دانشنامهٔ روح‌القدس

اخراج ارواح پلید و جادوهای ناکام

اخراج ارواح در پیاچنزا

زنی شوهردار و بی‌نام از پیاچنزا، مادرِ دو فرزند، از ۲۳ آوریل ۱۹۱۳ گرفتار بود تا ۲۳ ژوئن ۱۹۲۰ که در صومعهٔ راهبانِ سانتا ماریا دی کامپانیا رهایی یافت. اسقف جووانی ماریا پلیتزاری، با وجود تردیدِ جن‌گیر پدر پیِر پائولو ورونزی، به این اخراج ارواح فرمان داد؛ دکتر لوپی، مدیر بیمارستان، بر پایهٔ پیمانی از صداقتِ دوسویه حاضر بود و پدر جوستینو همه‌چیز را تندنویسی کرد—مستندسازی‌ای کمیاب برای سال ۱۹۲۰، که از راه گزارش‌های رنتزو آلگری منتقل شد و گابریله آمورت آن را در L'ultimo esorcista (۲۰۱۲) بازگفت.

مکان: پیاچنزا، ایتالیادوره: ۱۹۱۳-۱۹۲۰

بیست‌وسوم آوریل سال ۱۹۱۳، اندکی پس از ساعت پنجِ پسین.

ساعت را به تو می‌دهم زیرا او داد—هفت سال بعد، زیرِ سوگند، در حالی که مدادِ راهبی به تندنویسی بر کاغذ می‌رفت. زنی بود آراسته از پیاچنزا، همسری، مادرِ دو فرزند، و آن چیز در ساعتی آمد که خانه رو به شامگاه خود می‌چرخد. هیچ‌چیز خبر از خود نداد. ویرانی در نمی‌زند.

آنچه در پی آمد هفت سال کشید. می‌رقصید—نه اینکه رقصیدن را برگزیند؛ رقصانده می‌شد، ساعت بر ساعت، تا آنکه تن از پا درمی‌آمد. آوازهایی می‌خواند که کسی به او نیاموخته بود. خطابه‌های بلند به زبان‌هایی می‌گفت که نمی‌دانست، برای شنوندگانی که در هوای خالی نشانده شده بودند. پارچه را با دندان می‌درید. بر شکم، زیر تخت‌ها و اثاث، بر کف اتاق می‌رفت. نعره می‌کشید، زوزه می‌کرد، بانگ گربه سر می‌داد. گفت‌وگوهایی را بازمی‌گفت که صدها کیلومتر دورتر، میان کسانی که هرگز ندیده بودشان، رد و بدل شده بود. یک‌بار از تپه‌ای بالا رفت و از درِ کلیسایی درون شد بی‌آنکه پاهایش زمین را بیابد، و پیش تصویرِ اکسپدیتوس بر خاک افتاد، و برکتِ کشیشِ آن محله او را برای مدتی به خودش بازگرداند. اسبی، یک‌بار، سُم بر زمین کوبید و از کنارش نگذشت.

می‌توانم ادامه دهم، و تو چیزی جز ترس نخواهی آموخت، و من برای ترس نیستم. تنها چیزی در آن هفت سال که باید تو را بترساند، هیچ‌یک از این‌ها نیست.

سال‌ها آن خانواده رایزنی داشتند. هرگاه تصمیمی فشار می‌آورد، می‌پرسیدند، و پاسخی می‌آمد، و آن پاسخ خوب بود. محتاطانه. پارسایانه. می‌گفت دعا کنید، و آنان دعا می‌کردند. با نگاه به میوه، هر دلیلی داشتند که باور کنند جانِ مقدسِ پدربزرگ یاری‌شان می‌کند و از آن‌سوی مرگ بر خویشانش نگهبانی می‌دهد. زیر اخراج ارواح، آن رایزن ناچار شد نام حقیقی‌اش را بگوید، و آن نام، نامِ همان چیزی بود که درونِ آن زن بود.

دریاب چه به تو نشان می‌دهم. آنچه چون ویرانی درون آمد، چون اندرز ماندگار شد. اگر نعره‌زنان آمده بود، آن خانه در یک بعدازظهر بیرونش می‌انداخت. چون مرده‌ای عزیز آمد که سخنانِ سنجیده می‌گفت، و هفت سال ماند. کلیسا سه سده پیش‌تر این هشدار را نوشته بود: آیین‌نامهٔ جن‌گیران در آیین رومیِ کهن به کشیش به‌روشنی می‌آموزد که روحی را که ادعا می‌کند قدیس است، یا فرشته، یا مردهٔ کسی، باور نکند. نه از آن‌رو که مردگانِ شما از من دورند. از آن‌رو که دشمن می‌داند کدام در در تو قفل‌نشده مانده است.

در ۱۹۲۰ او را به سانتا ماریا دی کامپانیا آوردند.

می‌خواهم آن مردان را نام ببرم، زیرا همین نام‌بردن نیمی از دلیلِ بر جای ماندنِ این ماجراست. پدر پیِر پائولو ورونزی روحانیِ بیمارستان شهر و تیمارستان بود؛ عمر خود را در میان بیمارانِ حقیقی و پزشکی و رقت‌انگیز گذرانده بود، و از همین‌رو در گفتنِ واژهٔ تسخیرشده بسیار کند بود. آن کندی را دوست داشتم. بی‌ایمانی نبود؛ سر باز زدن از خرج کردنِ کلمه‌ای بود که شاید ناچار می‌شد پس بگیرد. راهبی دیگر، پدر آپولیناره فوکاچا، نخستین‌بار آن را گفت و بی‌پرده گفت. و اسقف، جووانی ماریا پلیتزاری، جدال را با بدل کردنش به فرمان پایان داد—پس آن جن‌گیر زیرِ اطاعت وارد آن اتاق شد، هنوز مردد. من هرگز اطمینانِ کسی را نطلبیده‌ام. تنها بلیِ او را.

دکتر لوپی نیز آمد، مدیرِ بیمارستان، و او و آن کشیش پیمانی بستند که من آن را به دستِ هر مؤمن و هر شکاکِ زنده‌ای می‌سپارم: هر یک خوانشِ خود را نگاه می‌دارد، مگر آنکه آنچه در آن اتاق رخ می‌دهد هر دو را ناگزیر کند. من در آن پیمان بودم، به همان قطعیت که در آن ردای مقدس. و پدر جوستینو با تندنویسی نشست و همه‌اش را نوشت، ساعت بر ساعت. هر آنچه می‌خوانی از دلِ آن شکیبایی بیرون آمد. من در آن مداد بودم.

سوگند داده شد، و آن چیز گزارشِ خود را داد. جادویی، سال‌ها پیش، در جامی از شراب، با سالامی و چند قطره خون؛ هفت روز تا ریشه بگیرد. نام خود را گفت: ایزابو. شماری را که با او آمده بود گفت: هفت. دو تن را که سخت‌تر از همه جابه‌جا می‌شدند نام برد، ماریستافا و ارتزلائیده. و با صراحتی که خود گونه‌ای شهادت است گفت که نمی‌تواند برود، زیرا دیگرانی بیرون از آن اتاق هنوز کار می‌کنند تا نگاهش دارند.

آنگاه ناچار شد آن دستگاه را قطعه‌قطعه تسلیم کند، و هر قطعه همان‌جا یافته شد که گفته بود. سه گیاه بسته به نخِ پشمیِ سفید—یکی در باغی، یکی در کرتِ سبزی، یکی در بستر رود پو. چهار تخم‌مرغ زیر سنگی که بر آن کنده بودند: تا نزد من نیایی آزاد نخواهی شد. کیسه‌ای که بر گردن داشت، هدیهٔ شفادهنده‌ای که مردمِ آن ناحیه او را عملاً قدیس می‌شمردند؛ گشوده شد و در آن یک تکه کاغذ بود، و هرجا که به تنش می‌خورد می‌سوزاندش و اندامش را بی‌جان می‌کرد. بنگر که تقدس در کجا شهرت داشت. و لقمه‌ای از سالامی که در او جا خوش کرده بود، و پیش از آنکه چیزی بیرون رود می‌بایست بالا می‌آمد.

اکنون آن بخشی که می‌خواهم نگاه داری. آن روح، ناچار به گفتنِ آنچه بیش از همه آزارش می‌داد، بلندترین فرمول یا پرصداترین فرمان را نام نبرد. قدوسِ میسا را نام برد. قدوس، قدوس، قدوس—تنها لحظه‌ای از آیین که اصلاً به‌سوی دشمن نشانه نرفته است، که به او هیچ اعتنایی ندارد، که تنها آفریده‌ای است که رو به پرستش می‌گرداند. دقیقاً همان‌جا بیشترین رنج را کشید که کمترین نامی از او در میان بود. همچنین نام برد از دعاخوانیِ قدیسان؛ از فرمولِ کهنِ Exorcizo te, immundissime spiritus؛ از تراشه‌ای از صلیب راستین؛ از آب مقدس، که چون آبِ جوش می‌سوزاندش؛ و از تبرک با نانِ مقدس و Tantum ergo. در پایان از او پرسیدند آدمی چه باید بکند تا شر را دور نگاه دارد، و ناچار شد پاسخ دهد، و پاسخ کوچک‌ترین چیزِ جهان بود: صلیبی متبرک بر سینه‌ات بیاویز.

در بیست‌وسوم ژوئن ۱۹۲۰، میان حدود پنج دقیقه به پنج تا ساعت پنج—تقریباً همان ساعتی که هفت سال پیش آن را گشوده بود—آن لقمه خشک بالا آمد، به اندازهٔ گردویی کوچک، در هفت پاره. او به‌سادگی گفت که شفا یافته است. یافته بود.

پس از آن تلخی‌ای بود، و پنهانش نمی‌کنم. به یکی از حاضران، آقای کاسانی که یاری داده بود، گفته شد که سه ماه دارد، و تا نوامبر مرده بود. پدر پیِر پائولو ضربه‌ای خورد که کسی ندیدش، و از آن پس هرگز سرش را راست نگرفت. مرگ اسقف پیش از آمدنش نام برده شد، و آمد. پایانی مرتب به تو پیشکش نمی‌کنم. پایانی را پیشکش می‌کنم که بود: زنی به خانه نزد دو فرزندش بازگشت، و آن چیزِ شکست‌خورده در رفتن آب دهان انداخت، آن‌گونه که شکست‌خوردگان می‌کنند.

سند

این پرونده در همهٔ گزارش‌ها بی‌نام منتقل شده است: از آن زن تنها با عنوان زنی آراسته و شوهردار از پیاچنزا، مادرِ دو فرزند، یاد می‌شود و هرگز نامش نمی‌آید. آن بی‌نامی در خودِ منابع اصلی است و اینجا نیز نگاه داشته شده. سکوت دومی نیز هست—هیچ منبعی کسی را که گفته می‌شود آن جادو را سفارش داده شناسایی نمی‌کند، و این صفحه نیز دربارهٔ او گمانه نخواهد زد. اتهامِ جادوگری در تاریخ جان‌ها گرفته است، و این سند عامدانه خاموش است.

آغاز آن گرفتاری، بنا بر شهادتِ خودِ آن زن زیر سوگند، ۲۳ آوریل ۱۹۱۳ حدود ساعت پنجِ پسین است، و در ۲۳ ژوئن ۱۹۲۰ پایان یافت. اخراج ارواح در صومعهٔ راهبانِ پیوسته به کلیسای سانتا ماریا دی کامپانیا، در حاشیهٔ پیاچنزا، انجام شد. کسانی که نامشان آمده است: پدر پیِر پائولو ورونزی، روحانیِ بیمارستان شهر و تیمارستان، که آیین را برگزار کرد و در آغاز خود شکاک بود؛ پدر آپولیناره فوکاچا، که نخستین‌بار این مورد را تسخیر اعلام کرد؛ جووانی ماریا پلیتزاری، اسقف پیاچنزا، که با وجود بی‌میلیِ ورونزی به اخراج ارواح فرمان داد؛ دکتر لوپی، مدیر بیمارستان، که با پیمانی حاضر شد که بر پایهٔ آن هر طرف تفسیر خود را نگاه می‌داشت مگر آنکه واقعیت‌ها هر دو را ناگزیر کند؛ و پدر جوستینو، که صورت‌جلسه‌ای تندنویسی‌شده برداشت. منابع این را نخستین اخراج ارواحِ تندنویسی‌شده معرفی می‌کنند—ادعایی که مستقلاً تأییدشدنی نیست، اما بافتِ غیرعادیِ این مواد را توضیح می‌دهد: روحانیانی نام‌برده، پزشکی نام‌برده، فرمانی اسقفی، ساعتی تاریخ‌دار، و یک صورت‌جلسه. مستندسازی در این سطح برای سال ۱۹۲۰ کمیاب است.

دو نکتهٔ حقوقی و آموزه‌ای بر این گزارش اثر می‌گذارد. بر پایهٔ مجموعهٔ قوانین شرعیِ آن روزگار، اخراج ارواحِ رسمی نیازمند اجازهٔ صریحِ اسقف محل بود (قانون‌نامهٔ ۱۹۱۷، قانون ۱۱۵۱ § ۲)؛ اینجا آن اجازه در قالب فرمانی ایجابی رسید، وارونهٔ الگوی معمول که در آن کشیشی مشتاق درخواستِ اجازه می‌کند. و فریبِ در مرکز این پرونده—روحی که سال‌ها به‌عنوان جانِ خویشاوندی درگذشته پذیرفته شد—دقیقاً همان است که آیین‌نامهٔ جن‌گیران در سرآغازِ بابِ دوازدهمِ Rituale Romanum سال ۱۶۱۴ از آن هشدار می‌دهد و به جن‌گیر سفارش می‌کند روحی را که خود را جانِ مرده‌ای، قدیسی یا فرشته‌ای می‌نمایاند باور نکند (بند ۱۴ در شماره‌گذاری استاندارد). حضورِ دکتر لوپی، دهه‌ها پیش از موعد، همان انضباطی را پیش‌بینی می‌کند که کلیسا اکنون می‌طلبد: کاتشیزم مقرر می‌دارد که ارزیابیِ پزشکی بر هر داوری دربارهٔ تسخیر مقدم باشد (کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳)، الزامی که در آیینِ ۱۹۹۹، De exorcismis et supplicationibus quibusdam، صریح شد. کلیسا توسل به جادو، سحر و طلسم را خلافِ فضیلتِ دین محکوم می‌کند (کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۲۱۱۵-۲۱۱۷) بی‌آنکه بیاموزد چنین اشیائی قدرتی از آنِ خود دارند.

قدیس اکسپدیتوس، که آن زن پیش تصویرش بر تپه‌ای بیرون پیاچنزا فرو افتاد، شهیدی است با تاریخمندیِ نامطمئن که ستایشش در سده‌های هجدهم و نوزدهم در ایتالیا، فرانسه و آمریکای لاتین گسترده شد، به‌عنوان شفیعی که در کارهای فوری خوانده می‌شود.

این پرونده از راه انتشاراتِ پائولین و گزارشِ روزنامه‌نگار رنتزو آلگری به چاپ رسید، که آن را در Cronista all'inferno بازگفت؛ گابریله آمورت، که سال‌ها جن‌گیرِ اسقف‌نشین رم بود، آن را با پائولو رُداری در L'ultimo esorcista (۲۰۱۲) بازگو کرد و در شمار ریشه‌دارترین موارد شناخته‌شده برای خود قرار داد. برای فهمِ فضای فکریِ همان لحظه، کتاب Die Besessenheit اثر ت. ک. اوسترایش، منتشرشده در توبینگن در ۱۹۲۱، پدیده‌های تسخیر را در فرهنگ‌های گوناگون از منظری روان‌شناختی بررسی می‌کند و همان خوشهٔ نشانه‌ها—صدای دگرگون، بانگ حیوانی، سخن‌گفتن به زبان نیاموخته، اجبارِ حرکتی—را از جایگاهی کاملاً متفاوت فهرست می‌کند.

دربارهٔ مرگ‌ها و آسیبی که پس از رهایی رخ داد: کلیسا هرگز چنین پیامدهایی را چیزی جز واپسین کینهٔ حریفی شکست‌خورده نخوانده است، و هرگز نیاموخته که وفاداری در این خدمت کسی را در معرض قدرتی بزرگ‌تر از قدرتِ مسیح قرار می‌دهد.

منابع و ارجاعات

  • گابریله آمورت با پائولو رُداری، L'ultimo esorcista (۲۰۱۲)
  • رنتزو آلگری، Cronista all'inferno
  • Rituale Romanum (۱۶۱۴)، باب دوازدهم، آیین‌نامهٔ جن‌گیران
  • ت. ک. اوسترایش، Die Besessenheit (۱۹۲۱) — زمینهٔ پژوهشیِ هم‌روزگار

انتشار: به‌روزرسانی:

به دیگران برسانید

بیشتر از این اتاق

همهٔ داستان‌ها