اخراج ارواح پلید و جادوهای ناکام
دیوی که ساعت را نام برد
در ۲۱ فوریهٔ ۱۹۸۷، در مجموعهٔ آنتونیانوم در ویا مرولانای رم، پدر گابریله آمورت نخستین اخراج ارواحِ کارِ خود را بدون حضور آموزگارش پدر کاندیدو آمانتینی انجام داد. آن شخص کارگری جوان از حومهٔ روستایی رم بود که در خلسه تنها انگلیسی سخن میگفت، زبانی که نمیدانست. با رسیدن به دعای امریِ آیین، آن روح نام خود را لوسیفر گفت، تن آن مرد خشک شد و حدود نیممتر از صندلی بالا رفت—تنها معلق شدنی که آمورت در سی سال این خدمت گزارش کرد—و در بازگشت، به انگلیسی اعلام کرد که در ۲۱ ژوئن خواهد رفت. آمورت آن هفته را عامدانه خالی گذاشت؛ در قرار بعدی آن مرد آرام بود، یک سلام مریمِ کامل خواند و بازگفت که در ساعتِ نامبرده، تنها بر تراکتور خود در مزرعه، فریادی کشیده و خود را آزاد یافته است. دو روایت منتشرشده برای همان روز ساعتهای متفاوتی میدهند، و این واگرایی اینجا ثبت شده است نه حل.
چند دقیقه زودتر آمد، و تنها آمد.
از همینجا آغاز کن، نه از آن چیزی که از صندلی برخاست. کشیشی شصتویکساله که خود را به اتاقی در مجموعهٔ آنتونیانوم در ویا مرولانا میرساند، با کتابی در دست که ماهها در خانه به زبانی تمرینش کرده بود که امیدوار بود هرگز بهجد به کارش نبرد. کاندیدو آمانتینی همان بامداد به او گفته بود که هیچکس هرگز برای این کار آماده نیست، و او بهاندازهٔ کافی آماده است.
سپس در. راهبی کروات، و پشت سرش مردی جوان و لاغر، حدود بیستوپنجساله، از مزارع بیرون رم، با دستانی که خوب میشناسمشان—بندهای انگشتِ بزرگشده، پوستِ شکافته در امتداد چینها، خاکِ نشسته در جایی که شستن به آن نمیرسد. برای آن دستان مهری در من هست. من خودِ آن خاک را که بر آن کار میکنند ساختم.
سپس مردِ سومی، بیخبر. شما کیستید؟ مترجم—زیرا این کشاورز در خلسه انگلیسی سخن میگفت، زبانی که هرگز نیاموخته بود. این یکی از نشانههایی است که کتابِ کهن به جنگیر میگوید مراقبش باشد، و پیش از آنکه دعایی آغاز شود در آن اتاق بود.
ردای مقدس را بر دوش انداخت، صلیب و آب مقدس را برداشت، و به لاتین آغاز کرد. آن کشاورز چون ستونی از نمک نشست، چشم بر زمین. سپس مزمور—Deus, in nomine tuo salvum me fac، ای خدا، به نام خود مرا نجات ده. هیچ. سپس استدعاها. و من گذاشتم آن مرد جوان سر بردارد.
آنچه از او بیرون آمد نه صدای او بود و نه زبان او، و بهسوی کشیش نشانه رفته بود: بس کن، خاموش باش، خاموش باش. سپس آب دهان انداختن. سپس زوزهای که گویی از کفِ جهان بالا میآمد. و هوا سرد شد. دربارهٔ سرما هشدارش داده بودند؛ هشدار گرفتن همان ایستادن در آن نیست.
بیش از یک ساعت ادامه داد، و به کلماتی رسید که کاندیدو آنها را مهیبترین و مؤثرترین خوانده بود: Praecipio tibi. تو را فرمان میدهم. و بنگر که به کشیش میآموزند از یک دروغگو چه بخواهد—نامش، روز و ساعتِ رفتنش، و نشانهای.
پاسخ داد، هجایی پس از هجایی، چنان که اتاق فرصتِ ترسیدن داشته باشد: من لوسیفرم.
گذاشتم گفته شود. تسلیمِ نام همان باختن است، و دشمنِ جانهای شما هرگز درنیافته که در همان لحظهای که پرشکوهترین است، شکستخوردهترین است.
سپس آن بخش پرشکوه. آن مرد جوان چون درختی افتاده خشک شد، پاها راست کشیده، سر به عقب افتاده، و برخاست—نیممتر بالای پشتیِ صندلی، همتراز، بیحرکت، چند دقیقه. راهب کنار کشید؛ مترجم پیشتر به دیوار رسیده بود. آمورت همانجا ماند که بود، سپس ردای مقدس را به یاد آورد، با نوکِ آن تنِ معلق را لمس کرد، و تا پایان خواند. آمین. صدای فروافتادنی، و آن مرد دوباره در صندلی بود، زیر لب چیزی میگفت، و آنگاه آن جملهٔ انگلیسی: که در بیستویکم ژوئن، در ساعتی که نام برد، بیرون خواهد رفت. سپس چشمها بازگشتند، چشمانِ کشاورزی تهیدست، خیس.
سی سالِ این کار پیش روی آن کشیش بود. هرگز دوباره ندید که تنی از زمین برخیزد.
پس از آن هر هفته، همان اتاق و همان صحنه. و چون تقویم رسید، آمورت عامدانه هفتهٔ بیستویکم را خالی گذاشت—نه از سرِ اعتماد، به آن اعتماد نداشت و حق داشت که نداشته باشد، بلکه از آنرو که آموخته بود رهایی بر ساعتِ چه کسی میگردد، و آن ساعتِ جنگیر نیست.
در قرار بعدی آن مرد جوان آرام درون آمد. آب مقدس: هیچ. آمورت از او خواست یک سلام مریم بخواند، و او تمامش را خواند، کلمه به کلمه، بیآنکه بشکند.
تنها به مزرعه رفته بود، چون هر روز، و بر تراکتور بالا رفته بود. در ساعتی که نام برده شده بود فریادی در او برخاست و رهایش کرد—فریادی هولناک، به گمان خودش، هرچند در آن مزرعه کسی نبود که بشنودش—و چون پایان یافت، آزاد بود. نمیتوانست توضیحش دهد. آزاد بود.
اکنون نگاهت را آنجا بگذار که باید. نه بر آن نیممتر—هر کسی را میتوان با نیممتر تحت تأثیر گذاشت.
به مزرعه بنگر.
رهاییِ آن مرد در اتاقی با ردای مقدس و لاتین رخ نداد. آنجا رخ داد که کار هست: تراکتوری، روزی معمولی از هفته، گازوئیل و خاکِ شخمخورده، بیهیچ شاهدی، بیهیچ چیز برای عکس گرفتن. نبرد در آنتونیانوم داده شد؛ آزادی در یک مزرعه تحویل شد. این تنزل نیست—امضای من است. من پیش از آنکه مذبحی برای ایستادن باشد بر روی آبها میگشتم. بیشترِ آنچه برای شما میکنم، در حالی میکنم که شما سرِ کارید.
و شگفتی، آن معلق شدن نیست. این است که قراری نگاه داشته شد بهدستِ کسی که هرگز نمیخواست نگاهش دارد. او در بیستویکم ژوئن نرفت چون خودش گفته بود. رفت چون وادار شده بود بگوید، و وادار شد که برود.
پنج ماه، از فوریه تا فریادی در یک مزرعه. هرگز دوباره اینقدر سریع نشد—و باز مدتی دیگر آن مرد جوان را اخراج ارواح داد، آنگونه که یخی را که از آن گذشتهای باز میآزمایی.
اما بیستویکم ژوئن راست بود.
سند
پدر گابریله آمورت (۱۹۲۵-۲۰۱۶)، کشیشی از جماعت قدیس پولس، در ژوئن ۱۹۸۶ کار زیر نظر پدر کاندیدو آمانتینی را آغاز کرد. آمانتینی، پاسیونیستی وابسته به اسکالا سانتا، از ۱۹۶۱ جنگیرِ اسقفنشین رم بود و تنها آموزگار آمورت در این خدمت. آمورت بعدها شناختهشدهترین جنگیرِ نسل خود شد و در ۱۹۹۰ انجمن بینالمللی جنگیران را بنیاد نهاد. موردی که اینجا شرح داده میشود نخستین اخراج ارواحی بود که او بدون حضور آموزگارش انجام داد: ۲۱ فوریهٔ ۱۹۸۷، در اتاقی از مجموعهٔ آنتونیانوم در ویا مرولانا، در فاصلهٔ کوتاهی از کلیسای قدیس یوحنای لاتران. آن شخص کارگری جوان از حومهٔ روستایی رم بود که راهبی فرانسیسکن و کروات، که گزارشها نامش را پدر ماکسیمیلیان میآورند، او را آورده بود؛ پدر کاندیدو، که برای این مورد وقت نداشت، دستیار تازهاش را بهجای خود فرستاد. نام آن کارگر هرگز نمیآید، و هیچ سندِ مستقلی از این مورد وجود ندارد—چنانکه در تقریباً همهٔ گزارشهای امروزینِ اخراج ارواح، تنها بر شهادت جنگیر استوار است.
آمورت این داستان را دو بار گفت، و آن دو روایت بر سرِ ساعت با هم نمیخوانند. در گزارشی که به پائولو رُداری داد و در L'ultimo esorcista (۲۰۱۲) منتشر شد، آن دیو رفتنِ خود را برای ۲۱ ژوئن، ساعت سهِ پسین اعلام میکند، و آن کشاورز بعدها میگوید که ساعت سه بر تراکتورش فریاد کشیده است. در گزارشی که به الیزابتا فتزی داد و به انگلیسی با نام Padre Amorth: My Battle Against Satan (۲۰۱۷) منتشر شد، آن اعلام برای ۲۱ ژوئن ساعت یازدهِ پیش از ظهر است، و آن مرد گزارش میدهد که دقیقاً ساعت یازده آزاد شده است. روز در هر دو کتاب یکی است؛ ساعت نه. جزئیات کوچکتر نیز واگرا میشوند: کتاب نخست سنِ آن مرد را حدود بیستوپنج میآورد، کتاب دوم بیستوشش یا بیستوهفت؛ کتاب دوم برادر سباستین و سه چهار مردِ نیرومند را میافزاید که در جلسات مهارش میکردند. هر دو خاطراتِ خودِ آمورتاند، که نزدیک به بیستوپنج و سی سال پس از رویدادها بازگو شدهاند. این دانشنامه این ناسازگاری را ثبت میکند بهجای آنکه بیسروصدا یکی از دو روایت را برگزیند.
آیینِ بهکاررفته Rituale Romanum سال ۱۶۱۴، باب دوازدهم (De exorcizandis obsessis a daemonio) بود، که تا زمان ابلاغِ De exorcismis et supplicationibus quibusdam در ۱۹۹۸ (ویرایش نمونه ۱۹۹۹) آیینِ رایج ماند؛ آمورت آیین بازنگریشده را علناً نقد کرد و، مانند بسیاری از جنگیرانِ نسل خود، به آیین کهنتر ادامه داد. مزمورِ خواندهشده مزمور ۵۳ در شمارهگذاریِ وولگاتا است—مزمور ۵۴ در متن عبری—که با Deus, in nomine tuo salvum me fac آغاز میشود.
طلبِ روز و ساعت آرایهای از آمورت نیست؛ در خودِ آیین آمده است. در میان دعاهای امریِ بابِ دوازدهم، جنگیر به روح ناپاک فرمان میدهد که نام خود و روز و ساعت رفتنش را همراه با نشانهای اعلام کند. یادداشتهای مقدماتیِ همان باب بر آنچه در پی میآید مهار سختی مینهد: جنگیر نباید از سرِ کنجکاوی بپرسد، نباید آنچه را آن روح میگوید باور کند، و هشدار داده میشود که آن دیو برای فریفتن سخن میگوید. همان یادداشتها نشانههای کلاسیکِ تسخیرِ حقیقی را نیز برمیشمارند—سخن گفتن یا فهمیدنِ زبانی ناشناخته، دانستنِ چیزهای پنهان یا دور، و نیرویی نامتناسب با سن و حالِ آن شخص. انگلیسیِ یک کارگرِ بیسوادِ مزرعه به دستهٔ نخست تعلق دارد. معلق شدن در میان آنها نیامده است، و هیچ داوریِ کلیسایی به این مورد خاص تعلق نمیگیرد؛ آمورت آن را تنها نمونهای معرفی میکند که در سراسر کار خود شاهدش بوده است.
نظمِ کلیسا دربارهٔ اخراج ارواحِ رسمی در کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳ آمده است: تنها کشیشی با اجازهٔ اسقف میتواند آن را انجام دهد، با احتیاط، و پس از آنکه معاینهای پزشکی تسخیر را از بیماری جدا کرده باشد—مرزی که آمورت در هر دو کتاب از آن دفاع کرد و بر تقدمِ ارزیابیِ روانپزشکی پای فشرد. این اصل که رهایی به وقتِ خدا تعلق دارد نه به فنِ جنگیر، اندرزِ پدر کاندیدو است که در هر دو گزارش تکرار میشود: اخراج ارواحِ طولانی هیچ بهبار نمیآورد اگر لحظهای که خدا مقرر کرده نرسیده باشد، و جنگیر نباید انتظار داشته باشد رهایی را پیش چشم خود ببیند. تفسیرِ خودِ آمورت نیز همان آموزه را دنبال میکند—دیو دروغگوست، اما خدا میتواند وادارش کند راست بگوید؛ تسلیمِ نام خود شکستی است؛ و هیچ رفتنی را نباید حقیقی انگاشت، زیرا رهاییهای ساختگی و موقت رایجاند و بازگشت میتواند بدتر از گرفتاریِ نخست باشد. پژوهش امانوئله آنجولا دربارهٔ این آیین و کاربرد امروزینش بررسیِ دانشگاهیِ همین مواد را به دست میدهد.
منابع و ارجاعات
- گابریله آمورت با پائولو رُداری، L'ultimo esorcista (۲۰۱۲)
- گابریله آمورت با الیزابتا فتزی، Padre Amorth: My Battle Against Satan (۲۰۱۷)
- Rituale Romanum (۱۶۱۴)، باب دوازدهم
- امانوئله آنجولا، «The Devil's Habits and Exorcism in the Catholic Church»، Fu Jen Religious Studies 40 (۲۰۲۰)
- کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳
انتشار: بهروزرسانی:
به دیگران برسانید
بیشتر از این اتاق
- آنجلو باتیستی: مردی که خاموش شد۱۹۸۱-۱۹۸۸آنجلو باتیستی کارمند دبیرخانهٔ دولتیِ واتیکان و مدیر و نخستین رئیسِ کاسا سولیهوو دلا سوفرنتزا، بیمارستان بنیادنهادهٔ پدره پیو، و دوستِ نزدیک او بود؛ در ۱۹۶۲ نامههایی را که در آنها اسقف کارول وویتیوا دعای پدره پیو را برای واندا پولتاوسکای پزشکِ روبهمرگِ کراکوفی خواسته بود، شخصاً به سن جووانی روتوندو برد. از مهِ ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۸ جنگیرانی که بر او دعا خواندند او را تسخیرشده میدانستند—پروندهای بیهیچ علتِ یافتنی، همراه با خاموشی، خشونتِ شبانه در خانه، و هیچ واکنشی در حین آیین. در ۱۹۸۸ نزدیک مونته سن ساوینو، بیآنکه حتی یک اخراج ارواح آنجا انجام شود، تنها با نزدیک ماندن به کشیشی محلی که هرگز به سراغش نرفت، رهایی یافت. پدر گابریله آمورت این پرونده را در سه کتاب جداگانه گزارش کرده است.
- اخراج ارواح در پیاچنزا۱۹۱۳-۱۹۲۰زنی شوهردار و بینام از پیاچنزا، مادرِ دو فرزند، از ۲۳ آوریل ۱۹۱۳ گرفتار بود تا ۲۳ ژوئن ۱۹۲۰ که در صومعهٔ راهبانِ سانتا ماریا دی کامپانیا رهایی یافت. اسقف جووانی ماریا پلیتزاری، با وجود تردیدِ جنگیر پدر پیِر پائولو ورونزی، به این اخراج ارواح فرمان داد؛ دکتر لوپی، مدیر بیمارستان، بر پایهٔ پیمانی از صداقتِ دوسویه حاضر بود و پدر جوستینو همهچیز را تندنویسی کرد—مستندسازیای کمیاب برای سال ۱۹۲۰، که از راه گزارشهای رنتزو آلگری منتقل شد و گابریله آمورت آن را در L'ultimo esorcista (۲۰۱۲) بازگفت.
- رؤیای لئوی سیزدهم۱۸۸۴-۱۸۹۰بنا بر سنت، پاپ لئوی سیزدهم (۱۸۷۸-۱۹۰۳) در حین میسای شکرگزاری در واتیکان رؤیایی دید از ارواح شیطانی که بر رم گرد میآمدند، و در پی آن دعای کوتاه به قدیس میکائیلِ رئیس فرشتگان را سرود، دعایی که در ۱۸۸۶ برای اسقفان جهان فرستاده شد و تا اصلاح آیین عبادت در ۱۹۶۴ زانوزده پس از هر میسای ساده خوانده میشد. او همچنین متنِ بلندِ اخراج ارواح در برابر شیطان و فرشتگان مرتد (۱۸۹۰) را نوشت که در آیین رومی جای گرفت و کاربردش به کشیشان مجاز محدود شد. گزارش آن رؤیا تنها در دو خاطرهٔ میانهٔ سدهٔ بیستم بر جای مانده است.
- پرندهٔ سفید۱۹۸۷در سال ۱۹۸۷، در محلهای ایتالیایی که اسقفنشینش هیچ جنگیرِ در دسترسی نداشت، دو کشیشِ اهل دعا به درخواست پدر و مادری پذیرفتند پسر یازدهسالهٔ آنان را که هیچ نشانهٔ غیرعادی نداشت برکت دهند. با نخستین دعا در اتاق تدارک، آن کودک فریاد کشید، کفر گفت و زد؛ در دو جلسه به فاصلهٔ پانزده روز، آن کشیشان تنها آنچه را هر کشیشی مجاز است به کار بردند—نشانِ صلیب، آب مقدس، شمعهای متبرک، بخور—و بانوی ما، قدیس فرانسیس، قدیس بندیکت و قدیس میکائیل را خواندند. آن دیو لوسیفر و همهٔ لعنتشدگان را به یاری خواند و هیچ کمکی نگرفت؛ سپس بر ضدِ بانوی ما فریاد کشید، و بر ضدِ «پرندهای سفید» که آن را نیرومندترینِ همهٔ دشمنانش نامید. آن پسر رها شد و بزرگ شد و در میسا خدمت کرد. پدر گابریله آمورت، که این پرونده را در ۱۹۹۲ ثبت کرد، در جملهای معترضه گفت که شاید آن پرنده نمودی از روحالقدس بوده باشد.