ریتای کاشیایی و خاری که پانزده سال حمل کرد
قدیسه ریتای کاشیایی (حدودِ ۱۳۸۱–۱۴۵۷) راهبهای ایتالیایی از فرقهٔ آگوستینی در کاشیای اومبریا بود، بهیادماندنی برای امتناع از گذاشتن پسرانش انتقامِ قتلِ پدرشان را بگیرند، برای زخمی واحد بر پیشانیاش که به خاری از صلیب نسبت داده میشد و پانزده سالِ پایانیِ زندگیاش را با آن گذراند، و برای پیکری که معاینههای مستندش شاملِ ترمیمهایی با موم است. بهدستِ پاپ اوربانوس هشتم طوبیشمرده شد و در ۲۴ مهِ ۱۹۰۰ بهدستِ پاپ لئوی سیزدهم قدیس شمرده شد.
مارگریتا لوتی را پیش از آنکه آن نام بر او استوار شود یافتم، در خوشهای از خانههای سنگی بهنامِ روکاپورنا، در تپههای اومبریا بالای رودِ کورنو، در درهای که هر خانواده دقیقاً بهیاد میآورد چه کسی به پدربزرگِ چه کسی ستم کرده و آن خاطره را چون بدهیای هنوز پرداختنشده نگاه میداشت. پدر و مادرش را همسایگان صلحآور میخواندند—پیشهای خطرناک در درهای که با تقویمِ دومِ انتقام میچرخید—و گذاشتم دخترشان با آرزوی زندگیای جدا از همهٔ آن، زندگیای یکسره وقفشده به من، بزرگ شود، پیش از آنکه بهقدرِ کافی بزرگ باشد تا آن را آشکارا بگوید. چنین نشد. پدر و مادرش او را، جوان، به مردی بهنامِ پائولو مانچینی شوهر دادند، و ازدواجی که در پی آمد، بهیادِ خواهرانی که داستانش را نگاه داشتند، ازدواجی سخت بود: شوهری زودخشم، گاه خشن، در وصلتی که او هیچ قدرتی برای ردکردنش نداشت. آن خاطره را بیش از آنچه هست نمیآرایم—سنت است، نه سندِ دادگاهی—اما میتوانم آشکارا بگویم درونِ آن چه کرد. هجده سال، و آنها را صرفِ تحملپذیرکردنِ ازدواجی سخت کرد، شوهرش را گامبهگام، شکایتی پس از دیگری، بهسوی نرمی دعا کرد، تا آنکه بهگفتهٔ هر روایتی که از آن سالها باقی مانده، چیزی در او بهآرامی آغاز به نرمشدن کرده بود.
سپس تقویمِ دیگرِ دره به او رسید. پائولو مانچینی در کمین افتاد و کشته شد—سند حفظ نمیکند بهدستِ که، تنها اینکه این همان کاری بود که انتقام همیشه در آنجا میکرد—و بیوهای را دیدم که بر گوری تازه ایستاده بود با دو پسر بهقدرِ کافی بزرگ که دقیقاً بدانند از آنان چه انتظار میرود. آن انتظار بود، و نه آرام: مردی خون در برابرِ خون بدهکار بود، و خانوادهای که آن را وصول نمیکرد خانوادهای شرمسار بود. ریتا کاری کرد که شجاعتِ بیشتری از آنچه از بیشترِ شهیدانی که در این سند نگاه میدارم میطلبید. قاتلان را آشکارا، بر تشییعِ شوهرش، در برابرِ درهای که کاملاً میفهمید اگر بهجایش پسرانش را بهدنبالِ کارد میفرستاد، بخشید.
پسرانش چنان آسان نبخشیدند—چرا میبخشیدند، در آن سن، در آن فرهنگ، پرورشیافته به شیوهای که آن دره پسرانش را میپروراند. جانجاکومو و پائولو ماریا را دیدم که قتل را بارها و بارها در ذهن میگرداندند، دیدم حسابگریِ کهن آغاز به کارکردن بر آنان کرد، آنگونه که بر همه کار میکرد. و مادرشان را دیدم کاری کند که بهسبکی از هیچکس نمیطلبم، زیرا دقیقاً میدانم چه بهایی دارد: دعا کرد، نه آنکه پسرانش در امان بمانند، بلکه آنکه من مانعشان شوم از قاتلشدن حتی اگر تنها راهِ بازداشتنشان این باشد که پیش از آن، آنان را از او بگیرم. در حدودِ یک سال، هر دو پسر پیش از آنکه دستی بر قاتلانِ پدرشان بلند کنند، از بیماری درگذشتند. سنتی که او را پرورد همیشه این را پاسخِ دعایش خوانده، و آن خوانش را به چیزی آسانتر برای نگاهداشتن نرم نمیکنم، زیرا آسانتر نیست—مادری انتقامِ پسرانش را با خودِ پسرانش معاوضه کرد، و سه گور بهجای پرورشِ دو مرد به قاتلانی، به خاک سپرد. این مرکزِ راستینِ آنچه اوست، بیش از هرچه بعدها بر پیشانیاش رخ داد. دانشنامهها را برای زخم بخوانید. این را برای آن زن بخوانید.
آنچه از زندگیاش باقی مانده بود به درِ صومعهٔ آگوستینیِ سنت مریمِ مجدلیه، در کاشیا، بخشید، و آن در بهآسانی گشوده نشد. بیوهای بود، فراسویِ سنی که آن جماعت معمولاً نوآموزان را میپذیرفت، و برخی از خواهرانِ درون خویشاوندِ مردانی بودند که شوهرش را کشته بودند—جزئیاتی که باید چیزی دربارهٔ کوچکیِ آن دره به شما بگوید. سنت میگوید به او گفتند نخست دو خانواده را آشتی دهد، مانچینیها و قاتلانِ شوهرش را، پیش از آنکه جماعت او را بپذیرد، و او چنین کرد، میانِ دو خانه راه رفت که هر دلیلی برای ادامهٔ نفرت داشتند، تا آنکه نفرت را فرسود. در حدودِ سیوششسالگی پذیرفته شد، سنی که در آن بیشترِ زنانی که نذر میکنند دههها پرورشِ دینی پیشتر از نوآموزانی نیمسنِ خود دارند، و چهل سالِ پس از آن را همانگونه گذراند که هجده سالِ پیش از آن را گذرانده بود—با شکیبایی، در دعا، در ریاضت، پرستاریِ بیماران و بینوایانِ کاشیا با همان توجهی که زمانی صرفِ نرمکردنِ شوهری دشوار کرده بود.
در ژرفای آن زندگیِ صومعهای، روزی در برابرِ تصویرِ مسیحِ تاجخارگذاشته مراقبه میکرد و میخواست، آنگونه که عارفانِ پیش از او خواسته بودند، به سهمی کوچک از آنچه او رنج برده بود راه یابد، و من زخمی واحد بر پیشانیاش دادم—گویی خاری از آن تاج جدا شده و در آن فرورفته بود. میخواهم دقیق باشم دربارهٔ آنچه به او دادم و آنچه ندادم، زیرا این پیکره پیشتر فرانسیس آسیزی و کاترین سیینایی و پدره پیو را در خود دارد، هرکدام نشانهخورده بر دستها و پاها و پهلو با زخمهای کاملِ آلام، و زخمِ ریتا آن نبود. یک زخم. یک جا. پانزده سال حملش کرد، از حدودِ سالِ ۱۴۴۲ تا مرگش، و چون نشانِ افتخاری رفتار نکرد—تراوش میکرد، و بهگفتهٔ روایاتِ نگاهداشتهشده از او چنان بویی بد میداد که خواهرانِ خودش در سفره و در کُر او را جدا مینشاندند، و آن تبعید را در دلِ جماعتِ خودش بیشکایت تحمل کرد، که کاری سختتر از تحملِ خودِ زخم است. آنگاه که خواست برای سالِ یوبیلِ ۱۴۵۰ به رم سفر کند، زخم بیدرد بسته شد، گویی برای آن سفر کنارش نهاده بودم، و هماندم که به خانه بازگشت دوباره گشوده شد. پس از مرگش، همان خواهرانی که زمانی از بویش فاصله میگرفتند گفتند همان زخم رایحهای شیرین میداد.
در آن صومعه در بیستودوم مهِ ۱۴۵۷ درگذشت، چهل سال به آن بخشیده بود، به دره نمونهای از صلحی بخشیده بود که هرچه داشت برایش گرفته بود—شوهری، دو پسر، چهرهای نشانهخورده برای یکونیم دهه—و چیزی در برابرش نخواسته بود. او را شفیعِ آرمانهای ناممکن نساختم بهخاطرِ خار. او را بهخاطرِ آن تشییع ساختم، و دعایی که در پیِ آن آمد، و این واقعیت که آن را بهجد گفت.
سند
مارگریتا لوتی—که تاریخ او را ریتای کاشیایی میشناسد—بهرسم به سالِ ۱۳۸۱ در روکاپورنا، دهکدهای از کاشیا در اومبریا، تاریخگذاری میشود، دخترِ آنتونیو لوتی و آماتا فری. هیچ سندی آن سالِ تولد، یا هر جزئیاتِ زندگینامهایِ دیگر پیش از سدهٔ هفدهم را چون واقعیت اثبات نمیکند: کلِ طرحِ زندگیِ او پیش از ۱۶۱۰—تولد، سنِ ازدواج، خویِ شوهرش، قتل، مرگِ پسرانش، پذیرشش در صومعه—بر Vita اثرِ راهبِ آگوستینی آگوستینو کاوالوچی استوار است، گردآوریشده حدودِ ۱۵۰ تا ۱۷۰ سال پس از مرگش برای پشتیبانیِ پروندهٔ طوبیشماریاش، و پیش از آن تنها چون سنتِ شفاهی درونِ جماعتِ آگوستینیِ کاشیا منتقل شده بود. دانشنامهٔ زندگینامهایِ ایتالیایی (Dizionario Biografico degli Italiani، ترکانی) این را آشکارا بیان میکند و میافزاید که ۱۳۸۱ بهنظر میرسد تاریخی متأخرتر و نمادین برگزیدهشده باشد تا تاریخی برگرفته از سجلی. طرحِ پیوسته—ازدواجی دشوار با پائولو مانچینی، قتلش در انتقامی محلی، بخششِ آشکارِ او بر قاتلانش، مرگِ هر دو پسر پیش از آنکه بتوانند انتقامش را بگیرند، پذیرشش در صومعهٔ آگوستینیِ سنت مریمِ مجدلیه در کاشیا در حدودِ سیوششسالگی، و چهل سالِ زندگیِ دینی در آنجا تا مرگش در بیستودوم مهِ ۱۴۵۷—باید چون سنتی بهخوبی نگاهداشتهشده خوانده شود تا سندی مستند.
سنت میگوید که در جمعهٔ نیک ۱۴۴۲، درحالیکه در برابرِ تصویرِ مسیحِ مصلوب مراقبه میکرد، ریتا زخمی واحد بر پیشانیاش دریافت کرد، گزارششده که از خاری از تاجِ بهتصویرکشیدهشده آمده بود. گفته میشود آن را برای پانزده سالِ باقیِ زندگیاش حمل کرد، در آن دوران چنان بدبو که بهگزارش او را در سفره و کُر از جماعتش جدا مینشاندند، بیدرد بستهشده در سفری به رم برای یوبیلِ ۱۴۵۰ و بازگشودهشده با بازگشتش؛ پس از مرگش گفته شد رایحهای خوش میداد در عوض. این بهروشنی و پیوسته در منابعِ کاتولیک از استیگماتا در معنای کامل، چنانکه فرانسیس آسیزی، کاترین سیینایی، یا پدره پیو حمل کردند، متمایز میشود—زخمِ ریتا زخمی واحد و جزئی بود، نه مجموعهای از زخمهای همتای تمامِ آلام.
پیکرِ ریتا در پنج سده بارها معاینه و بازمعاینه شده، و سابقهٔ آن معاینات از ادعای فسادناپذیریِ ساده و آشفتهنشده پشتیبانی نمیکند. کالبدگشاییهای نخستین در دورانِ فرایندِ طوبیشماری، از اندکی پس از ۱۴۵۷ تا ۱۶۲۶، پیکر را نگاهداشته و زخمِ پیشانی را هنوز نمایان گزارش کردند، هرچند این گزارشها از همان مستنداتِ طوبیشماری میآیند، نه معاینهای مستقلِ مدنی. معاینههای پزشکیِ رسمی در ۱۷۴۳ و ۱۸۹۲ استخوانِ گونهٔ راست را جابهجاشده و ابرویی را از جایگاهش لغزیده یافتند—جابهجاییای که بهگزارش به حدودِ ۱۶۵۰ بازمیگردد—و ثبت کردند که هر دو با موم و ریسمان ترمیم شده بودند: مداخلهای فیزیکیِ مستند بر پیکر، نه نگاهداریِ منفعل. معاینههای نوینِ ۱۹۷۲ و ۱۹۹۷ چهره، دستها، و پاها را مومگونه (مومیاییشده) توصیف کردند تا تازهنگاهداشتهشده. پیکر از سالِ ۱۹۳۰ در قابی از بلور و نقره آرمیده، منتقلشده در ۱۹۴۷ به بازیلیکای سانتا ریتا دا کاشیا که برای جایدادنش ساخته شد. همساز با استانداردِ سردبیریِ این پیکره، ریتا اینجا چون یادگاری گرامیداشتهشده و ازنظرِ تاریخی مستند معرفی میشود که نگاهداریِ آن ترمیمِ آشکار و، بهواژههای متأخرِ خودِ معاینهگران، مومیاییشدن را نیز در خود دارد—نه چون پیکری فسادناپذیر در معنای دقیقتر و آشفتهنشدهای که برای برخی قدیسانِ دیگر ادعا میشود.
ریتا بهدستِ پاپ اوربانوس هشتم طوبیشمرده شد، پروندهای که در ۱۶۲۷–۱۶۲۸ به پایان رسید، و بهدستِ پاپ لئوی سیزدهم در ۲۴ مهِ ۱۹۰۰ قدیس شمرده شد. دو معجزه پیوسته از فرایندِ قدیسشماری مستند شدهاند: شفای نابیناییِ الیزابتا برگامینی و شفای گاستروانتریتِ مزمنِ کوزیمو پلگرینی؛ ادعایی رایج از معجزهای سوم بهدرستی در منابعِ دردسترس مستند نیست. ویژگیهای او، گلسرخ و انجیر، از سنتی میآیند که میگوید در زمستانِ پیش از مرگش گلسرخ و انجیری از باغِ خانوادگیاش در روکاپورنا خواست و آنها را از زیرِ برف دریافت کرد؛ درختِ انجیرِ پیوندخورده به آن داستان رسماً در سیِ اکتبرِ ۱۵۲۶ بهدستِ کمیسیونِ طوبیشماری بازرسی و ثبت شد، که وجودِ پیوستهٔ درخت و باورِ کمیسیون به سنت را تأیید میکند، نه خودِ معجزه را. افسانهای جداگانه از کودکی، نخستینبار ثبتشده در همان ادبیاتِ پارسایانهٔ سدهٔ هفدهم و پس از آن، میگوید زنبورهای سفید یافت شدند که در گهواره به دهانش وارد و خارج میشدند بیآنکه آسیبی برسانند.
ریتا امروز بهگستردگی چون شفیعِ آرمانهای ناممکن و نومید خوانده میشود، عنوانی پیوندخورده به قدیسشماریاش و به جوهرِ داستانش—انتقامِ ردشده، آشتیِ ناممکن، گلِ سرخِ زمستانی. شفاعتش برای ازدواجهای دشوار ریشهای راستین در همان سنت دارد: ازدواجی ترتیبدادهشده با شوهری دشوار، تحملشده و، در روایتِ رسیده، دگرگونشده. شفاعتِ نوینش بر بارداری و زایمان، امروز بهشدت جستجوشده به نامش، بر زمینی سستتر استوار است: هیچ منبعِ نخستین یا آکادمیکِ مشاورهشدهای اپیزودی از نازایی، دعایی معین برای باروری، یا معجزهای در زایمان را در زندگیِ خودش مستند نمیکند. او در این امور بیشتر چون بسطی از شفاعتِ عمومیاش بر آرمانهای ناممکن خوانده میشود و از آنرو که واقعاً مادری بود—نه بهسببِ هیچ اپیزودِ گواهیشدهای از خودش. عید: ۲۲ مه.
منابع و ارجاعات
- آگوستینو کاوالوچی، Vita di Santa Rita da Cascia (زندگینامهٔ آگوستینیِ دورانِ طوبیشماری، منتشرشده حدودِ ۱۶۱۰)
- اسنادِ فرایندِ طوبیشماری زیرِ پاپ اوربانوس هشتم (۱۶۲۶–۱۶۲۸) و فرایندِ قدیسشماری زیرِ پاپ لئوی سیزدهم (۲۴ مهِ ۱۹۰۰)
- سوابقِ صومعهٔ آگوستینیِ سنت مریمِ مجدلیه / بازیلیکای سانتا ریتا دا کاشیا، ازجمله معاینههای ۱۷۴۳ و ۱۸۹۲ از پیکر
- Dizionario Biografico degli Italiani، مدخلِ «ریتا دا کاشیا، قدیسه» (ترکانی)
- دانشنامهٔ کاتولیک (۱۹۱۳)، مدخلِ «قدیسه ریتای کاشیایی»
انتشار: بهروزرسانی:
به دیگران برسانید
بیشتر از این اتاق
- کشیشِ آرس و آنچیز در خانهٔ کشیش۱۷۸۶–۱۸۵۹قدیس یوحنای ویانه (۱۷۸۶–۱۸۵۹)، کشیشِ محلهٔ آرس در فرانسه، تا شانزده ساعت در روز در اعترافگاه میگذراند و جانها را با دقتی میخواند که توبهکنندگان را به لرزه میانداخت، درحالیکه سالها آشفتگیهای شبانهٔ مستندی را تحمل میکرد که آن را به شیطانی بهنامِ «le grappin» نسبت میداد. در ۱۹۲۵ قدیس شمرده شد، و پیکرش زیرِ کلیسای جامعِ آرس بیفساد باقی مانده است.
- شربل مخلوف و زاهد بیفسادِ عنّایا۱۸۲۸–۱۸۹۸قدیس شربل مخلوف (۱۸۲۸–۱۸۹۸)، زاهد مارونی لبنانی، پس از مرگش بیفساد یافت شد، مایعی شبیه به خون که دههها جماعت راهبانهاش آن را ثبت کردند از پیکرش تراوش میکرد، و با هزاران شفای گزارششده در آرامگاهش در عنّایا پیوند خورد. او در سال ۱۹۷۷ به دست پاپ پل ششم قدیس اعلام شد.
- وینسنت فرر، فرشتهٔ آخرالزمان۱۳۵۰-۱۴۱۹قدیس وینسنت فرر (۱۳۵۰-۱۴۱۹)، دومینیکنی اهل والنسیا، در دوران شقاق بزرگ غرب در سراسر اسپانیا، فرانسه، ایتالیا و سوئیس موعظه کرد و خود و مردم او را فرشتهٔ آخرالزمان میخواندند، بهسبب هشدارهایش دربارهٔ داوری. پروندهٔ قدیسشماری او صدها شفای گزارششده در جریان مأموریتهایش را مستند کرد.
- یهودای تدئوس و پرسشی در شامِ آخرسدهٔ نخستِ میلادییهودای تدئوس یکی از دوازده رسول بود، بهروایتِ سنت همان «یهودای یعقوب» در فهرستهای لوقا، همان تدئوسِ متی و مرقس، و همان خویشاوندِ خداوندگار که در مرقس ۶:۳ نام برده شده—هرچند شواهدِ خودِ عهدِ جدید برای یکیدانستنِ اینها با یک مرد، براستی مورد مناقشه است. در شامِ آخر، تنها او بود که از مسیح پرسید چگونه خود را بر شاگردان آشکار خواهد کرد و نه بر جهان، پرسشی که وعدهٔ حضورِ درونیِ روح را بیرون کشید. به سنت، چون مبلغ و شهیدی در بینالنهرین، پارس، یا ارمنستان گرامی داشته میشود، و از سدهٔ بیستم به اینسو به پرخواندهترین شفیعِ آرمانهای نومید و ناممکن بدل شده است.