حین حضور در میسای شکرگزاری، ناگهان سر برداشت و نگاهش را بیپلکزدن بر نقطهای بالای سرِ کشیشِ برگزارکننده دوخت، و رنگ و حالتِ چهرهاش دگرگون شد؛ سپس به اتاق کارش رفت، به همراهانِ نگرانش گفت که چیزی نیست، و حدود نیمساعت بعد دبیر مجمع آیینهای مقدس را فراخواند و متنی به او سپرد تا چاپ شود و برای همهٔ اسقفان فرستاده شود. پکنینو صراحتاً میگوید که سالِ آن را به یاد نمیآورد، و آن مقاله برای گزارش خود منبعی جز خاطرهٔ شخصیِ او به دست نمیدهد. ۲. کاردینال جووانی باتیستا نازالی روکا، اسقف اعظم بولونیا، در نامهٔ شبانیِ روزهٔ بزرگِ خود در ۱۹۴۶، به گواهیِ مکررِ مونسینیور رینالدو آنجلی، منشیِ خصوصیِ لئوی سیزدهم، نسبت میدهد که پاپ حقیقتاً در رؤیایی ارواح شیطانی را دیده بود که بر شهر ابدی گرد میآمدند، و اینکه آن عبارت دربارهٔ ارواح شریری که در جهان میگردند تا نابودیِ جانها را بجویند از همان تجربه برمیآید. نازالی روکا همچنین ثبت میکند که خود شنیده است لئوی سیزدهم آن دعا را با صدای بلند در کلیسای قدیس پطرس میخواند، و یادآور میشود که خودِ پاپ متنِ اخراج ارواح پلید را که بعدها در آیین رومی گنجانده شد سرود و اسقفان و کشیشان را به کار بردنش برانگیخت.
تاریخ ۱۳ اکتبر ۱۸۸۴، که در ادبیات پارسایانه همهجا تکرار میشود، در هیچیک از این دو گزارش نیامده است؛ سنتی متأخر است، و همزمانیاش با آخرین ظهور فاطیما در ۱۳ اکتبر ۱۹۱۷ به بازگوییِ سدهٔ بیستمی تعلق دارد، نه به منابع. روایتهای عامیانهای که گفتوگویی میان مسیح و شیطان، یا مهلتی چندساله که به ابلیس برای آزمودن کلیسا داده شده باشد، به داستان میافزایند، افزودههای بعدیاند؛ هیچ پایهای در پکنینو یا نازالی روکا ندارند و تأییدشدنی نیستند. آنچه بهطور مستند اثباتپذیر است خودِ ابلاغ است: آن دعا وجود دارد، لئوی سیزدهم آن را سرود، و بخشنامه در ۱۸۸۶ فرستاده شد.
متنِ اخراج ارواح ۱۸۹۰، و اینکه چه کسی میتواند از آن استفاده کند. لئوی سیزدهم شخصاً متن بلندِ اخراج ارواح در برابر شیطان و فرشتگان مرتد را سرود، که در آیین رومی گنجانده شد (باب دوازدهم، فصل ۳ در ویرایش ۱۹۵۴؛ بازنگریشده در ۱۹۰۲)، و خود بارها آن را خواند. کاربردش محدود است. قانون ۱۱۷۲ از مجموعهٔ قوانین شرعیِ ۱۹۸۳ اخراج ارواح از تسخیرشدگان را به کشیشی وامیگذارد که اجازهٔ صریح و موردیِ اسقف محل را داشته باشد، اجازهای که تنها به کشیشانِ پارسا، دانا، محتاط و درستکردار داده میشود. مجمع آموزهٔ ایمان، در نامهٔ Inde ab aliquot annis در ۲۹ سپتامبر ۱۹۸۵ خطاب به همهٔ اسقفان، اعلام کرد که هیچیک از مؤمنان مجاز نیست فرمولِ اخراج ارواح در برابر شیطان و فرشتگان سقوطکرده را که از متنِ قانونشدهٔ لئوی سیزدهم بیرون کشیده شده به کار برد، چه رسد به کلِ آن متن، و از اسقفان خواست این را به آگاهی برسانند. دعای کوتاه به قدیس میکائیل چنین محدودیتی ندارد: دعایی پارسایانه است، آزاد برای همه، و همین تمایز میان دعای خصوصیِ استدعایی و اخراج ارواحِ آیینی که خادمی مأموریتیافته انجام میدهد، جانِ نظمِ کلیساست (کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳).
دفاعهای بعدی. پدر گابریله آمورت (۱۹۲۵-۲۰۱۶)، جنگیرِ اسقفنشین رم از ۱۹۸۶ و بنیانگذار انجمن بینالمللی جنگیران، ناپدید شدنِ خاموشِ آن دعا را پس از اصلاح آیین عبادت زیانی میدانست که چیزی جایگزینش نشد، و برای بازگرداندنش استدلال کرد. اسقف آندرآ جما از ایزرنیا-ونافرو در نامهٔ شبانیِ ۲۹ ژوئن ۱۹۹۲ مقرر کرد که در اسقفنشین او، در پایان مراسم عشای ربانی و پیش از برکت، عملِ کوتاهِ بیزاری از شیطان، دعایی به بانوی ما و دعای قدیس میکائیل خوانده شود. اما بقای گستردهترِ آن دعا مردمی بوده است نه قانونی: در تمام دهههایی که هیچ دستوری آن را نمیطلبید، بر کارتهای مقدس، در پارساییِ خانوادگی و در خواندنِ خصوصی زنده ماند.
منابع و ارجاعات
- گابریله آمورت، An Exorcist Tells His Story (۱۹۹۰)
- گابریله آمورت، An Exorcist Tells His Story 2: More Stories
- پدر دومنیکو پکنینو، La settimana del clero، ۳۰ مارس ۱۹۴۷ (بازچاپ در Ephemerides Liturgicae، ۱۹۹۵)
- کاردینال ج. نازالی روکا، نامهٔ شبانیِ روزهٔ بزرگ، بولونیا، ۱۹۴۶
- پیوس یازدهم، سخنرانیِ ۳۰ ژوئن ۱۹۳۰ (Civiltà Cattolica، ۱۹۳۰، ج. ۳)
- مجمع آیینهای مقدس، دستورالعمل Inter Oecumenici، ۲۶ سپتامبر ۱۹۶۴، بند ۴۸ج
- مجمع آموزهٔ ایمان، نامهٔ Inde ab aliquot annis، ۲۹ سپتامبر ۱۹۸۵
- مجموعهٔ قوانین شرعی، قانون ۱۱۷۲
- آیین رومی، باب دوازدهم، فصل ۳ (ویرایش ۱۹۵۴) — Exorcismus in Satanam et Angelos Apostaticos، ۱۸۹۰
- یوحنای پولس دوم، پیام Regina Caeli، ۲۴ آوریل ۱۹۹۴
- اسقف آندرآ جما از ایزرنیا-ونافرو، نامهٔ شبانی، ۲۹ ژوئن ۱۹۹۲
- کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳
انتشار: بهروزرسانی:
به دیگران برسانید
بیشتر از این اتاق
- آنجلو باتیستی: مردی که خاموش شد۱۹۸۱-۱۹۸۸آنجلو باتیستی کارمند دبیرخانهٔ دولتیِ واتیکان و مدیر و نخستین رئیسِ کاسا سولیهوو دلا سوفرنتزا، بیمارستان بنیادنهادهٔ پدره پیو، و دوستِ نزدیک او بود؛ در ۱۹۶۲ نامههایی را که در آنها اسقف کارول وویتیوا دعای پدره پیو را برای واندا پولتاوسکای پزشکِ روبهمرگِ کراکوفی خواسته بود، شخصاً به سن جووانی روتوندو برد. از مهِ ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۸ جنگیرانی که بر او دعا خواندند او را تسخیرشده میدانستند—پروندهای بیهیچ علتِ یافتنی، همراه با خاموشی، خشونتِ شبانه در خانه، و هیچ واکنشی در حین آیین. در ۱۹۸۸ نزدیک مونته سن ساوینو، بیآنکه حتی یک اخراج ارواح آنجا انجام شود، تنها با نزدیک ماندن به کشیشی محلی که هرگز به سراغش نرفت، رهایی یافت. پدر گابریله آمورت این پرونده را در سه کتاب جداگانه گزارش کرده است.
- دیوی که ساعت را نام برد۱۹۸۷در ۲۱ فوریهٔ ۱۹۸۷، در مجموعهٔ آنتونیانوم در ویا مرولانای رم، پدر گابریله آمورت نخستین اخراج ارواحِ کارِ خود را بدون حضور آموزگارش پدر کاندیدو آمانتینی انجام داد. آن شخص کارگری جوان از حومهٔ روستایی رم بود که در خلسه تنها انگلیسی سخن میگفت، زبانی که نمیدانست. با رسیدن به دعای امریِ آیین، آن روح نام خود را لوسیفر گفت، تن آن مرد خشک شد و حدود نیممتر از صندلی بالا رفت—تنها معلق شدنی که آمورت در سی سال این خدمت گزارش کرد—و در بازگشت، به انگلیسی اعلام کرد که در ۲۱ ژوئن خواهد رفت. آمورت آن هفته را عامدانه خالی گذاشت؛ در قرار بعدی آن مرد آرام بود، یک سلام مریمِ کامل خواند و بازگفت که در ساعتِ نامبرده، تنها بر تراکتور خود در مزرعه، فریادی کشیده و خود را آزاد یافته است. دو روایت منتشرشده برای همان روز ساعتهای متفاوتی میدهند، و این واگرایی اینجا ثبت شده است نه حل.
- پرندهٔ سفید۱۹۸۷در سال ۱۹۸۷، در محلهای ایتالیایی که اسقفنشینش هیچ جنگیرِ در دسترسی نداشت، دو کشیشِ اهل دعا به درخواست پدر و مادری پذیرفتند پسر یازدهسالهٔ آنان را که هیچ نشانهٔ غیرعادی نداشت برکت دهند. با نخستین دعا در اتاق تدارک، آن کودک فریاد کشید، کفر گفت و زد؛ در دو جلسه به فاصلهٔ پانزده روز، آن کشیشان تنها آنچه را هر کشیشی مجاز است به کار بردند—نشانِ صلیب، آب مقدس، شمعهای متبرک، بخور—و بانوی ما، قدیس فرانسیس، قدیس بندیکت و قدیس میکائیل را خواندند. آن دیو لوسیفر و همهٔ لعنتشدگان را به یاری خواند و هیچ کمکی نگرفت؛ سپس بر ضدِ بانوی ما فریاد کشید، و بر ضدِ «پرندهای سفید» که آن را نیرومندترینِ همهٔ دشمنانش نامید. آن پسر رها شد و بزرگ شد و در میسا خدمت کرد. پدر گابریله آمورت، که این پرونده را در ۱۹۹۲ ثبت کرد، در جملهای معترضه گفت که شاید آن پرنده نمودی از روحالقدس بوده باشد.
- مریم مجدلیه و هفت دیوسدهٔ نخست میلادی، طی و پس از خدمت جلیلی مسیحلوقا و مرقس ثبت میکنند که هفت دیو از مریم مجدلیه بیرون رفت، زنی که سپس دارای منابعی شد که خدمت مسیح را حمایت میکرد، بر صلیب ایستاد آنگاه که بیشتر دیگران گریخته بودند، و نخستین شاهد رستاخیز بود؛ سنت غربیِ قرونوسطا بهنادرست او را با زن گناهکار لوقا ۷ و با مریم بیتعنیا درآمیخت، درهمآمیزیای که اصلاح تقویم رومی در سال ۱۹۶۹ آن را تصحیح کرد.