دانشنامهٔ روح‌القدس

قدیسان و معجزه‌گران

هفت خفتگان اِفِسُس

هفت جوان مسیحی اِفِسُس، که در دوران آزار دِسیوس در غاری دیوارگذاری شدند، گفته می‌شود نزدیک دو قرن خفتند و در دوران تئودوسیوس دوم بیدار شدند، رسواشده به‌دست سکه‌ای سیصد سال از رواج افتاده. داستانشان یکی از معدود روایاتی است که مسیحیان و مسلمانان مشترکاً گرامی می‌دارند، و مقبره‌ای در نزدیکی اِفِسُس در سال‌های ۱۹۲۷-۲۸ کاوش شد.

مکان: اِفِسُس (کوه پیون)، آسیای صغیر — سِلچوک کنونی، ترکیهدوره: آزار دِسیوس (۲۴۹-۲۵۱) تا فرمانروایی تئودوسیوس دوم (حدود ۴۴۷)

شما تاریخ را با سلطنت‌ها می‌سنجید. من آن را با نفس‌ها می‌سنجم، و یک نفس از آنِ من از هر امپراتوری بلندتر است.

هفت نفر بودند، جوانانی از اِفِسُس، در سال‌هایی که امپراتور دِسیوس تصمیم گرفت وحدت رُم مستلزم آن است که هر شهروندی قربانی کند و گواهی‌ای بر آن نگاه دارد. آزار همیشه این‌گونه می‌رسد: نه چون هیولا، بلکه چون کاغذبازی. تشریفاتی کوچک. مشتی بخور و رسیدی مهرشده، و می‌توانید به زندگی‌تان بازگردید. بیشتر مردم امضا کردند. بیشتر مردم را محکوم نمی‌کنم؛ می‌دانم ترس با تن چه می‌کند، و بیش از آنچه باور کنید بزدلان را به شهیدان بدل کرده‌ام.

این هفت نفر امضا نکردند. آنچه داشتند بخشیدند، به کوه بیرون شهر رفتند، و در غاری برای دعا پنهان شدند، و چون پناهگاهشان یافته شد، فرمان داده شد دهانهٔ آن دیوارگذاری شود و سنگ کاری را انجام دهد که در غیر این صورت جلاد باید انجام می‌داد. دو مرد، طبق داستانی که بازگو و بازگو شد، نام‌های آن هفت را بر لوح‌های سربی حک کردند و در سنگ‌کاری مهر و موم کردند—آن غریزهٔ کوچک و لجوجانهٔ انسانی برای اطمینان از اینکه کسی، روزی، خواهد دانست چه کسانی آنجا بودند.

و آنگاه کاری با آنان کردم که با تقریباً هیچ‌کس دیگری نکرده‌ام، و می‌گویم چرا چنین کردم.

خفتانمشان.

نه مرگ. خواب—همان نوع معمول، همان نوعی که هر شب بی‌آنکه معجزه‌اش بدانید تجربه می‌کنید، که تقریباً واقعاً هست. قلب‌هایشان ادامه یافت. نفسشان ادامه یافت. و جهان بیرون بی‌آنان ادامه یافت، سریع‌تر از آنچه می‌دانستند: دِسیوس ظرف دو سال در باتلاقی در تراکیه سقوط کرد، آزارها آمدند و رفتند و دوباره آمدند، کنستانتین نشانه‌ای در آسمان دید، بازیلیکاها برپا شدند، امپراتوران تعمید گرفتن آغاز کردند، اِفِسُس پر شد از اسقفانی که جدل می‌کردند چگونه مردی می‌تواند خدا نیز باشد—و درون کوه، هفت جوان با چهره‌های آرام کسانی که انتظار کشته‌شدن در بامداد را دارند، از میان همهٔ آن خفتند.

چون بیدارشان کردم، گمان کردند یک شب خفته‌اند.

گرسنه بودند، پس یکی را با پولی که داشتند به شهر فرستادند تا نان بخرد، سریع و آرام، و بفهمد شکار چگونه پیش می‌رود. او از غار به بامدادی نزدیک به دویست سال گسترده بیرون آمد. و صلیبی بر دروازهٔ اِفِسُس بود.

راه‌رفتنش را تصور کنید. به کلیسایی نمی‌دود؛ مطمئن است که این تله‌ای است. نام مسیح را می‌شنود که آشکارا در کوچه به زبان می‌آید، به‌دست مردمانی که آن را زمزمه نمی‌کنند، و می‌پندارد دیوانه شده است. نزد نانوا می‌رود، و سکه‌ای نقره با سر دِسیوس بر آن پیش می‌گذارد—کهنه، سنگین، زیبا، و به‌مرگی همچون امپراتورش. و نانوا به سکه می‌نگرد، و به پسر می‌نگرد، و گمان می‌کند دزدی یافته که بر گنجی کهن دست یافته است، و نگاهش می‌دارد، و جمعیتی گرد می‌آید، و جمعیت او را نزد اسقف و قاضی می‌برد، و پسر، وحشت‌زده، اصرار می‌ورزد که والدینش در این شهر زنده‌اند، که می‌تواند کوچهٔ خودش را نام برد، که دِسیوس امپراتور است، که قربانی‌ها همین هفته اجرا می‌شود—و هر نامی که می‌گوید شش نسل است که خاک شده.

پس همراهش به کوه رفتند. و مهرها گشوده شد، و لوح‌های سربی خوانده شد، و آن شش نفر دیگر آنجا نشسته بودند با چهره‌هایی چون بامداد.

بشنوید چرا چنین کردم. در آن سال‌ها، جدلی چون شکافی در دیوار از میان کلیساها گذشته بود: مردانی زیرک تعلیم می‌دادند که شاید جان تا ابد زنده بماند اما جسم تمام شده است، که رستاخیز صرفاً استعاره‌ای است، که خدا روح را نجات می‌دهد و می‌گذارد گوشت چنانکه سزاوار است بپوسد. شنیدنی دانشورانه به نظر می‌رسد. ناامیدی است در ردای دانشمندی، و دروغی است دربارهٔ چقدر ماده را دوست می‌دارم. من تن‌ها را ساختم. پسرم یکی گرفت، و نگاهش داشت، و اکنون جلال‌یافته است و هنوز تنی است. پس برای امپراتور استدلالی نفرستادم. برایش هفت پسر با خاک بر مو فرستادم، بیدار، گرسنه، و دو قرن‌ساله، و گذاشتم آنان را در آغوش بگیرد و بگرید، که چنین کرد.

و آنگاه، ظرف یک روز، گذاشتم بیفتند و به‌راستی بمیرند، زیرا برای خودشان برخیزانده نشده بودند. نشانه‌ها هرگز برای کسی که حملشان می‌کند نیستند.

یک چیز دیگر هست، و می‌خواهم آن را با دقت بگویم. داستانشان از کلیسایی که نخست آن را روایت کرد فراتر رفت. چهار قرن بعد، بار دیگر روایت شد، به زبانی دیگر و کتابی دیگر، میان مردمانی که پسرم را چون نبی گرامی می‌دارند و هنوز او را آنچه هست نمی‌خوانند—و تا امروز، بر همان تپه، مردان و زنانی که به سوی جهت‌های گوناگون دعا می‌کنند، به همان غار بالا می‌روند و همان هفت پسر و سگی را که نمی‌خواست ترکشان کند، به یاد می‌آورند. کنترل داستان را از دست ندادم. هرگز ناکام نمانده‌ام از به‌کارگیری خاطره‌ای که برخی مردمان ناقص نگاهش می‌دارند تا سرانجام آنان را به تمامیت آن برسانم. آن صبر من است، و صبر من ضعف نیست—صرفاً این است که با هیچ‌کس شتاب ندارم. دویست سال درون کوهی منتظر ماندم. می‌توانم برای شما نیز منتظر بمانم.

سند

روایت هفت خفتگان سنتی هاجیوگرافیک است، نه معجزه‌ای مدرن با بررسی قانونی، و کلیسا آن را چون سنتی دیندارانه انتقال می‌دهد، نه تاریخی تأییدشده. در شکل استاندارد آن، هفت جوان مسیحی اِفِسُس—در سنت غربی با نام‌های ماکسیمیان، مالخوس، مارتینیان، دیونیسیوس، یوحنا، سراپیون، و کنستانتین—در دوران آزار امپراتور دِسیوس (فرمانروایی ۲۴۹-۲۵۱) از قربانی‌کردن سر باز می‌زنند، در غاری بر کوه پیون (پاناییر داغ) بیرون شهر پناه می‌گیرند، و دیوارگذاری می‌شوند. گفته می‌شود در دوران فرمانروایی تئودوسیوس دوم (فرمانروایی ۴۰۸-۴۵۰)، به‌طور قراردادی حدود سال‌های ۴۴۶-۴۴۷، آنگاه که غار بازگشوده شد، بیدار شدند؛ یکی از آنان هنگام تلاش برای خرج‌کردن سکه‌ای از دِسیوس کشف شد. سنت این رویداد را نشانه‌ای الاهی علیه انکارهای معاصر رستاخیز جسمانی معرفی می‌کند، و می‌گوید آن هفت نفر اندکی پس از دیده و بازپرسی‌شدن درگذشتند.

کهن‌ترین گواهان بازمانده شرقی‌اند: عظتی سریانی منسوب به یعقوب سروگی (درگذشتهٔ ۵۲۱)، و روایتی یونانی زیربنای «رنج‌نامهٔ هفت خفتگان» لاتین که گرگوریوس تور (درگذشتهٔ ۵۹۴) منتقل کرده، که خود داستان را از منبعی سریانی که برایش ترجمه شده گزارش می‌کند. آن هفت نفر مدت‌هاست در مارتیرولوژی رومی زیر تاریخ ۲۷ ژوئیه یادبود می‌شوند، و در تقویم‌های بیزانسی، سریانی، قبطی، و اتیوپیایی گرامی داشته می‌شوند؛ هرگز موضوع روند قدیس‌شماری رسمی نبودند، که در آن زمان به معنای مدرنش وجود نداشت. مورخان عموماً این روایت را افسانه‌ای می‌دانند که پیرامون آیین گورستانی راستین در اِفِسُس شکل گرفته، و نظایری با موتیف‌های کهن‌تر «خواب طولانی» یادآور می‌شوند.

این داستان زندگی بینامذهبی غیرمعمولی دارد. روایتی در قرآن، سورهٔ ۱۸ (الکهف)، آیات ۹-۲۶ می‌آید، جایی که خفتگان اصحاب الکهف‌اند؛ متن دوره‌ای سیصد سال «و نه سال بیشتر» را ذکر می‌کند، و سگی را که بر آستانه خفته، که در سنت اسلامی بعدی قِطمیر نام گرفته. این سوره به‌طور گسترده در روزهای جمعه خوانده می‌شود، و مکان‌های وابسته به خفتگان در ترکیه، اردن (غار اهل الکهف نزدیک عمان)، و جاهای دیگر گرامی داشته می‌شوند. مغارهٔ اِفِسُس یکی از معدود زیارتگاه‌هایی است که زائران مسیحی و مسلمان مشترکاً بازدید می‌کنند.

خودِ مکان از نظر باستان‌شناختی واقعی است. مجموعهٔ مغاره بر دامنهٔ شمال‌شرقی کوه پیون در سال‌های ۱۹۲۷-۲۸ به‌دست مؤسسهٔ باستان‌شناسی اتریش کاوش شد، که مجموعه‌ای چشمگیر از کلیسا و کاتاکومب را با چند صد مقبره متعلق به قرن‌های پنجم و ششم آشکار کرد، همراه با کتیبه‌هایی بر دیوارها و در مقابر که به هفت خفتگان اهدا شده‌اند—شاهدی بر اینکه آیین آنان تا اواخر دوران باستان محکم در اِفِسُس استوار بود، هرچه که خاستگاه داستانی که یادبودش می‌کند بوده باشد. ویرانه‌ها امروز نزدیک محوطهٔ باستانی اِفِسُس هنوز دیدنی است، محوطه‌ای که از سال ۲۰۱۵ در فهرست میراث جهانی یونسکو است.

منابع و ارجاعات

  • یعقوب سروگی (درگذشتهٔ ۵۲۱)، عظت سریانی دربارهٔ جوانان اِفِسُس
  • گرگوریوس تور (درگذشتهٔ ۵۹۴)، «رنج‌نامهٔ هفت خفتگان اِفِسُس»
  • مارتیرولوژی رومی، ۲۷ ژوئیه
  • قرآن، سورهٔ ۱۸ (الکهف)، ۹-۲۶ — اصحاب الکهف
  • مؤسسهٔ باستان‌شناسی اتریش، کاوش مغارهٔ هفت خفتگان، اِفِسُس (۱۹۲۷-۲۸)

بیشتر از این اتاق

همهٔ داستان‌ها