اخراج ارواح پلید و جادوهای ناکام
آنجلو باتیستی: مردی که خاموش شد
آنجلو باتیستی کارمند دبیرخانهٔ دولتیِ واتیکان و مدیر و نخستین رئیسِ کاسا سولیهوو دلا سوفرنتزا، بیمارستان بنیادنهادهٔ پدره پیو، و دوستِ نزدیک او بود؛ در ۱۹۶۲ نامههایی را که در آنها اسقف کارول وویتیوا دعای پدره پیو را برای واندا پولتاوسکای پزشکِ روبهمرگِ کراکوفی خواسته بود، شخصاً به سن جووانی روتوندو برد. از مهِ ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۸ جنگیرانی که بر او دعا خواندند او را تسخیرشده میدانستند—پروندهای بیهیچ علتِ یافتنی، همراه با خاموشی، خشونتِ شبانه در خانه، و هیچ واکنشی در حین آیین. در ۱۹۸۸ نزدیک مونته سن ساوینو، بیآنکه حتی یک اخراج ارواح آنجا انجام شود، تنها با نزدیک ماندن به کشیشی محلی که هرگز به سراغش نرفت، رهایی یافت. پدر گابریله آمورت این پرونده را در سه کتاب جداگانه گزارش کرده است.
دستانش را دو بار شناختم، و هر دو بار چیزی را حمل میکردند که از آنِ آنها نبود.
نخستین بار یک نامه بود. نوامبر ۱۹۶۲: رم آکنده از اسقفانی که برای شورا آمده بودند، و یکی از آنان—چهلودوساله، از کراکوف، با نامی که هیچکس نمیشناخت—به لاتین به راهبی کاپوچین در آپولیا نوشت. نه دربارهٔ خودش. زنی در اسقفنشین او در حال مرگ بود: واندا پولتاوسکا، پزشک و روانپزشک، مادرِ چهار فرزند، که پنج سال در اردوگاهی آلمانی زیسته و جان بهدر برده بود، و اکنون تومور داشت و تاریخِ جراحی و بسیار اندکی جز آن. دعا خواست، تنها پولی که هرگز تقلبی نمیشود.
آنجلو باتیستی آن را برد. در دبیرخانهٔ دولتیِ واتیکان کار میکرد، و مدیر و نخستین رئیسِ بیمارستانی بود که پدره پیو در آن سرزمینِ سنگلاخ برپا کرده بود. آن نامه را در دستانِ آن راهب نهاد، و پدره پیو خواندش و گفت که به این یکی نمیتوان نه گفت. یازده روز بعد نامهای دیگر گفت که در بیستویکم، پیش از آنکه جراحان اصلاً بازش کنند، آن چیز بهسادگی رفته بود.
پدره پیو به آنجلو گفت هر دو را نگاه دارد؛ گفت روزی به کار خواهند آمد. آنجلو شانزده سال نگاهشان داشت بیآنکه بداند چرا، و آنگاه در شامگاهی در اکتبر ۱۹۷۸ نامی از مهتابیای بر فراز میدان قدیس پطرس خوانده شد، و او دانست.
لحظهای این مرد را نگاه دار: میسای هرروزه، و روزهٔ کهن چنان دقیق نگاهداشته که اگر قصد داشت بامداد عشای ربانی بگیرد، پس از نیمهشب آب هم نمینوشید.
مرد دوم همان دستان را داشت، و هفت سال چیزی جز تصویر کاغذیِ کوچکی از میکائیلِ رئیس فرشتگان در آنها نبود.
مهِ ۱۹۸۱، آخرین روزِ کاریاش: خداحافظیِ خصوصی از کاردینال کازارولی، سپس پنج دقیقه دعا در کلیسای کوچک سنت آنا، درست پشت دروازه. از آن پنج دقیقه چون کسِ دیگری بیرون آمد، و واتیکان را ترک کرد بیآنکه با کسی خداحافظی کند.
سپس سکوت. سه ماه که در آن نزدیک به هیچ نگفت و باید خورانده میشد. تن نمیشست، بیرون نمیرفت، دوستانِ پشت در را نمیدید. به کلیسا رفتن را رها کرد—او، از میان همهٔ مردمان. عصبشناسان چیزی نیافتند؛ روانپزشکان چیزی نیافتند؛ داروها کندش کردند بیآنکه خوبش کنند.
شبها، میان دو و سه، آن خانه از هم میپاشید. همسرش دورا بارها آسیب دید: ورقهای فلزی از تراس افتاد و پیشانیاش را چند میلیمتر بالای چشمانش شکافت؛ از پلهها به پایین هلش دادند؛ قفسهٔ کتاب بر او افتاد و نزدیک بود کار را تمام کند. راهی برای گفتنِ چنین چیزهایی هست که دشمن را مینوازد، و من به آن راه نیازی ندارم.
در ساعتهای نادری که سر از آب بیرون میآورد، آن تصویرِ میکائیل را در دست میگرفت و از کسی که پیشتر پیروز شده است میخواست دوباره پیروز شود. چیز دیگری نخواست، و حتی یکبار هم بر من نشورید.
اکنون آن چیزِ عجیب.
پدر کاندیدو آمانتینی، که دهها سال در اسکالا سانتا این کار را کرده بود، با گابریلهٔ جوان—آمورت—آمد، و مردی به پیشوازشان آمد شسته، آراسته، مؤدب، شادمان از دیدارشان، که دعای پدر ما را آرام و پارسایانه با آنان خواند. آمورت از آن پلهها پایین رفت با این یقین که هیچ ایرادی در آن مرد نیست. بر همان پلهها کاندیدو آهسته گفت: آن او نبود.
بامداد فردا دورا تلفن کرد. همان لحظه که در پشت سرِ آن دو کشیش بسته شد، شوهرش فریاد زدن آغاز کرده بود که از آنان بیزار است.
هفت سال کارش همین بود: دقیقاً همانجا پنهان میشد که نور بود. در حین اخراج ارواح، او با چشمان بسته مینشست و تکان نمیخورد، پاسخ نمیداد، واکنشی نشان نمیداد—چیزی برای عکس گرفتن نبود، چیزی نبود که کسی بتواند ببرد و بفروشد. آموخته بود که نمایش برایش جانها هزینه دارد.
و دری در کار نبود. دنبالش گشتند، چنانکه آموختهاند: احضار روح، جادویی، نفرینی، گناهی نگفته. هیچ. کاندیدو، که بیش از تقریباً هر مردِ زندهای از این چیزها دیده بود، گفت هرگز چنین موردی ندیده است، و تنها کلمهٔ باقیمانده را به کار برد—پالایش، به اذن.
من آنچه را او از جایگاه خود نمیتوانست بگوید خواهم گفت. تن را میتوان محاصره کرد؛ به اراده نمیتوان درون شد. در هفت سالِ آن خانه، در آوارِ ساعت دو بامداد، آنجلو باتیستی حتی یک بار رضایت نداد، و از اینرو چیزی جز زمان از او گرفته نشد. همهٔ آن ماجرا بیرونِ دروازهای گذشت که هرگز باز نشد.
پایان آنگونه رسید که من بیشتر کار میکنم—بیآنکه کسی متوجه شود چه کسی آن را کرد. در ۱۹۸۸ ورمی در گلویش برآمد و ترساندش. کاندیدو او را به ورنیانا فرستاد، محلهٔ روستاییای در اسقفنشین آرتزو، نزد کشیشی به نام آنجلو فانتونی، که موهبتی داشت و هیچ شهرتی که در بندِ نگاه داشتنش باشد. فانتونی از دور دیدش که میآید و دستی برافراشت، چنانکه گویی تمام هفته منتظرش بوده. گفت آن ورم چیزی نیست و خواهد گذشت، سپس وارد کلیسایش شد و دیگر چیزی نگفت. گذشت. آنجلو یک چیز به خانه برد: تصویری مقدس از مادونا دله ورتیگه، که زیارتگاهش نزدیک مونته سن ساوینو ایستاده است.
در نوامبر بازگشت و حدود یک ماه در آن تپهها ماند. هرگز به جستوجوی فانتونی نرفت. حتی یک بار. بر او دعا نخواندند، فرمانی داده نشد، پرسشی نشد. تنها نزدیک ماند، و بعدها به همسرش گفت که حس کرده بود ساعت به ساعت میروند، آنگونه که تب میرود.
سپس آزاد به رم بازگشت، و در راه ایستاد تا برای دورا گلِ رز بخرد.
هرگز به فانتونی نگفتند چه کرده است و او هرگز نپرسید. موردی که یگانهاش میخواندند به دست مردی گشوده شد که نمیدانست سرِ نخ در دست اوست. بهترین کارهایم را بسیار کم از راه کسانی میکنم که تو انتظارشان را داری.
اگر بپرسی کدامیک از آن دو مرد را بیشتر دوست داشتم، پرسش را بد فهمیدهای. یک مرد بودند—از آنِ من در روزی که نامه رسید و گفت او خوب است، و از آنِ من در شبی که نمیتوانست نامِ همسرش را بگوید. آن نامهها که گفته شد نگاه دارد، هنوز نگاه داشته میشوند. او نیز. مدتی بعد، در آرامش، درگذشت.
سند
آنجلو باتیستی کارمند دبیرخانهٔ دولتیِ واتیکان بود و مدیر و نخستین رئیسِ کاسا سولیهوو دلا سوفرنتزا، بیمارستانی که پدره پیوی پیترلچینا در سن جووانی روتوندو بنیاد نهاد و باتیستی با او دوستی نزدیک داشت. پروندهاش را پدر گابریله آمورت (۱۹۲۵-۲۰۱۶)، جنگیرِ اسقفنشین رم، در سه کتاب جداگانه که در نزدیک به سی سال منتشر شدند بازگو کرده است: An Exorcist Tells His Story (۱۹۹۰)، El signo del exorcista (با پائولو رُداری، ۲۰۱۳)، و Padre Amorth: My Battle Against Satan (با الیزابتا فتزی، ۲۰۱۷). آمورت او را آشکارا نام میبرد، دورهٔ گرفتاری را ۱۹۸۱-۱۹۸۸ تاریخ میزند، و مونسینیور آنجلو فانتونی از مونته سن ساوینو (آرتزو) را کشیشی معرفی میکند که رهایی از راه او آمد.
مکاتبات ۱۹۶۲ بهطور مستقل مستند است و بر شهادت آمورت تکیه ندارد. در ۱۷ نوامبر ۱۹۶۲، اسقف کارول وویتیوا، که آن هنگام برای نخستین نشست شورای دوم واتیکان در رم بود، به لاتین به پدره پیو نوشت و دعای او را برای واندا پولتاوسکا (زادهٔ ۱۹۲۱)، پزشک و روانپزشکِ کراکوفی، بازماندهٔ پنج سال اردوگاه راونسبروک و مادر چهار فرزند، که تشخیص تومور بدخیم گرفته بود، خواست. نامهٔ دومی به تاریخ ۲۸ نوامبر ۱۹۶۲ گزارش داد که در ۲۱ نوامبر، پیش از عمل جراحیِ برنامهریزیشده، او را عاری از تومور یافتهاند. باتیستی نامهها را شخصاً رساند و به دستور پدره پیو نگاهشان داشت؛ اهمیتشان آنگاه آشکار شد که وویتیوا در ۱۶ اکتبر ۱۹۷۸ به پاپیِ یوحنای پولس دوم برگزیده شد. پولتاوسکا بعدها در شورای پاپی برای خانواده و آکادمی پاپی برای حیات خدمت کرد و در روند قدیسشماریِ پدره پیو شهادت داد. نامهها در سن جووانی روتوندو نگهداری میشوند.
دربارهٔ جنگیران: پدر کاندیدو آمانتینی، از فرقهٔ پاسیونیست (۱۹۱۴-۱۹۹۲)، در جماعتِ پاسیونیستِ اسکالا سانتا در رم، نزدیک به سیوشش سال جنگیرِ اصلی آن شهر و آموزگارِ آمورت در این خدمت بود. گزارش آمورت بهسبب ویژگیهایی که خود آنها را ناهنجار میشمارد چشمگیر است—نبودِ کاملِ هر علتِ شناساییپذیر (هیچ درگیریِ خفیهگرایانه، نفرین یا گناه سنگینی هرگز یافت نشد)، بیحرکتیِ تامِ شخص در حین آیین، و بالاتر از همه آن وارونگی که در آن گرفتاری دقیقاً در حضور جنگیر خود را پنهان میکرد و پس از رفتن او از سر میگرفت. آمانتینی این مورد را پالایشی خواند که خدا در مردی پارسا اذن داده است، نه کیفری، و آن را در تجربهٔ خود بیهمتا وصف کرد.
مونسینیور آنجلو فانتونی در ۲ مه ۱۹۰۳ در فرجینا، در کازنتینو، زاده شد، در ۱۸ مارس ۱۹۳۰ تقدیس شد، و از ۱۹۴۸ کشیشِ محلهٔ ورنیانا در اسقفنشین آرتزو بود؛ در آن ناحیه به داشتنِ موهبت شفا شهره بود و تا زمان انتشار این پرونده به دست آمورت درگذشته بود. زیارتگاه مریمیِ مادونا دله ورتیگه نزدیک مونته سن ساوینو ایستاده است، بر جایگاهی که تاریخِ مستندش تا دیری که در ۱۰۷۳ ثبت شده بازمیگردد.
کلیسا وسوسهٔ عادی را از وضعیتِ نادرِ تسخیر شیطانی جدا میکند و میطلبد که علل پزشکی، روانشناختی و روانپزشکی پیش از بهکار بردنِ آیین رسمی کنار گذاشته شوند؛ اخراج ارواح از تعمیدیافتگان زیر De exorcismis et supplicationibus quibusdam (۱۶۱۴؛ بازنگریشده ۱۹۹۸، ویرایش نمونهٔ اصلاحشده ۲۰۰۴) اداره میشود و به کشیشی با اجازهٔ صریحِ اسقف محل محدود است (کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳؛ قانوننامهٔ شرعی، قانون ۱۱۷۲). آموزهٔ همیشگیِ آمورت، تکرارشده در همهٔ کتابهایش، این است که ابلیس میتواند تن را بیازارد اما هرگز نمیتواند جان را بیرضایتِ خودِ آن شخص بگیرد—تمایزی که خواندنِ هر پروندهای از این دست را اداره میکند.
یادداشتی دربارهٔ شواهد: بیرون از نامههای ۱۹۶۲، این گزارش از شهادت آمورت و از آنچه آمانتینی به او گفت برمیآید. موضوعِ هیچ داوریِ کلیسایی نیست، و کلیسا هیچ پروندهٔ خصوصیِ تسخیر یا رهایی را برای باور پیشنهاد نمیکند. گاهشماریِ ۱۹۸۱-۱۹۸۸، نتایج منفیِ پزشکی، آسیبهای وارد بر دورا باتیستی، و رویدادهای نزدیک مونته سن ساوینو در هر سه کتاب بهطور یکسان گزارش شدهاند اما بر همان یک زنجیرهٔ شهادت استوارند.
منابع و ارجاعات
- گابریله آمورت، An Exorcist Tells His Story (۱۹۹۰)
- گابریله آمورت با پائولو رُداری، El signo del exorcista (۲۰۱۳)
- گابریله آمورت با الیزابتا فتزی، Padre Amorth: My Battle Against Satan (۲۰۱۷)
- نامههای کارول وویتیوا به پدره پیو، ۱۷ و ۲۸ نوامبر ۱۹۶۲ (نگهداریشده)
- امانوئله آنجولا، «The Devil's Habits and Exorcism in the Catholic Church»، Fu Jen Religious Studies 40 (۲۰۲۰)
- De exorcismis et supplicationibus quibusdam (۱۹۹۸؛ ویرایش نمونهٔ اصلاحشده ۲۰۰۴)
- کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳؛ قانوننامهٔ شرعی، قانون ۱۱۷۲
انتشار: بهروزرسانی:
به دیگران برسانید
بیشتر از این اتاق
- دیوی که ساعت را نام برد۱۹۸۷در ۲۱ فوریهٔ ۱۹۸۷، در مجموعهٔ آنتونیانوم در ویا مرولانای رم، پدر گابریله آمورت نخستین اخراج ارواحِ کارِ خود را بدون حضور آموزگارش پدر کاندیدو آمانتینی انجام داد. آن شخص کارگری جوان از حومهٔ روستایی رم بود که در خلسه تنها انگلیسی سخن میگفت، زبانی که نمیدانست. با رسیدن به دعای امریِ آیین، آن روح نام خود را لوسیفر گفت، تن آن مرد خشک شد و حدود نیممتر از صندلی بالا رفت—تنها معلق شدنی که آمورت در سی سال این خدمت گزارش کرد—و در بازگشت، به انگلیسی اعلام کرد که در ۲۱ ژوئن خواهد رفت. آمورت آن هفته را عامدانه خالی گذاشت؛ در قرار بعدی آن مرد آرام بود، یک سلام مریمِ کامل خواند و بازگفت که در ساعتِ نامبرده، تنها بر تراکتور خود در مزرعه، فریادی کشیده و خود را آزاد یافته است. دو روایت منتشرشده برای همان روز ساعتهای متفاوتی میدهند، و این واگرایی اینجا ثبت شده است نه حل.
- رؤیای لئوی سیزدهم۱۸۸۴-۱۸۹۰بنا بر سنت، پاپ لئوی سیزدهم (۱۸۷۸-۱۹۰۳) در حین میسای شکرگزاری در واتیکان رؤیایی دید از ارواح شیطانی که بر رم گرد میآمدند، و در پی آن دعای کوتاه به قدیس میکائیلِ رئیس فرشتگان را سرود، دعایی که در ۱۸۸۶ برای اسقفان جهان فرستاده شد و تا اصلاح آیین عبادت در ۱۹۶۴ زانوزده پس از هر میسای ساده خوانده میشد. او همچنین متنِ بلندِ اخراج ارواح در برابر شیطان و فرشتگان مرتد (۱۸۹۰) را نوشت که در آیین رومی جای گرفت و کاربردش به کشیشان مجاز محدود شد. گزارش آن رؤیا تنها در دو خاطرهٔ میانهٔ سدهٔ بیستم بر جای مانده است.
- اخراج ارواح در پیاچنزا۱۹۱۳-۱۹۲۰زنی شوهردار و بینام از پیاچنزا، مادرِ دو فرزند، از ۲۳ آوریل ۱۹۱۳ گرفتار بود تا ۲۳ ژوئن ۱۹۲۰ که در صومعهٔ راهبانِ سانتا ماریا دی کامپانیا رهایی یافت. اسقف جووانی ماریا پلیتزاری، با وجود تردیدِ جنگیر پدر پیِر پائولو ورونزی، به این اخراج ارواح فرمان داد؛ دکتر لوپی، مدیر بیمارستان، بر پایهٔ پیمانی از صداقتِ دوسویه حاضر بود و پدر جوستینو همهچیز را تندنویسی کرد—مستندسازیای کمیاب برای سال ۱۹۲۰، که از راه گزارشهای رنتزو آلگری منتقل شد و گابریله آمورت آن را در L'ultimo esorcista (۲۰۱۲) بازگفت.
- پرندهٔ سفید۱۹۸۷در سال ۱۹۸۷، در محلهای ایتالیایی که اسقفنشینش هیچ جنگیرِ در دسترسی نداشت، دو کشیشِ اهل دعا به درخواست پدر و مادری پذیرفتند پسر یازدهسالهٔ آنان را که هیچ نشانهٔ غیرعادی نداشت برکت دهند. با نخستین دعا در اتاق تدارک، آن کودک فریاد کشید، کفر گفت و زد؛ در دو جلسه به فاصلهٔ پانزده روز، آن کشیشان تنها آنچه را هر کشیشی مجاز است به کار بردند—نشانِ صلیب، آب مقدس، شمعهای متبرک، بخور—و بانوی ما، قدیس فرانسیس، قدیس بندیکت و قدیس میکائیل را خواندند. آن دیو لوسیفر و همهٔ لعنتشدگان را به یاری خواند و هیچ کمکی نگرفت؛ سپس بر ضدِ بانوی ما فریاد کشید، و بر ضدِ «پرندهای سفید» که آن را نیرومندترینِ همهٔ دشمنانش نامید. آن پسر رها شد و بزرگ شد و در میسا خدمت کرد. پدر گابریله آمورت، که این پرونده را در ۱۹۹۲ ثبت کرد، در جملهای معترضه گفت که شاید آن پرنده نمودی از روحالقدس بوده باشد.