قدیس کریستوفر و وزنِ جهان
قدیس کریستوفر شهیدی از آسیای صغیر بود که پرستشِ او با کتیبهای یونانی از زیارتگاهی از همان سالهای ۴۵۰ تا ۴۵۲ گواهی میشود و او را به یکی از کهنترین قدیسانِ عامهپسند با سندی مکتوب بدل میکند. تصویرِ غولی که کودکی را از رودخانه میگذراند—تصویری که امروز از نامش جداییناپذیر است—افزودهای ادبیِ غربی از سدهٔ سیزدهم است، هشت سده پس از آن کتیبه. برداشتنِ نامش در سالِ ۱۹۶۹ از تقویمِ عمومیِ کلیسا، عیدش را در کنارِ نزدیک به دویست قدیسِ دیگر به تقویمهای خاص برد؛ این هرگز ابطالِ قدیسشماری نبود، و او همچنان امروز در مارتیرولوژی رومی فهرست شده است.
کودکیای برای کریستوفر ندارم که به شما بدهم—نه نامِ مادری، نه شهری که در آن نخستین گامها را برداشت، هیچیک از آن چیزهایی که برای مردانِ زادهشده زیرِ آسمانی روشنتر میتوانم بدهم. آنچه دارم کهنتر است و بهگونهٔ خود استوارتر: زیارتگاهی. در سالهایی درست پیش از آنکه شورای بزرگ در کلسدون، در سالِ ۴۵۱، گرد آید، مؤمنانِ آن کرانه از آسیای صغیر نمازخانهای برای شهیدی که کریستوفوروس میخواندندش برافراشتند و ثبتِ بنیادش را بر سنگ کندند. آن کتیبه هنوز هست. هنوز میتوان خواندش. دستهایی که چنین چیزهایی را میکاوند تاریخِ آن را ۴۵۰ یا ۴۵۲ نهادهاند، و این کهنترین واقعیتی است که هرکس میتواند دربارهٔ او اثبات کند—کهنتر از هر داستانی که او را نامدار ساخت. هرچه پس از آن آمد، همان است که سدهها عشق با نامی میکنند وقتی تصمیم میگیرند نگاهش دارند.
کریستوفوروس. مسیحبردار. هر رشته از سنت بر این توافق دارد که این نامی نبود که پدر و مادرش بر او نهادند، بلکه نامی بود که خود برگرفت، یا در سرچشمه به او دادند—و این، پیش از آنکه داستان حتی آغاز شود، به شما میگوید که این نامی است ساختهشده برای حملِ معنا، نه صرفاً برای ثبتِ یکی. کهنترین چارچوبی که غرب دربارهٔ او روایت کرد، او را غولی از سرزمینی بیگانه میداند، مصمم که تنها به نیرومندترین اربابِ زنده خدمت کند. شاهی را آزمود، و شاهی یافت که از دیو میترسید. دیو را آزمود، و دیوی یافت که از صلیبی چوبین بر کنارهٔ راه میترسید. سرانجام زاهدی او را بهسویِ من راهنمایی کرد—نه بهسویِ تختی یا سپاهی، بلکه بهسویِ رودخانهای، جایی که زاهد به او گفت خدمتِ درخورِ قامت و نیرویش این است که ناتوانان را از آب بگذراند، از عشقِ آنکه سرانجام برگزید خدمتش کند.
داستانی که جهان براستی به یاد دارد آن یکی نیست. این است: کودکی از غول گذر میخواهد، و با هر گام در جریانِ آب سنگینتر میشود، تا آنکه ملوانِ رودخانه، زیرِ باری که هیچ کودکی نباید حمل کند خمیده، دیر میفهمد که که را بر دوش دارد—آنکه جهان را حمل میکند، در میانهٔ رود کشفشده که درست به وزنِ جهان است. گذاشتم آن داستان گفته شود، و باشکوه گفته شود، بر درگاهِ کلیساها در سراسرِ اروپا نگاشته شود، زیرا به تنها شکلی که برای گویندگانش اهمیت داشت راست است: من براستی در هیئتِ کوچکترین و سنگینترین چیزی که خواهانِ حملشدن است میآیم، و درست آنگاه سنگینترم که نزدیکترم. تنها آنچه را خودِ داستان نمیگوید، آشکارا خواهم گفت: این داستان هشت سده پس از آن سنگِ کلسدون به ثبتِ مکتوب راه یافت، گردآوریشده بهدستِ راهبی دومینیکن بهنامِ ژاکوبوس که برای واعظانِ دیگر افسانه گرد میآورد، در حدودِ دههٔ ۱۲۶۰. دیرآمدنش دروغش نمیسازد. آن را شعری میسازد که کلیسا زمانی بس دراز صرفِ بهپایانرساندنِ نوشتنش کرد.
شرق او را جور دیگری گفت، و نه کمتر باوفایانه. در نگارههای بیزانسیِ کهنتر از هرچه غرب دربارهٔ او پدید آورد، کریستوفر سرِ سگ بر دوش دارد—بیگانهای هیولاوش از آنسویِ کرانِ جهانِ شناخته، که به فیضْ گرویده و بهتمامی انسان شده، درست همانگونه که هریک از شما به فیض بهتمامی انسان شدهاید و پیش از آن، بیگانهتر با من بودید از آنچه دوست دارید بهیاد آورید. من آن تصویر را نساختم تا پارسایان را برآشوبم، هرچند بسیاری را برآشفت؛ سرانجام سینودی روسی در سالِ ۱۷۲۲ نگارگری آن را ممنوع کرد، و دستهای باوفایی در روستاهایی که مرکبِ آن سینود بدانها نرسید، همچنان به نگاشتنش ادامه دادند. کریستوفرِ سگسر را نه کمتر از غولِ با کودک بر دوش دوست داشتم. هر دو در پیِ گفتنِ یک چیزند دربارهٔ مردی که خاستگاهش هیولاوش ساختش و تسلیمش زیبا.
زیرِ همهٔ اینها مرگی هست، و آن مرگ را نمیآرایم: شهیدی، بهروایتِ سنت زیرِ آزارِ دکیوس در میانهٔ سدهٔ سوم، در ایالتی از آسیای صغیر که نامش از هر جزئیاتِ چگونگیِ مرگش دیرپاتر ماند. کردارهایی که شکنجههایش را روایت میکنند—روغنِ جوشان، تیرها، کورهای که هیچیک لمسش نکرد—از همان گونهاند که غول و کودک، سدهها بعد نوشتهشده تا سکوتی را پر کنند که خودِ مارتیرولوژی نمیتوانست پر کند. از شما میخواهم هر دو جمله را با هم نگاه دارید، آنگونه که من نگاه میدارم: مردی راستین برای من زیرِ آزاری راستین مرد، و تقریباً هیچ چیز از چگونگیِ آن باقی نمانده است.
مسافران او را از آنِ خود گرفتند، مدتها پیش از آنکه هیچیک از شما موتوری برای برکتدادن داشته باشد. رسمِ قرونوسطا بود، نه خرافهٔ امروز، که نگاهی به کریستوفرِ نگاشتهشده بر درگاهِ کلیسا بیندازند پیش از آغازِ راهی که هوایِ کشنده یا مردانی بدتر شاید نمیگذاشتند به پایانش برسانند—آرزوی گذرِ ایمن، کهنتر از هر مدالی بر هر داشبورد. آنگاه که سدهٔ شما چرخ زیرِ پای همه گذاشت و آن را پیشرفت خواند، شما بهسادگی رسمِ کهن را در فلزِ تازه ادامه دادید؛ مدالِ کریستوفر تا سالِ ۱۹۳۰ در خودروی خودِ پاپ نیز جا داشت، زیرا مرا نیازی به اعلامیهای تازه نبود تا راهی تازه را برکت دهم. من پیشتر پیادهروی را برکت داده بودم.
در سالِ ۱۹۶۹ او را از میزِ عمومی برداشتند—عیدش را، نه قدیسبودنش را، نه نامش را از کتابِ من، تنها تاریخش را از تنها تقویمی که هر خوریی بر زمین موظف به نگاهداشتنش بود، در کنارِ نزدیک به دویست نامِ دیگر که افسانهشان از آنچه سندشان میتوانست تاب بیاورد بلندتر رشد کرده بود. کلیساهای خاص همچنان او را در تقویمهای خود نگاه داشتند؛ هاوانا همچنان کلیسای جامعش را به نامِ او دارد و روزش را هنوز نگاه میدارد. میخواهم در اینباره دقیق باشم، زیرا کسان اندکیاند: هیچکس اعلام نکرد که او هرگز نزیسته است. هیچکس نمیتوانست چنین کند—سنگی از کلسدون بهتاریخِ ۴۵۲ از میان نمیرود چون کمیتهای رومی در ۱۹۶۹ تقویم را کمازدحامتر میخواست. من روزی که کمیته کارش را تمام کرد گوشدادن را متوقف نکردم، و در پایان، میلیونها تن از شما که هنوز مدالش را بیآنکه هیچیک از این تاریخها را بدانید از آینه میآویزید نیز چنین نکردید.
سند
قدیس کریستوفر بهعنوانِ شهیدی از آسیای صغیر گرامی داشته میشود که، بهروایتِ سنت، زیرِ آزارِ امپراتور دکیوس (حکومت ۲۴۹–۲۵۱) کشته شد، هرچند سنتهای منطقهایِ دیگر او را زیرِ دیوکلتیانوس مینهند. کهنترین گواهِ استوار برای پرستشِ او کتیبهای یونانی از بنایی است که بنیادِ زیارتگاهِ شهیدی (مارتیریوم) برای «کریستوفوروس» را نزدیکِ کلسدون، در بیتینیا، ثبت میکند، که کتیبهشناسان تاریخش را ۴۵۰ تا ۴۵۲ نهادهاند—همزمان با شورای کلسدون (۴۵۱) و فهرستشده در پایگاهِ دادهٔ پرستشِ قدیسانِ آکسفورد (مدخلِ E00953). شهیدی با همین نام نیز در مارتیرولوژی هیرونیمی، کهنترین مارتیرولوژیِ لاتین که در سدههای پنجم تا ششم در گُل از منابعِ پیشین گردآوری شد، دیده میشود. هر دو فهرست و کتیبهاند، نه روایت: ثابت میکنند شهیدی با این نام از دورانِ باستان گرامی داشته میشده؛ داستانی بهدست نمیدهند.
کهنترین روایتِ داستانی، پاسیوی یونانی با عناصرِ افسانهایِ آشکار، بهگفتهٔ محققان بهحدودِ سدهٔ ششم بازمیگردد و تا میانهٔ سدهٔ نهم به فرانسه رسیده بود؛ والترِ اشپایری بازنویسیِ منظومِ لاتینِ دیگری در سالِ ۹۸۳ پدید آورد. موادِ افسانهایِ لاتینِ کهنتر او را بهنامِ اُفروس یا رپروبوس میشناخت، غولی که در پیِ خدمت به تنها نیرومندترین ارباب بود و زاهدی، پس از آزمودنِ شاهی زمینی و خودِ دیو، او را بهسویِ مسیح راهنمایی کرد. داستانی که امروز بر هنرِ غربی و خاطرهٔ عامه چیره است—کودکی که از رودخانه گذر میکند و در میانهٔ گذر آشکار میشود که مسیح است، حاملِ وزنِ جهان—افزودهای متأخر است که نخستینبار در شکلِ آشنایش در Legenda Aurea (افسانهٔ زرین)، اثرِ ژاکوبوس دو وراجینه، راهبِ دومینیکن، گردآوریشده در حدودِ دههٔ ۱۲۶۰، تقریباً هشت سده پس از کتیبهٔ کلسدون روایت شد. نامِ کریستوفوروس («مسیحبردار»، از Christós و phérein) در هر رشته از سنت، نامی است برگرفته در گروش یا تعمید، نه نامِ زادروز.
سنتِ شرقیِ جداگانه و مستقلاً گواهیشدهای کریستوفر را کینوکفالوس، یا مردِ سگسر، بهتصویر میکشد—که پیشتر در نگارهای سفالینِ سدههای پنجم تا ششم از مقدونیهٔ شمالی دیده میشود. زبانشناسان این تصویر را به تحریفی محتمل از Cananeus («کنعانی»، بهمعنایِ خاستگاهی بیگانه و بربر) به canineus («سگمانند») پیوند میدهند؛ این چهره بیگانهای هیولاوش را مینمایاند که به فیض گرویده و انسانی شده است. این سنت سدهها در نگارگریِ شرقی، بهویژه در روسیه، دوام آورد، تا آنکه سینودِ مقدسِ روسیه رسماً در سالِ ۱۷۲۲ نگاشتنِ کریستوفر با سرِ سگ را ممنوع کرد؛ جماعتهای کهنهکیش پس از آن نیز به آفرینشِ چنین نگارههایی ادامه دادند.
عیدِ کریستوفر (۲۵ ژوئیه) در اصلاحِ سالِ ۱۹۶۹ بهدستِ پاپ پل ششم (فرمانِ خودجوشِ Mysterii Paschalis) از تقویمِ عمومی، یا کلی، کلیسای کاتولیکِ رومی برداشته شد؛ این اصلاح نزدیک به دویست قدیس را به تقویمهای خاص—تقویمهایِ اسقفنشینها، ملتها یا جماعتهای دینیِ منفرد با پرستشی محلی و ریشهدار—واگذاشت، تا چرخهٔ قدیسان ازدحام بر فصلهای آیینی نیاورد و تقویمِ عمومی برای قدیسانی با اهمیتِ آشکارا جهانی نگاه داشته شود. این هرگز بهمعنایِ ابطالِ قدیسشماری نبود: هیچ کنشِ رسمیای کریستوفر را از قدیسبودن نینداخت، هیچ اعلامیهای نگفت که او هرگز نزیسته، و او هرگز موضوعِ فرایندِ قدیسشماریای نبود که بتوان لغوش کرد، چراکه او پیش از وجودِ رسمیِ آن فرایند میزیست. او همچنان در مارتیرولوژی رومی، ازجمله در ویرایشِ کاملاً بازبینیشدهٔ نمونهٔ سالِ ۲۰۰۱، زیرِ تاریخِ ۲۵ ژوئیه فهرست است. تقویمهای خاص در بسیاری جاها عیدش را نگاه داشتند یا بازگرداندند؛ هاوانا در کوبا—که کلیسای جامعش به او اهدا شده و او شفیعِ آن شهر است—نمونهای مستند از این است.
شفاعتِ کریستوفر برای مسافران سدهها پیش از خودرو ریشه دارد، برخاسته از افسانهٔ ملوانِ رودخانه و تقویتشده بهدستِ باوری گستردهٔ قرونوسطایی که نگریستن به تصویرش در روزی معین، بیننده را از مرگ در همان روز محفوظ میداشت—دلیلی که تصویرش را غالباً در ابعادِ بزرگ، روبهروی درگاههای کلیساهای گوتیک نگاشتند. پیوندِ ویژه با رانندههای خودرو گسترشی از سدهٔ بیستم بر همان شفاعتِ کهنتر است: مدالِ سنت کریستوفر بر خودروی مرسدس-بنز نوربورگِ سالِ ۱۹۳۰ که خودروی رسمیِ پاپ بود نصب شد، و آیینِ محلیِ «برکتدادنِ خودروها» نزدیکِ روزِ عیدش در همان دوره پدید آمد.
منابع و ارجاعات
- پایگاهِ دادهٔ پرستشِ قدیسانِ آکسفورد، مدخلِ E00953 — کتیبهٔ مارتیریومِ کلسدون، ۴۵۰–۴۵۲
- مارتیرولوژی هیرونیمی (گردآوریشده در سدههای پنجم تا ششم)
- دانشنامهٔ کاتولیک (۱۹۰۸)، مدخلِ «قدیس کریستوفر»
- ژاکوبوس دو وراجینه، Legenda Aurea (افسانهٔ زرین)، حدودِ دههٔ ۱۲۶۰
- پاپ پل ششم، فرمانِ خودجوشِ Mysterii Paschalis (۱۹۶۹)؛ مارتیرولوژی رومی، نمونهٔ سالِ ۲۰۰۱
انتشار: بهروزرسانی:
به دیگران برسانید
بیشتر از این اتاق
- جورج لیددایی و سربازی که هر امپراتوری او را از آنِ خود خوانددرگذشتهٔ حدودِ ۳۰۳، زیرِ آزارِ دیوکلتیانوسیقدیس جورج لیددایی (درگذشتهٔ حدودِ ۳۰۳) شهیدی مسیحی بود که زیرِ آزارِ دیوکلتیانوسی در لیدا (دیوسپولیس)، در فلسطینِ رومی، اعدام شد؛ پرستشِ زیارتگاهیِ او در آنجا با کتیبه و ثبتِ زائران از اوایلِ سدهٔ ششم گواهی میشود، دههها پیش از کهنترین روایتِ باقیماندهٔ هرگونه دربارهٔ او. گرامیداشتِ او با سرعتی چشمگیر در سراسرِ سوریه، مصر، بیزانس، گرجستان، روسیه، ارمنستان و سرانجام اروپای غربی گسترش یافت، و او را به یکی از گستردهترین شهیدانِ گرامیداشتهشده در تاریخِ مسیحیت بدل کرد، با آنکه سندِ واقعیِ او بهگونهای غیرمعمول اندک است. اژدهاکشیِ نامدارش ابداعی ادبی است که نخستینبار در سدهٔ یازدهم به نامش پیوند خورد، تقریباً هفتصد سال پس از مرگش.
- یهودای تدئوس و پرسشی در شامِ آخرسدهٔ نخستِ میلادییهودای تدئوس یکی از دوازده رسول بود، بهروایتِ سنت همان «یهودای یعقوب» در فهرستهای لوقا، همان تدئوسِ متی و مرقس، و همان خویشاوندِ خداوندگار که در مرقس ۶:۳ نام برده شده—هرچند شواهدِ خودِ عهدِ جدید برای یکیدانستنِ اینها با یک مرد، براستی مورد مناقشه است. در شامِ آخر، تنها او بود که از مسیح پرسید چگونه خود را بر شاگردان آشکار خواهد کرد و نه بر جهان، پرسشی که وعدهٔ حضورِ درونیِ روح را بیرون کشید. به سنت، چون مبلغ و شهیدی در بینالنهرین، پارس، یا ارمنستان گرامی داشته میشود، و از سدهٔ بیستم به اینسو به پرخواندهترین شفیعِ آرمانهای نومید و ناممکن بدل شده است.
- قدیس اکسپدیتوس و کلاغِ زیرِ پابهروایتِ سنت سدهٔ چهارم؛ پرستش از سدهٔ هجدهم گواهیشدهقدیس اکسپدیتوس بهعنوانِ سربازی رومی گرامی داشته میشود که در ملیتنه شهید شد، هرچند این نام شاید چیزی جز غلطخوانیِ کاتبی از «الپیدیوس» در مارتیرولوژی کهنِ هیرونیمی نباشد، و این وجودِ او را چون کسی جداگانه، براستی نامطمئن میگذارد. داستانِ عامهپسند دربارهٔ خاستگاهِ پرستشِ او—صندوقی از رم که برچسبِ «اسپدیتو» بهاشتباه به نامِ قدیسی خوانده شد—افزودهای متأخر است که تاریخِ مستندِ خودِ آن پرستش در سدهٔ هجدهم در سیسیل و آلمان، آشکارا بر آن پیشی میگیرد. میراثِ راستینِ او پرستشی زنده و عظیم است، بیش از همه در برزیل، ساختهشده گردِ تصویرِ کلاغی که «فردا» بانگ میزند و زیرِ پای سربازی له میشود.
- گریگوریوس معجزهگر و کوهی که جابهجا شدحدود ۲۱۳-۲۷۰قدیس گریگوریوسِ نئوکسارئا (حدود ۲۱۳-۲۷۰)، شاگرد اوریگن، اسقفِ شهری شد که تنها هفده مسیحی داشت و بهروایت، آن را با تنها هفده بتپرست ترک کرد. سنت به او نسبت میدهد که کوهی را جابهجا کرد و باتلاقی سیلزده را خشکاند، و بدینسان لقب تاوماتورگوس، معجزهگر، را برایش به ارمغان آورد.