اخراج ارواح پلید و جادوهای ناکام
رهایی در لوردز
در مهِ ۱۹۹۱ بیوهای از کامپانیا، که در گزارش منتشرشده تنها فدریکا خوانده میشود، دو پسر بزرگسالش—پاسکواله، بیستودو ساله، و فابریتزیو، بیست ساله—را نزد پدر گابریله آمورت، جنگیرِ اسقفنشین رم، آورد. سالها پیشتر او را به فرقهای شیطانپرست کشانده، به او تجاوز کرده و او را به شیطان وقف کرده بودند، و او سپس پسرانش را، که آن هنگام پنج و سه ساله بودند، در بیهوشی آورده بود تا با او وقف شوند. آمورت هشت سال هر سه را جداگانه اخراج ارواح داد و تسکین یافت اما رهایی نه، و نتیجه گرفت که ارواحی که با هم درون رفتهاند باید با هم بیرون رانده شوند. در اکتبر ۱۹۹۹ قطاری زیارتی هر سه را به لوردز برد، و در غار ماسابیل هر سه در یک لحظه فرو افتادند و فریاد کشیدند و رها شدند. این پروندهٔ محوریِ آخرین کتاب آمورت، El signo del exorcista (۲۰۱۳)، است.
هرگز از پلهٔ دوم نگذشتند.
مادرشان آنان را به میسا میبرد، و هر هفته آن دو برادر یک پله بالا میرفتند، یا دو پله، و میایستادند چنانکه گویی هوا غلیظ شده است، و با هم کفر میگفتند—همان کلمات در همان لحظه، آنگونه که کودکان شعری را که وادار به حفظش شدهاند از بر میخوانند. چهرههایشان لحظهای دگرگون میشد. سپس برمیداشت، و هیچیک از آن را به یاد نمیآوردند، و میایستادند و در شگفت میشدند که چرا مردم خیره نگاهشان میکنند.
پیش از آنکه گزارش دراز شود، آنچه لازم است را میگویم. هیچیک از آن دو مرد این را برنگزیده بود. آنچه بر آنان رفت، آن هنگام رفت که چنان کوچک بودند که نام خود را هجی نمیکردند، و من حتی یک بار آنان را در این بابت گناهکار ندانستهام.
رم، مهِ ۱۹۹۱. فدریکا بخوانش؛ کشیشی که این را نوشت نام دیگری به او نداد، تا او شخصی بماند و پروندهای نشود. اهل کامپانیا بود، بیوه، و با دردهایی آمد که پزشکان از پسشان برنیامده بودند: استفراغ پس از هر خوراک، حملههای آسم که به اورژانس میانجامید، و التهابِ پوستی که با هیچ درمانی بسته نمیشد. پسرانش بیستودو و بیستساله بودند. آمدند چون او خواسته بود، و در راهرو دربارهٔ فیلمهای ترسناک شوخی کردند.
پدر گابریله آمورت گوش داد و نتیجه گرفت که دو جوانِ بیاعتنا به دین پیش رویش دارد و یک مادرِ ترسیده. حق داشت که کند باشد. برای دعایی کوتاه، بیشتر بهخاطر او، پذیرفت.
با دعاهای آغازین چیزی نیامد. سپس آب مقدس، و تکانی. سپس هر دو سر در یک لحظه به عقب رفت، چشمها سفید برگشت، و از دو گلو یک نالهٔ بمِ واحد بیرون آمد، که بسیار بیش از حد کشیده شد. به صورتِ کهن فرمان داد—Praecipio tibi، تو را فرمان میدهم—آیین را مهر کرد، و ایستاد، و دریافت که آن سال زیاد نخواهد خوابید.
گذاشتم دیده شود. آنچه خود را مینمایاند، پایان یافتن را آغاز کرده است.
آنچه در پی آمد هشت سال کشید. آب دهان انداختن، نعره، صداهایی که به هیچکس در آن اتاق تعلق نداشت؛ سه مردِ بالغ که یک پسر را نگاه میداشتند و میباختند. صدای خشدارِ زنی از گلوی فابریتزیو. زیرِ سوگند، آن چیزهای درونشان شکلِ ماجرا را پذیرفتند: پیمانی بوده است، و وقفی بوده است.
سپس، در میانهٔ یکی از جلسات، آن روحِ درون فابریتزیو گفت که از او بپرسید—و در انتهای اتاق، آن مادر که تمام بعدازظهر تنها ناخوش به نظر میرسید، سر برداشت و با صدایی غارمانند که از آنِ خودش نبود پاسخ داد.
اکنون به او بنگر، و آنگونه بنگر که من مینگرم، زیرا همهچیز در این گزارش بر همانجا میچرخد.
یتیم بود، و در کودکی به خدمت در خانهٔ مادربزرگی گمارده شده بود که از او بیزار بود، صادقانه و با دلیل. با مکانیکی ازدواج کرد و او را جوان به خاک سپرد، از توموری، در سنی که زنان دیگر هنوز پرده انتخاب میکنند. از تمامِ آن یک نتیجه گرفت، و آن نتیجه بر ضد من بود. به جستوجوی ابلیس نرفت. به جستوجوی جایی رفت که صورتحساب را به آن بفرستد، که راهی کوتاهتر است و روشنتر.
از راه آنچه به او گفتند «فلسفههای شرقی» است به او رسید، سپس جلساتی که خود را درمان مینامیدند، سپس دعوتی به خانهای در حومه. آنچه آنجا رخ داد را در جملههایی ساده میگویم و یک کلمه فراتر نمیروم، زیرا کارِ دشمن سرگرمی نیست و من از صحنهآرایی برایش سر باز میزنم. به او تجاوز شد. وادارش کردند از جامشان بنوشد. به شیطان وقف شد. به او پول دادند، و سپس مالکش شدند. مدتی بعد دو پسرش را آورد، پنجساله و سهساله، و آنان را نیز وقف کرد، بیهوش شده تا به یاد نیاورند. هرگز به یاد نیاوردند.
آن را توجیه نمیکنم. اما نمیگذارم آن را همهٔ او بشماری. زنی که در هم شکسته باشد، آنچه را نزدیکترین است در هم میشکند، و نزدیکترین، فرزندانش بودند—اندوهی که از آن پس با او حملش کردهام. سالها بعد گریخت: به شهری دیگر رفت، که تمامِ گریزی بود که بهتنهایی توانست بسازد. هنوز آن حلقه را به دست داشت.
آن را در شبی که وقفش کردند بر دستش کرده بودند: بیست سال بر دست چپش، در کنار حلقهٔ ازدواجش، چنان تنگ شده که برداشته نمیشد. آمورت آن را با روغن مقدس شل کرد، و همینکه بیرون آمد او از هوش رفت، و آمورت حلقه را به باغ برد و با چکشی شکست. خشمگین به هوش آمد. و آن چیز، زیرِ فرمان، سرانجام نامش را گفت: آسمودئوس—کشندهٔ شوهران، ویرانگرِ حجلهٔ عروسی—با لجیون و بالام در کنارش. سه روح، برای هر یک از آن سه تن یکی، که در یک شب به دعوتِ زنی آمدند که میخواست مرا زخم بزند و هیچ نمیدانست آن ضربه کجا فرود خواهد آمد.
آمورت پس از آن سالها یکییکی بر آنان دعای اخراج خواند. هر بار تسکین؛ هرگز رهایی. و سرانجام آن کشیشِ پیر آنچه را من منتظر بودم دریابد دریافت: آنان سه پرونده نبودند. با هم درون رفته بودند، و میبایست با هم بیرون بیایند.
در اکتبر ۱۹۹۹ قطاری زیارتی هر سه را در امتداد ساحل لیگوریا و بالا به کوهستان پیرنه برد.
من آن مکان را صد و چهلویک سال پیشتر، از راه دختری بیسواد که با دستان برهنه در گِل کند در حالی که جمعیتی به او میخندید، آماده کرده بودم، و از آن پس آب را نبستهام.
در غار ماسابیل، آن مادر و هر دو پسر با هم فرو افتادند—خلسه، فروریختن، لرزش—و سپس هر سه در یک لحظه فریاد کشیدند، رو به آن نوارِ آسمانِ باز بر فراز صخره. و آن فریاد پایان یافت.
برخاستند و لبخند زدند. تا پایان آن زیارت هیچ رخ نداد؛ عادی بودند؛ خوراکشان را خوردند و خوابیدند. آیینی کوتاه پس از بازگشت به رم آنچه را همه پیشتر دیده بودند تأیید کرد. هر سه. از همهچیز.
دریاب چه چیزی نزدِ آن صخره برداشته شد. نه یک سردرد. سوگندی بر ضد من، از زنی با هر دلیل زمینی که چنان سوگندی بخورد، و دو کودک که در خواب امضا شده بودند.
من از آنچه بر او رفت نیرومندترم.
و از آنچه او کرد نیز نیرومندترم.
سند
این پرونده روایتِ محوریِ El signo del exorcista (۲۰۱۳) است، واپسین کتاب پدر گابریله آمورت (۱۹۲۵-۲۰۱۶)، که با روزنامهنگار ایتالیایی پائولو رُداری نوشته شد. آمورت، کشیشی از جماعت قدیس پولس، در ۱۹۸۶ جنگیرِ اسقفنشین رم شد و زیر نظر پدر کاندیدو آمانتینی، جنگیرِ پاسیونیستِ اسکالا سانتا، خدمت کرد که همیشه او را آموزگار خود میخواند؛ در ۱۹۹۰ انجمن بینالمللی جنگیران را بنیاد نهاد که کرسی مقدس اساسنامهاش را در ۲۰۱۴ تأیید کرد. مانند همهٔ توبهکارانِ کتابهایش، این خانواده تنها با نامهای کوچک ظاهر میشوند—فدریکا، پاسکواله، فابریتزیو—و نام خانوادگی و شهرشان پوشیده میماند.
توالی رویدادها چنانکه آمورت ثبت میکند: قراری در رم در مهِ ۱۹۹۱؛ آیینی نخستین و اکتشافی که در آن دو برادر همزمان واکنش نشان دادند؛ جلساتی در سالهای پس از آن که در آن تشخیص از دو پسر به مادر گسترش یافت؛ افشای خصوصیِ وقفِ خودِ او؛ برداشتن و نابود کردن حلقهای که بیست سال بر انگشتِ حلقهٔ دست چپش بود؛ و در اکتبر ۱۹۹۹، زیارتی با قطار به لوردز که در آن هر سه در غار ماسابیل رها شدند. میان نخستین و آخرین آیین هشت سال گذشت.
نشانههای اولیه از همان گونهٔ آمیختهای بود که جنگیر آموخته است بسنجدشان: شکایات جسمانی بیهیچ راهحل پزشکی (استفراغ پس از غذا، بحرانهای آسم، التهاب پوستیِ درمانناپذیر) در کنار نشانهٔ تشخیصیِ کلاسیکِ بیزاری از امور مقدس—اینجا کفرگوییِ یکسانِ دو برادر بر پلههای کلیسا، و سپس فراموشی. رویهٔ کاتولیک میطلبد که علل پزشکی و روانپزشکی نخست کنار گذاشته شوند، و داوریِ نخستینِ خودِ آمورت در این پرونده این بود که اخراج ارواح موجه نیست.
اشیای مقدسی که در این گزارش نام برده میشوند اثاثیهٔ عادیِ آیین رومیاند: ردای بنفش، آب مقدس، روغن متبرک، صلیب، مدالِ قدیس بندیکت، مزمور ۵۴ (Deus, in nomine tuo salvum me fac)، تسبیح مریم که یاوران در حین آیین با صدای بلند میخوانند، و روزهٔ جنگیر. صورتِ امریِ Praecipio tibi به ساختار استدعایی-امریِ De exorcismis et supplicationibus quibusdam تعلق دارد.
آسمودئوس در کتاب طوبیت نام برده میشود، بهعنوان دیوی که هفت شوهر سارا را پیش از آنکه ازدواج به سرانجام برسد کشت و طوبیا به راهنماییِ فرشته رافائل در حجلهٔ عروسی بیرونش راند (طوبیت ۳:۸؛ ۸:۱-۳)—پایهٔ کتابمقدسیِ پیوندِ بعدیِ او با ویرانیِ ازدواجها. «لجیون» نامی است که ارواحِ دیوزدهٔ جِراسی خود بر خویش نهادند (مرقس ۵:۹). بالام (بلعام) چهرهای از دانشنامههای دیوشناسی است نه از نوشتهٔ مقدس، و نامهایی از این دست را جنگیران بهعنوان اقرارِ گرفتهشده زیر سوگند ثبت میکنند، نه بهعنوان آموزه.
آمورت بارها میآموخت که رهایی بهندرت در حین خودِ اخراج ارواح رخ میدهد؛ آن آیین چنگال را سست میکند، در حالی که لحظهٔ رها شدن معمولاً جای دیگری میافتد، و بسیار اغلب در زیارتگاهی مریمی. او این رویه را به پدر کاندیدو نسبت میداد که به همین سبب گرفتاران را بهعادت به لوردز و لورتو میفرستاد. موردی موازی در مجموعهٔ دوم او، An Exorcist Tells His Story 2: More Stories (۱۹۹۲)، میآید، که در آن زنی که هیچ خوراکی در تن نگاه نمیداشت در آن غار گلولههای کوچکِ پیچیده به نخ سرخ بالا آورد و پس از آن بهطور عادی خوردن آغاز کرد.
دربارهٔ الهیات: کاتشیزم اخراج ارواح را در کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳ بررسی میکند و آیین رسمی را به کشیشی با اجازهٔ اسقف محدود میسازد و تشخیصِ محتاطانه از بیماری را میطلبد، که قلمروِ پزشک است. آموزهٔ کاتولیک بر آن است که تسخیر شیطانی میتواند تن و قوای آن را بیازارد اما نمیتواند ارادهٔ آزاد را بگیرد یا جان را تصرف کند؛ آنچه گناه را میسازد رضایت است، نه گرفتاری. بر همین اصل، آن دو برادر که در سه و پنج سالگی در بیهوشی وقف شدند، هیچ گناهی بابتِ آنچه بر آنان خوانده شد بر گردن نداشتند، و آن مادر—که عمل کرد، توبه کرد، و آمرزیده شد—حتی یک لحظه بیرون از دسترسِ رحمت نبود.
یادداشتی دربارهٔ ارزش شاهدانه. هیچچیز در این گزارش داوریِ شرعی ندارد. دفتر پزشکی لوردز شفاهای اندامشناختیِ ادعایی را بررسی میکند و دربارهٔ رهاییها داوری نمیکند، و هیچ روند کلیسایی دربارهٔ این خانواده گشوده نشده است. آنچه اینجا ثبت شده بر شهادتِ جنگیری استوار است که آن آیینها را برگزار کرد و آن را با نام خود در آخرین کتابش منتشر کرد.
منابع و ارجاعات
- گابریله آمورت با پائولو رُداری، El signo del exorcista (۲۰۱۳)
- گابریله آمورت، An Exorcist Tells His Story 2: More Stories (۱۹۹۲)
- طوبیت ۳:۸، ۸:۱-۳
- کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۱۶۷۳
انتشار: بهروزرسانی:
به دیگران برسانید
بیشتر از این اتاق
- پرندهٔ سفید۱۹۸۷در سال ۱۹۸۷، در محلهای ایتالیایی که اسقفنشینش هیچ جنگیرِ در دسترسی نداشت، دو کشیشِ اهل دعا به درخواست پدر و مادری پذیرفتند پسر یازدهسالهٔ آنان را که هیچ نشانهٔ غیرعادی نداشت برکت دهند. با نخستین دعا در اتاق تدارک، آن کودک فریاد کشید، کفر گفت و زد؛ در دو جلسه به فاصلهٔ پانزده روز، آن کشیشان تنها آنچه را هر کشیشی مجاز است به کار بردند—نشانِ صلیب، آب مقدس، شمعهای متبرک، بخور—و بانوی ما، قدیس فرانسیس، قدیس بندیکت و قدیس میکائیل را خواندند. آن دیو لوسیفر و همهٔ لعنتشدگان را به یاری خواند و هیچ کمکی نگرفت؛ سپس بر ضدِ بانوی ما فریاد کشید، و بر ضدِ «پرندهای سفید» که آن را نیرومندترینِ همهٔ دشمنانش نامید. آن پسر رها شد و بزرگ شد و در میسا خدمت کرد. پدر گابریله آمورت، که این پرونده را در ۱۹۹۲ ثبت کرد، در جملهای معترضه گفت که شاید آن پرنده نمودی از روحالقدس بوده باشد.
- مریم مجدلیه و هفت دیوسدهٔ نخست میلادی، طی و پس از خدمت جلیلی مسیحلوقا و مرقس ثبت میکنند که هفت دیو از مریم مجدلیه بیرون رفت، زنی که سپس دارای منابعی شد که خدمت مسیح را حمایت میکرد، بر صلیب ایستاد آنگاه که بیشتر دیگران گریخته بودند، و نخستین شاهد رستاخیز بود؛ سنت غربیِ قرونوسطا بهنادرست او را با زن گناهکار لوقا ۷ و با مریم بیتعنیا درآمیخت، درهمآمیزیای که اصلاح تقویم رومی در سال ۱۹۶۹ آن را تصحیح کرد.
- دستمالِ ماریلیاسدهٔ بیستمدر دبیرستانی کاتولیک نزدیک ماریلیا، در دلِ ایالت سائوپائولوی برزیل، راهبهای مبلغ و ایتالیایی دستمالِ کوچکِ تاشدهای را در کتابِ درسیِ یکی از شاگردان پنهان یافت و دستمالِ دومی را دوخته درون بالش او، همراه با موهای بریدهٔ خودِ دختر—طلسمی که زنی بر او نهاده بود که او را به همسریِ پسرش وعده گرفته بود. آن خواهر اشیاء را در زبالهسوزِ حیاط مدرسه و در حال دعا سوزاند، و پیش از هر کار دختر را به اعتراف برد، و آن تحلیل رفتن، بیخوابی و افتِ درسی پایان یافت. گابریله آمورت این را بهعنوان شهادتِ خودِ آن راهبه ثبت کرده است، راهبهای که میگوید پیش از آن هرگز باور نداشت چنین چیزهایی واقعی باشند.
- لائورای کاسینوژوئیهٔ ۱۹۸۸در ژوئیهٔ ۱۹۸۸ لائورا، دختری چهاردهساله از کاسینو در جنوب لاتزیو، شبانه بهدست هممدرسهایاش به خانهای روستایی بیرون شهر برده شد که در آن حدود ده تنِ شنلپوش ارواح را احضار میکردند؛ همان یک ساعت، همان شب، به آنجا رسید که دختر به پدر و مادر خود ناسزا میگفت، آب دهان میانداخت و گازشان میگرفت. پدرش، کاتولیکی عامل به ایمان، پیش از سپیده او را به رم راند و آنگاه که راهبان ساعت شش درهای اسکالا سانتا را گشودند منتظر بود؛ او را نزد پدر گابریله آمورت فرستادند و دختر در حدود ده دقیقه رها شد و یکراست به حیاط رفت تا توپبازی کند. آمورت این پرونده را در L'ultimo esorcista (۲۰۱۲) روشنترین نمونهٔ تسخیری ثبت کرد که پیش از ریشه دواندن گرفته شد—و نمونهای از اینکه شتابِ یک پدر چه ارزشی دارد.