اخراج ارواح پلید و جادوهای ناکام
پرندهٔ سفید
در سال ۱۹۸۷، در محلهای ایتالیایی که اسقفنشینش هیچ جنگیرِ در دسترسی نداشت، دو کشیشِ اهل دعا به درخواست پدر و مادری پذیرفتند پسر یازدهسالهٔ آنان را که هیچ نشانهٔ غیرعادی نداشت برکت دهند. با نخستین دعا در اتاق تدارک، آن کودک فریاد کشید، کفر گفت و زد؛ در دو جلسه به فاصلهٔ پانزده روز، آن کشیشان تنها آنچه را هر کشیشی مجاز است به کار بردند—نشانِ صلیب، آب مقدس، شمعهای متبرک، بخور—و بانوی ما، قدیس فرانسیس، قدیس بندیکت و قدیس میکائیل را خواندند. آن دیو لوسیفر و همهٔ لعنتشدگان را به یاری خواند و هیچ کمکی نگرفت؛ سپس بر ضدِ بانوی ما فریاد کشید، و بر ضدِ «پرندهای سفید» که آن را نیرومندترینِ همهٔ دشمنانش نامید. آن پسر رها شد و بزرگ شد و در میسا خدمت کرد. پدر گابریله آمورت، که این پرونده را در ۱۹۹۲ ثبت کرد، در جملهای معترضه گفت که شاید آن پرنده نمودی از روحالقدس بوده باشد.
دو تن بودند، و هیچکدام آنچیزی نبودند که موقعیت میطلبید.
جنگیر کشیشی است که اسقفی او را نامیده و فرستاده است، و اسقفنشینی که آن دو مرد در آن خدمت میکردند کسی برای فرستادن نداشت—نه آن ماه، نه به درخواست. این کمیاب نیست؛ عادی است. کشورهای تمام، سدههای تمام را زانوزده گذراندهاند بیآنکه کسی در آنها چنین نامیده شده باشد. اگر تنها از راه مأموریتیافتگان و مدرکداران کار میکردم، بیشترِ زمین را به حال خود رها کرده بودند. من هرگز زمین را به حال خود رها نکردهام.
پس آنگاه که پدر و مادر آمدند—از اهالی همان محله، چهرههایی که آن کشیشان از نیمکت دوم میشناختند—و برای پسرشان برکتی خواستند، آن دو مرد آری گفتند. تمامِ صلاحیتی که من میخواستم همین بود. اهل دعا بودند. آری گفتند.
آن پسر یازدهساله بود. او را چنانکه بود ببین، نه آنگونه که فیلمها آموختهاند انتظارش را داشته باشی: فرمانبردار، آرام، خوشسخن، بیهیچ نشانهای که کسی بتواند به آن اشاره کند. هیچچیز در چهرهٔ آن کودک از آنِ دشمن نبود. هرچه در او جا گرفته بود، به شیوهٔ پوسیدگی در چوبِ سالم این کار را کرده بود—نادیدنی، و بیآنکه هرگز خودِ چوب شود.
خویشاوندان در کلیسا ماندند تا دعا کنند. این جزئیات را نگاه دار. کشیشان آن پسر را به اتاق تدارک بردند—گنجهها، جامههای عبادی، دودِ کهنهٔ شمع، اتاقی که قرار نیست هیچ چیز نمایشی در آن روی دهد—و آغاز کردند.
هنوز درست آغاز نکرده بودند.
آنچه از او بالا آمد آن کودک نبود. فریاد میزد و میزد و آب از دهانش میریخت و کفر میگفت و تهدید میکرد، با صدایی که مدتها منتظر اتاقی بهقدر کافی خاموش مانده بود تا در آن شنیده شود. بنگر که کِی سر برآورد: نه در تاریکی، نه در نیمهشب—در نخستین دعا. دعا آن را به بیرون کشید. کار دعا همین است؛ آنچه را آشکار میکند نمیسازد.
آن دو کشیش هیچ نداشتند جز آنچه هر کشیشی دارد. با نشانِ صلیب او را نشان کردند. آب مقدس به کار بردند. شمعهای متبرک افروختند. بخور سوزاندند—اثاثیهٔ ساده و بیجلوهٔ ایمان که در هر اتاقِ تدارکِ روی زمین هست. دو ساعت با آن چیزهای بیمقدار ادامه دادند، و آن خشم نایستاد، و سرانجام، چون مردانی عاقل بودند نه قهرمان، ایستادند.
من آن ایستادن را شکست نمیشمارم. آن روز آنچه شدنی بود کرده بودند. من هنوز تمام نکرده بودم، و از آنان نخواستم که تمام کرده باشند.
پانزده روز بعد پدر و مادر بازش آوردند. اینبار ناآرام بود؛ چیزی در او آن اتاق را میشناخت. با نخستین دعاها خشم دوباره برآمد و بالاتر رفت، آنگاه که آنان مادرِ خدا را خواندند، و فرانسیس را، و بندیکت را—قدیس حامیِ آن محله، قدیسی که نامش بر درِ خودشان بود—و میکائیل را. یکی از کشیشان با صلیبی بزرگ پیوسته بر بالای آن پسر نشانِ صلیب میکشید، بارها و بارها، تا آنجا که بازویش باید سوخته باشد.
و آن چیزِ درون شروع کرد به کمک خواستن.
این آن بخشی است که هیچ گونهٔ دیگری از داستان به تو نشان نخواهد داد. دیوهای دیگر را خواند. لوسیفر را به نام خواند. همهٔ لعنتشدگان را خواند، تمامِ آن سپاهِ فرسوده را. و هیچ نیامد. مجموعِ آنچه پادشاهیِ دشمن میتواند برای یکی از خودیهایش در تنگنا بفرستد همین است: سکوتی که میتوانی دستت را از آن رد کنی. هرچه را که تا آن روز به کسی وعده داده بود، اکنون برای خودش گدایی کرد، و نتوانست بگیرد.
سپس دربارهٔ او فریاد کشید. دربارهٔ آن مادر. شاید دیدش که میآید؛ بیش از آنچه گفته شد نخواهم گفت.
و آنگاه چیز دیگری فریاد کشید.
پرندهای سفید را نام برد. گفت آن پرنده اینجاست. گفت این یکی از همه نیرومندتر است.
نخواهم گفت من چه احساس کردم. خواهم گفت آن اتاق چه در خود داشت: دو کشیشِ خسته، کودکی بر زمین، صلیبی در دستی برافراشته، و روحی که آنچه را بیش از همه از آن میترسید بهجای نام، با یک شکل نام میبرد—آنگونه که چیزی که تاب نگریستن به نور را ندارد تنها سایهای را وصف میکند که آن نور میافکند. بامدادی بر اردن بود که آسمانها شکافت و من بر محبوبِ او فرود آمدم، در صورتی که آدمیان توانستند ببینند، و مرقس، که واژهٔ بهتری نداشت، نوشت: چون کبوتری. خود میتوانی خطی میان آن کرانهٔ رود و آن اتاقِ تدارک بکشی. من برایت نخواهم کشید. هیبت در سکوت بهتر میماند.
آن پسر یک بار جهید و بازافتاد، از پا درآمده. و سپس سکوتی از گونهٔ دیگر—نه غیاب، بلکه آرامشِ اتاقی پس از پایان. تمام شده بود. آن دو کشیش گریستند، و مردم در کلیسا معنای آن سکوت را حدس زدند و دوان آمدند.
روزهایی پس از آن بود که چیزهایی میدید—فصلی از رؤیاها، که مردانِ این کار آن را رایج میخوانند، و ظریف، و خطرناک: مستأجرِ پیشین که دستگیرهای را میجنباند که دیگر کلیدش را ندارد. دوام نیاورد.
از آن پس حالش خوب بوده است. به کلیسا میرود. و چون نوبتش میرسد که پای مذبح خدمت کند—تنگها را ببرد، زنگ را بزند، کتاب را کنار آرنج کشیش نگاه دارد—از آن شادمان است.
من اکنون آنجایم. نه در آن فریاد. در آن شادمانی. بر فراز مذبحی در ایتالیا که مردی بالغ هنوز از پلهاش بالا میآید، زیرا دو کشیشِ معمولی با آب مقدس و شمعی حاضر نشدند به پدر و مادرش نه بگویند.
هنوز در پروازِ آرام بر فرازِ آنها. هرگز کار دیگری نکردهام.
سند
این پرونده را پدر گابریله آمورت (۱۹۲۵-۲۰۱۶)، جنگیرِ ارشدِ اسقفنشین رم و بنیانگذار انجمن بینالمللی جنگیران، در An Exorcist Tells His Story 2: More Stories (اصل ایتالیایی ۱۹۹۲) ثبت کرده است، در میان مجموعهای از گزارشهایی که دربارهٔ رهاییهایی گرد آورده بود که کشیشانی غیرِ جنگیر انجام داده بودند. آمورت آن را در ۱۹۸۷ جای میدهد. بر پایهٔ رویهٔ همیشگیاش با اشخاصِ زنده، نه نامِ آن پسر را میآورد، نه نام کشیشان و نه نام آن محله؛ تنها نشانهٔ جغرافیایی این است که این گزارش به پروندههای ایتالیایی او تعلق دارد، و آن محله تنها با نام قدیس حامیاش، بندیکت، شناسانده میشود.
روایت آمورت دو جلسه به فاصلهٔ پانزده روز را میآورد. در جلسهٔ نخست، آن پسر—که فرمانبردار، آرام و خوشرفتار وصف شده و پیش از آن هیچ نمودِ غیرعادی نداشته—بهمحض آغاز دعای کشیشان فریاد زدن، زدن، آب از دهان ریختن، کفر گفتن و تهدید کردن آغاز کرد؛ آنان دو ساعت با نشانِ صلیب، آب مقدس، شمعهای متبرک و بخور ادامه دادند و سپس قطع کردند. در جلسهٔ دوم، خشم با فراخواندنِ بانوی ما، قدیس فرانسیس، قدیس بندیکت و قدیس میکائیل بالا گرفت، در حالی که یکی از کشیشان پیوسته با صلیبی بزرگ بر او نشانِ صلیب میکشید. آن دیو از دیوهای دیگر، از لوسیفر به نام، و از همهٔ لعنتشدگان کمک خواست و پاسخی نگرفت؛ سپس بر ضدِ بانوی ما فریاد کشید؛ سپس بر ضدِ «پرندهای سفید»، که آن را نیرومندترینِ همه خواند. پسر جهید، از پا درآمده فرو افتاد، و آشفتگی پایان یافت. آمورت مرحلهای پس از آن را یادآور میشود که در آن پسر از تسخیر به رؤیاها گذشت—گذاری که آن را رایج، ظریف و خطرناک میخواند و ترفندِ دیوی که در پیِ بازگشت است—و دوام نیاورد. او گزارش میدهد که آن پسر پس از آن در سلامتِ کامل بود، به کلیسا میرفت، و از خدمت در میسا شادمان بود.
دربارهٔ آن همانندسازی. این تفسیر که پرندهٔ سفید شاید نمودی از روحالقدس بوده باشد، از خودِ آمورت است، که آن را در متنش درون یک جملهٔ معترضه، همچون پرسش و نه ادعا، پیش مینهد، در کنار جملهٔ معترضهٔ دومی که میگوید شاید آن دیو نزدیک شدنِ بانوی ما را میدیده است. این حدسی شبانی از سوی جنگیری است که پرونده را بازمیگوید، نه یک یافته، نه یک وحی خصوصی، و نه ادعایی آموزهای؛ کلیسا دربارهٔ این گزارش هیچ داوری نکرده است. پشتوانهٔ کتابمقدسیِ خواندنِ پرنده بهعنوان تصویری از روح، ظهورِ الهی بر اردن است، آنجا که روح «چون کبوتری» بر مسیح فرود میآید (مرقس ۱:۱۰؛ نیز متی ۳:۱۶، لوقا ۳:۲۲، یوحنا ۱:۳۲)—و خودِ نوشتهٔ مقدس با آن چون محتاط است: انجیلها شیوهٔ فرود آمدن را میدهند، نه یک پیکر. سخنانی که در حین نمودِ شیطانی گفته میشود در رویهٔ کاتولیک هیچ اعتباری از آنِ خود ندارد؛ به جنگیران آموخته میشود که به گفتهٔ آن روح هیچ اعتنا نکنند و اجازهٔ سخنگفتن به او ندهند. احتیاطِ آیینِ کهن در De exorcismis et supplicationibus quibusdam بازنگریشده (۱۹۹۹، ویرایش نمونهٔ اصلاحشده ۲۰۰۴) دستنخورده مانده است.
دربارهٔ اینکه چه کسی میتواند دعا کند. آنچه آن دو کشیش پیشکش کردند اخراج ارواحِ رسمی یا بزرگ نبود، که آیینی مقدس و محدود به کشیشی است که اجازهٔ صریح و موردیِ اسقف محل را دارد (کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳؛ قانوننامهٔ شرعی، قانون ۱۱۷۲)، بلکه برکت و دعای رهایی بود، که هر کشیشی میتواند بخواند و هر تعمیدیافتهای میتواند در صورتِ غیرروحانیاش بهطور خصوصی بگوید. این تمایز را مجمع آموزهٔ ایمان در Inde ab aliquot annis (۱۹۸۵) و دوباره در پیوستِ آیینِ ۱۹۹۹ دربارهٔ دعاهای استدعاییِ رهایی صریح کرده است. وعدهٔ گستردهتر از آنِ خودِ مسیح است: «به نام من دیوها را بیرون خواهند کرد» (مرقس ۱۶:۱۷)، که به مؤمنان بهعنوان مؤمن داده شده است نه به یک منصب. آمورت پیوسته میآموخت که کسی میتواند تنها با دعا آزاد شود اما هرگز تنها با اخراج ارواح نه—آیین به ایمان و دعای شخص گرفتار و کسانِ پیرامون او نیاز دارد—و بارها اعتراض کرد که اسقفنشینهای کامل، و در مواردی ملتهای کامل، هیچ جنگیرِ منصوبی ندارند. از این حیث این پرونده استثنایی نیست بلکه نمونهوار است: بیشترِ رهاییهای جهان همینگونه طلب میشود.
دربارهٔ منبع. کتابهای آمورت خاطراتِ شبانیِ همهفهماند، نه پروندههای مستند؛ گزارشها از خاطرهٔ خودِ او و از آنچه به او گزارش شده نقل میشوند، بیهیچ سوابق بالینی، و بهطور مستقل تأییدشدنی نیستند. کلیسا میطلبد که توضیحهای پزشکی، روانپزشکی و عصبشناختی پیش از هر گمانِ فعالیتِ شیطانی کنار گذاشته شوند (کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳)، انضباطی که خودِ آمورت بر آن پای میفشرد و، چنانکه خود میپذیرفت، از داستانی مانند این نمیتوان آن را پس از واقعه بازسازی کرد.
منابع و ارجاعات
- گابریله آمورت، An Exorcist Tells His Story 2: More Stories (۱۹۹۲)
- مرقس ۱۶:۱۷
- مرقس ۱:۱۰
- کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳
انتشار: بهروزرسانی:
به دیگران برسانید
بیشتر از این اتاق
- لائورای کاسینوژوئیهٔ ۱۹۸۸در ژوئیهٔ ۱۹۸۸ لائورا، دختری چهاردهساله از کاسینو در جنوب لاتزیو، شبانه بهدست هممدرسهایاش به خانهای روستایی بیرون شهر برده شد که در آن حدود ده تنِ شنلپوش ارواح را احضار میکردند؛ همان یک ساعت، همان شب، به آنجا رسید که دختر به پدر و مادر خود ناسزا میگفت، آب دهان میانداخت و گازشان میگرفت. پدرش، کاتولیکی عامل به ایمان، پیش از سپیده او را به رم راند و آنگاه که راهبان ساعت شش درهای اسکالا سانتا را گشودند منتظر بود؛ او را نزد پدر گابریله آمورت فرستادند و دختر در حدود ده دقیقه رها شد و یکراست به حیاط رفت تا توپبازی کند. آمورت این پرونده را در L'ultimo esorcista (۲۰۱۲) روشنترین نمونهٔ تسخیری ثبت کرد که پیش از ریشه دواندن گرفته شد—و نمونهای از اینکه شتابِ یک پدر چه ارزشی دارد.
- رهایی در لوردز۱۹۹۱-۱۹۹۹در مهِ ۱۹۹۱ بیوهای از کامپانیا، که در گزارش منتشرشده تنها فدریکا خوانده میشود، دو پسر بزرگسالش—پاسکواله، بیستودو ساله، و فابریتزیو، بیست ساله—را نزد پدر گابریله آمورت، جنگیرِ اسقفنشین رم، آورد. سالها پیشتر او را به فرقهای شیطانپرست کشانده، به او تجاوز کرده و او را به شیطان وقف کرده بودند، و او سپس پسرانش را، که آن هنگام پنج و سه ساله بودند، در بیهوشی آورده بود تا با او وقف شوند. آمورت هشت سال هر سه را جداگانه اخراج ارواح داد و تسکین یافت اما رهایی نه، و نتیجه گرفت که ارواحی که با هم درون رفتهاند باید با هم بیرون رانده شوند. در اکتبر ۱۹۹۹ قطاری زیارتی هر سه را به لوردز برد، و در غار ماسابیل هر سه در یک لحظه فرو افتادند و فریاد کشیدند و رها شدند. این پروندهٔ محوریِ آخرین کتاب آمورت، El signo del exorcista (۲۰۱۳)، است.
- رؤیای لئوی سیزدهم۱۸۸۴-۱۸۹۰بنا بر سنت، پاپ لئوی سیزدهم (۱۸۷۸-۱۹۰۳) در حین میسای شکرگزاری در واتیکان رؤیایی دید از ارواح شیطانی که بر رم گرد میآمدند، و در پی آن دعای کوتاه به قدیس میکائیلِ رئیس فرشتگان را سرود، دعایی که در ۱۸۸۶ برای اسقفان جهان فرستاده شد و تا اصلاح آیین عبادت در ۱۹۶۴ زانوزده پس از هر میسای ساده خوانده میشد. او همچنین متنِ بلندِ اخراج ارواح در برابر شیطان و فرشتگان مرتد (۱۸۹۰) را نوشت که در آیین رومی جای گرفت و کاربردش به کشیشان مجاز محدود شد. گزارش آن رؤیا تنها در دو خاطرهٔ میانهٔ سدهٔ بیستم بر جای مانده است.
- مریم مجدلیه و هفت دیوسدهٔ نخست میلادی، طی و پس از خدمت جلیلی مسیحلوقا و مرقس ثبت میکنند که هفت دیو از مریم مجدلیه بیرون رفت، زنی که سپس دارای منابعی شد که خدمت مسیح را حمایت میکرد، بر صلیب ایستاد آنگاه که بیشتر دیگران گریخته بودند، و نخستین شاهد رستاخیز بود؛ سنت غربیِ قرونوسطا بهنادرست او را با زن گناهکار لوقا ۷ و با مریم بیتعنیا درآمیخت، درهمآمیزیای که اصلاح تقویم رومی در سال ۱۹۶۹ آن را تصحیح کرد.