جورج لیددایی و سربازی که هر امپراتوری او را از آنِ خود خواند
قدیس جورج لیددایی (درگذشتهٔ حدودِ ۳۰۳) شهیدی مسیحی بود که زیرِ آزارِ دیوکلتیانوسی در لیدا (دیوسپولیس)، در فلسطینِ رومی، اعدام شد؛ پرستشِ زیارتگاهیِ او در آنجا با کتیبه و ثبتِ زائران از اوایلِ سدهٔ ششم گواهی میشود، دههها پیش از کهنترین روایتِ باقیماندهٔ هرگونه دربارهٔ او. گرامیداشتِ او با سرعتی چشمگیر در سراسرِ سوریه، مصر، بیزانس، گرجستان، روسیه، ارمنستان و سرانجام اروپای غربی گسترش یافت، و او را به یکی از گستردهترین شهیدانِ گرامیداشتهشده در تاریخِ مسیحیت بدل کرد، با آنکه سندِ واقعیِ او بهگونهای غیرمعمول اندک است. اژدهاکشیِ نامدارش ابداعی ادبی است که نخستینبار در سدهٔ یازدهم به نامش پیوند خورد، تقریباً هفتصد سال پس از مرگش.
او را در لیدا یافتم، بر دشتِ ساحلیِ فلسطینِ رومی، در سالهایی که امپراتوری بهنامِ دیوکلتیانوس تصمیم گرفته بود صلحی را که کلیسا دو نسل شناخته بود، اشتباهی بداند که قصدِ تصحیحش را دارد. آشکارا به شما میگویم از آن مرد چه چیز را براستی نگاه داشتم، زیرا کمتر از آن چیزی است که جهان ازآنپس به او بخشیده و بیش از آنکه کافی باشد: نامی، شهری، و امتناعی. از او خواستند، آنگونه که از هزاران تن در آن سالها خواستند، برای خدایانی که باور نداشت بخوری بسوزاند و آن را وفاداری بنامد. گفت نه. نمیدانم، و اکنون برای شما نمیسازم، که آیا آن را در جامهٔ سرباز گفت یا جامهٔ کشاورز—آن جزئیات چیزی نبود که مأموریت داشتم نگاهش دارم.
آن امتناع رایگان نبود. در آن سالها بهندرت چنین بود. کوشیدند با شیوههایی که در آن درنگ نمیکنم واداشتنش به گفتنِ آری، زیرا مردانی که آن شیوهها را روا داشتند، جزئیات را بیش از انگیزهها بهیاد آورده میخواستند، و از آنان این را دریغ میکنم. آنچه به شما میگویم این است که او آری نگفت، نه یکبار، نه در پایان، و در بهاری که کلیسا بعدها آن را سالِ سیصدوسه شمرد، در روزی که آن را بیستوسومِ آوریل نهاد، در لیدا یا نزدیکِ آن، برای همان سه واژه، تکرارشده به هر تعداد که برای باوراندنشان به جدیتش لازم بود، مرد.
نگذاشتم آن پایانِ نگاهداری باشد. مردمِ خودش زیارتگاهی بر آن زمین برافراشتند و از ساختن بر آن دست نکشیدند—کلیسایی در کمتر از دو سده آنجا برپا ایستاد، و آنگاه که زائرانی چون تئودوسیوس حدودِ سالِ پانصدوسی از آنجا گذشتند، از لیدا آنگونه نوشتند که کسی از جایی ازپیشمشهور مینویسد، نه جایی در حالِ کشفشدن: اینجا جایی است که جورج شهید شد، اینجا نیز پیکرش. گذاشتم پایداریِ شهری خودْ گونهای شهادت باشد. رم دو سده پس از مرگش او را از یاد برد؛ خیابانِ خودش یک سال هم از یادش نبرد.
آنچه پس از زیارتگاه آمد، میخواهم مستقیماً از من بشنوید تا از تقویم یا از بدگمانان، زیرا هر دو آن را نادرست خواهند گفت. سدههای پسین سربازی میخواستند که میانِ جهان و هرچه در پیِ بلعیدنش بود بایستد، و چنین سربازی ساختند، تصویر به تصویر، از سوارکاری که هرگز از آغاز جورج نبود—سوارِ کاپادوکیهای که ماری را نیزه میزند، نگاشتهشده نخست برای شهیدِ سربازِ دیگری، بههماناندازه راستین، بهنامِ تئودوروس. سدههایی از شرق، و قلمی گرجی در سدهٔ یازدهم، طلبید تا آن نیزه از دستِ یک قدیس به دستِ دیگری منتقل شود، و صلیبیان تصویرِ بهپایانرسیده را به غرب بردند، و کتابِ داستانِ اسقفِ جنوایی در حدودِ سالِ ۱۲۶۰ آن را برای همیشه استوار کرد. گذاشتم این رخ دهد، همانگونه که میگذارم هر ملتِ باوفا بهسویِ راستینترین تصویرِ دردسترسش برود آنگاه که واقعیتهای ساده به پایان رسند. آن را چنانکه هست بخوانید: نه خاطره، بلکه پرترهای—از آنچه یک امتناع، اگر بهقدرِ کافی نگاه داشته شود، میتواند برای هر که هنوز از انجامش میترسد معنا دهد.
دیدهام نامِ این تنها شهید از بیشترِ کسانی که در آن سالها دریافت کردم، از مرزهای بیشتری گذشته است. در قاهرهٔ کهن هنوز مار جرجسش میخوانند و کلیسایش را هر بیستوسومِ آوریل پر میکنند. در یونان نامش بر شناسنامههای تعمید بیش از هر نامِ دیگری نشسته، و چوپانان هنوز برای گلههایشان از او میخواهند، همانگونه که پدربزرگهایشان میخواستند پیش از آنکه مسیح در آن زبان نامی داشته باشد. در روسیه، شاهزادگان تصویرِ سوارِ او را هزار سال پیش بر سکههایشان کوبیدند، بس پیش از آنکه مسکو خود او را چون نشانِ خانوادگی بر تن کند. ارمنیان او را فرمانده میخوانند و او را از میانِ کهنترین شهیدانِ خود میشمارند، از پادشاهیای که مرا پیش از آنکه بیشترِ اروپا نامم را شنیده باشد برگزیده بود. سوریه و لبنان نامش را پیش از هر جای دیگر نگاه داشتند، در نخستین کلیساهایی که هرگز برای آن برافراشته شد. اتیوپیاییها تابوتش را به نبردِ عدوا بردند و دو تن از پادشاهانِ خود را زیرِ کلیسای جامعی که برایش ساخته شد تاج گذاشتند. و در ریو، هر سال، شهری که بر چیزِ چندانی توافق ندارد، توافق میکند خیابانهایش را برایش پر کند—حتی آنانی که، در سنتهای کهنترِ همان شهر، به همان روز چنگ میزنند تا اوریشایی از آهن و پیکار را بخوانند نه شهیدی رومی، که میگذارم داستانِ او صادقانه توضیحش دهد نه آنکه وانمود کنم رخ نمیدهد.
نیازی نداشتم که به مورخان تاریخِ تولدی، نامِ پدری، یا هیولایی بدهم تا جورج را از آنِ خود کنم. تنها به یک مرد نیاز داشتم، در یک شهر، در یک روز، که از او خواستند برای امنیتِ خود دروغ بگوید و نگفت. هرچه اعصار بر آن بنا کردند—اژدها، شاهزادهخانم، و تاجها و سکهها و نشانهای خانوادگیای که بعدها مدعیِ او شدند—سخنِ جهان است به من، در زبانِ آراستهشدهٔ خودش، که یک امتناع برایش کافی نبود. برای من همان روزی که رخ داد کافی بود.
سند
هیچ اثری از شهیدی بهنامِ جورج پیش از اواخرِ سدهٔ پنجم باقی نمانده است: نه سندی همزمان، نه کتیبهای که با اطمینان به سدهٔ چهارم بازگردد. کتیبهای در شقّا در سوریه که غالباً گواهِ سدهٔ چهارم خوانده میشد، از آنپس بر پایهٔ گاهشماریِ عصرِ ماکسیمیانوس به سالِ ۵۴۹ بازتاریخگذاری شده است. کهنترین شاهدِ کتیبهایِ استوار، کتیبهٔ سوریِ مورخِ سالِ ۵۱۵ در ازرَع (زُراوهٔ باستان) است که کلیسایی را به جورج اهدا میکند؛ کهنترین شاهدِ ادبی زائری بهنامِ تئودوسیوس است که در حدودِ سالِ ۵۳۰ نوشت و ثبت کرد که لیدا (دیوسپولیس) هم مکانِ شهادتِ جورج و هم مقبرهٔ او را در خود دارد. خوشهای از تقدیمهای کلیسایی به او در سراسرِ سوریه، بینالنهرین، و مصر در پیِ آن تا سدهٔ ششم میآید. این گواهیِ راستین کهن و ازنظرِ جغرافیایی مستقر است—کهن و بهقدرِ کافی وابسته به یک شهر که حتی مورخانِ محتاط، خودِ پرستشِ زیارتگاهی را استدلالی برای شهیدی راستین در زیرِ آن میدانند—اما پرستش را از اوایلِ سدهٔ ششم مستند میکند، نه زندگینامهای را از سدهٔ چهارم. تاریخِ سنتیِ مرگش، ۲۳ آوریلِ سالِ ۳۰۳، زیرِ آزارِ دیوکلتیانوسی، سنتِ آیینی است، نه سندی مستقلاً تاریخگذاریشده؛ زادگاهِ کاپادوکیهای و اصالتِ نجیبزادهاش تقریباً بهتمامی بر نگارشِ سیمئون متافراستسِ عالمِ الهیاتِ یونانی در سدهٔ یازدهم استوار است، نزدیک به هفت سده پس از رویداد.
اژدها بهکلی از آنِ این پرستشِ نخستین نیست. روایاتِ شهادتِ جورج در سدههای پنجم و ششم هیچ هیولایی در خود ندارند. سوارِ نیزهگذار بر ماری نخستینبار در هنرِ کاپادوکیهٔ سدهٔ هفتم پدیدار میشود، پیوندخورده به شهیدِ سربازِ دیگری، براستی از سدهٔ چهارم، بهنامِ تئودوروس تیرون. کهنترین متنی که اژدها را مشخصاً به جورج پیوند میزند، روایتی گرجیِ سدهٔ یازدهم است؛ از آنجا داستان در سراسرِ جهانِ بیزانس تا سدهٔ دوازدهم بر او استوار شد و از رهگذرِ تماسِ صلیبیان به غرب رسید، و شکلِ قطعیِ خود را در Legenda Aurea، اثرِ ژاکوبوس دو وراجینه، در حدودِ دههٔ ۱۲۶۰—گزیدهای موعظهای، نه منبعی تاریخی—یافت. پژوهشگران ریشهٔ شکلِ داستان را به اسطورهٔ کلاسیکِ پرسئوس و آندرومدا بازمیگردانند. این تصویری قرونوسطایی و آیینی است، نه خاطرهای از هزارهٔ نخست.
سنتِ خودِ کلیسا سدهها پیشتر افراط را در پروندهٔ جورج نشانه گذاشته بود. Decretum Gelasianum (منسوب به پاپ گلاسیوس یکم، درگذشتهٔ ۴۹۶، هرچند شکلِ نهاییاش معمولاً به اوایلِ سدهٔ ششم تاریخگذاری میشود) «نوشتههایی را که زیرِ نامِ گئورگیوساند» در میانِ آپوکریفاهای مردود فهرست کرد—پاسیویی، منسوب به شخصی بهنامِ پاسیکراتس، که در آن جورج بهدستِ امپراتوری با نامی بهشگفتآور جعلی، «دادیانوس»، محاکمه میشود و پیش از مرگِ نهایی، سه بار میمیرد و بهشگفتی زنده میشود. این فرمان آن متنِ خاص را نامعتبر میداند، نه قداستِ جورج یا پرستشِ او را؛ نسخههای بعدی بهآرامی «دادیانوس» را با دیوکلتیانوسِ تاریخی جایگزین کردند و رستاخیزهای سهگانه را کنار گذاشتند.
خطایی رایج در روزگارِ ما باید مستقیماً تصحیح شود: بازبینیِ سالِ ۱۹۶۹ در تقویمِ عمومیِ رومی، جورج را برنداشت. عیدِ کریستوفر را به تقویمهای محلی واگذاشت اما جورج را در تقویمِ عمومی، ۲۳ آوریل، نگاه داشت، تنها با فروکاستنِ رتبه از جایگاهِ والاترِ پیش از ۱۹۶۹ به یادبودِ اختیاری—تغییری در الزام، نه در جایگاه.
دامنهٔ راستینِ پرستشِ او منطقهای و عظیم است. در مصرِ قبطی، مار جرجس از میانِ محبوبترین قدیسان است؛ کلیسای گردِ سنت جورج در قاهرهٔ کهن هر ۲۳ آوریل مولدی سالانه برگزار میکند. در یونان او شفیعِ ارتش و چوپانان و کشاورزان، و یکی از رایجترین نامهای کشور است. در روسیه، تصویرِ سوارش بر سکهها و مهرهای شاهزادگی از سدهٔ یازدهم گواهی شده و به نشانِ آرمِ مسکو بدل شد، رسماً تنها با فرمانِ شاهی در سالِ ۱۷۳۰ چون سنت جورج تعریفشده. ارمنستان او را چون سورپ کووُرک، «فرمانده،» از میانِ کهنترین و گرامیترین شهیدانش میستاید. اتیوپی او را شفیعِ ملی نگاه میدارد؛ تابوتِ سنت جورج در نبردِ عدوا در سالِ ۱۸۹۶ حمل شد، یادمانشده بهدستِ کلیسای جامعِ سنت جورجِ آدیسآبابا. سوریه و لبنان کهنترین گواهِ تاریخپذیرِ گسترشِ پرستشش را بیرون از خودِ لیدا در خود دارند. در برزیل، سائوژورژه بسیار محبوب است و در اومباندا و سنتهای خویشاوندِ آفریقایی-برزیلی، با اوریشای اوگون نیز یکی شمرده میشود—همآمیزیای که به دورانِ بردهداریِ برزیل بازمیگردد، در اومباندا و نه چون پرستشِ کاتولیک بهکار میرود؛ کلیسا جورج را چون شهیدی مسیحی گرامی میدارد، نه چون اوگون. در خودِ لیدا، بازیلیکایی بیزانسی (ویرانشده در ۶۱۴)، کلیسای جامعی صلیبی (منهدمشده در ۱۱۹۱)، و کلیسای ارتدکسِ یونانیِ سنت جورجِ دورانِ عثمانی (۱۸۷۲) پیاپی بر همان زمین یا کنارِ آن، اکنون همجوار با مسجدِ الخضرِ دورانِ ممالیک، ایستادهاند—مسیحیان و مسلمانان هنوز کنارِ هم در محلِ سنتیِ مقبرهٔ او پرستش میکنند. در رم، کلیسای سان جورجو در ولابرو یادگارهایی نگاه داشته که گفته میشود پاپ زخاریا حدودِ سالِ ۷۴۱ از شرق منتقل کرده است. او همچنان شفیعِ انگلستان است، جایگاهی که تنها بهآرامی استوار شد، پس از آنکه ادوارد سوم در سالِ ۱۳۴۸ او را شفیعِ نظامِ گارتر خواند.
منابع و ارجاعات
- Acta Sanctorum، جلدِ سومِ آوریل (بولاندیستها، آنتورپ)، مدخلِ Georgius
- دانشنامهٔ کاتولیک (۱۹۰۹)، مدخلِ «قدیس جورج»
- جماعتِ عبادتِ الهی، Calendarium Romanum (۱۹۶۹) و Martyrologium Romanum (نمونهٔ ۲۰۰۴)، مدخلِ ۲۳ آوریل
- ه. دولهایه، Les légendes grecques des saints militaires (پاریس، ۱۹۰۹)
- Decretum Gelasianum de libris recipiendis et non recipiendis (متنِ انتقادی، اوایلِ سدهٔ ششم)
انتشار: بهروزرسانی:
به دیگران برسانید
بیشتر از این اتاق
- قدیس کریستوفر و وزنِ جهانسدهٔ سوم (بهروایتِ سنت)؛ پرستش از سالِ ۴۵۲ گواهیشدهقدیس کریستوفر شهیدی از آسیای صغیر بود که پرستشِ او با کتیبهای یونانی از زیارتگاهی از همان سالهای ۴۵۰ تا ۴۵۲ گواهی میشود و او را به یکی از کهنترین قدیسانِ عامهپسند با سندی مکتوب بدل میکند. تصویرِ غولی که کودکی را از رودخانه میگذراند—تصویری که امروز از نامش جداییناپذیر است—افزودهای ادبیِ غربی از سدهٔ سیزدهم است، هشت سده پس از آن کتیبه. برداشتنِ نامش در سالِ ۱۹۶۹ از تقویمِ عمومیِ کلیسا، عیدش را در کنارِ نزدیک به دویست قدیسِ دیگر به تقویمهای خاص برد؛ این هرگز ابطالِ قدیسشماری نبود، و او همچنان امروز در مارتیرولوژی رومی فهرست شده است.
- یهودای تدئوس و پرسشی در شامِ آخرسدهٔ نخستِ میلادییهودای تدئوس یکی از دوازده رسول بود، بهروایتِ سنت همان «یهودای یعقوب» در فهرستهای لوقا، همان تدئوسِ متی و مرقس، و همان خویشاوندِ خداوندگار که در مرقس ۶:۳ نام برده شده—هرچند شواهدِ خودِ عهدِ جدید برای یکیدانستنِ اینها با یک مرد، براستی مورد مناقشه است. در شامِ آخر، تنها او بود که از مسیح پرسید چگونه خود را بر شاگردان آشکار خواهد کرد و نه بر جهان، پرسشی که وعدهٔ حضورِ درونیِ روح را بیرون کشید. به سنت، چون مبلغ و شهیدی در بینالنهرین، پارس، یا ارمنستان گرامی داشته میشود، و از سدهٔ بیستم به اینسو به پرخواندهترین شفیعِ آرمانهای نومید و ناممکن بدل شده است.
- قدیس اکسپدیتوس و کلاغِ زیرِ پابهروایتِ سنت سدهٔ چهارم؛ پرستش از سدهٔ هجدهم گواهیشدهقدیس اکسپدیتوس بهعنوانِ سربازی رومی گرامی داشته میشود که در ملیتنه شهید شد، هرچند این نام شاید چیزی جز غلطخوانیِ کاتبی از «الپیدیوس» در مارتیرولوژی کهنِ هیرونیمی نباشد، و این وجودِ او را چون کسی جداگانه، براستی نامطمئن میگذارد. داستانِ عامهپسند دربارهٔ خاستگاهِ پرستشِ او—صندوقی از رم که برچسبِ «اسپدیتو» بهاشتباه به نامِ قدیسی خوانده شد—افزودهای متأخر است که تاریخِ مستندِ خودِ آن پرستش در سدهٔ هجدهم در سیسیل و آلمان، آشکارا بر آن پیشی میگیرد. میراثِ راستینِ او پرستشی زنده و عظیم است، بیش از همه در برزیل، ساختهشده گردِ تصویرِ کلاغی که «فردا» بانگ میزند و زیرِ پای سربازی له میشود.
- هفت خفتگان اِفِسُسآزار دِسیوس (۲۴۹-۲۵۱) تا فرمانروایی تئودوسیوس دوم (حدود ۴۴۷)هفت جوان مسیحی اِفِسُس، که در دوران آزار دِسیوس در غاری دیوارگذاری شدند، گفته میشود نزدیک دو قرن خفتند و در دوران تئودوسیوس دوم بیدار شدند، رسواشده بهدست سکهای سیصد سال از رواج افتاده. داستانشان یکی از معدود روایاتی است که مسیحیان و مسلمانان مشترکاً گرامی میدارند، و مقبرهای در نزدیکی اِفِسُس در سالهای ۱۹۲۷-۲۸ کاوش شد.