دانیال و امیر پارس
باب دهم دانیال، رؤیایی را ثبت میکند که در سال سوم کوروش، کنارِ رود دجله، پس از سه هفته سوگواری و روزه، به دانیال داده شد. پیامآوری جامه بر تن از کتان به او میگوید که سخنانش از همان روز نخستی که آنها را دعا کرد شنیده شده بودند، و اینکه آن پاسخ بیستویک روز بهدست امیر پادشاهیِ پارس بازداشته شده بود، تا آنکه میکائیل—که در آنجا امیر خودِ اسرائیل نامیده میشود—به یاریاش آمد. این کاملترین گزارشِ کتاب مقدس از ستیز میان قدرتهای نادیدنی است، و روشنترین بیانِ آن است که دعایی میتواند مدتها پیش از رسیدنِ پاسخش، شنیده شده باشد.
او میشمرد. این همان چیزی است که میخواهم پیش از هر چیز دیگر در دست نگاه داری—نه روزهداریاش، نه آن پیکر شعلهور کنار رودخانه، بلکه پیرمردی در پارس که روزها را میشمرد، و به بیستویک میرسید، و هیچ پاسخی نمیشنید.
سه هفته سوگوار بود. نانِ خوشی را نخورد؛ گوشت و شراب به دهانش راه نیافت؛ و خود را به روغن تدهین نکرد. دانیال در آن هنگام بسیار سالخورده بود. از کورهٔ نبوکدنصر و بزمِ ویرانشدهٔ بلشصر و شبِ میان شیران جان بهدر برده بود، و آنقدر زیسته بود که کوروشِ پارس را ببیند—همان پادشاهی که به زبان اشعیا مسحشدهٔ خویش خواندمش، همان که دست راستش را گرفتم تا دروازهها را پیش رویش بگشایم—فرمانی را امضا کند که تبعیدیانم را به خانه بازمیگرداند. یگانه چیزی که در سراسر عمرِ تبعیدش برای آن دعا کرده بود به او داده شده بود. و با اینهمه سوگوار بود، زیرا کلامی دربارهٔ آنچه بر قومش خواهد آمد بر او نهاده شده بود، و او را یارای دیدن درونِ آن نبود، و کلامی بهدستگرفتن که آن را درنمییابی، خود گونهای دیگر از گرسنگی است.
پس دل خویش را بر فهمیدن نهاد. و تا آنجا که او میتوانست دریابد، بیستویک روز، آسمانها بسته بود.
پیش از آنکه بگویم در آن روزها چه بود، لختی در دلِ آن روزها بنشین، زیرا بیشترِ شما همانجا زندگی میکنید. شما نیز شمردهاید. صبحهایی که زودتر برخاستید تا برای آن دعا کنید. خوراکهایی که رد کردید. هفتهای که مطمئن بودید همان هفته خواهد بود. و سکوتی که به استقبالتان آمد، بافتِ دری بسته داشت، و شما از آن همان نتیجهای را گرفتید که هر انسانِ صادقی میگیرد—که یا شنیده نشدهاید، یا شنیده شدهاید و پاسخی درخورتان ندانستهاند.
در روز بیستوچهارم ماه نخست، او بر کنارهٔ آن رود بزرگ، دجله، ایستاده بود، و چشمان خود را برافراشت. مردی دید جامه بر تن از کتان، کمرش به زرِ اوفاز بسته، تنش به درخشش زبرجد، چهرهاش به سیمای برق، چشمانش چون مشعلهای آتش، و آوای سخنانش چون هیاهوی انبوهی از مردم. مردانی که کنار دانیال بودند هیچ ندیدند؛ لرزهای سخت بر آنان افتاد و گریختند و خود را در نهانجایی پنهان کردند، زیرا آنان که کمتر میبینند، اغلب نخستین کسانیاند که میگریزند. دانیال تنها بر جای ماند، و نیرو از او رفت، و رخسارش بر خاک افتاد.
آنگاه دستی او را لمس کرد و او را، لرزان، بر زانوها و کف دستانش برخیزاند. و آن پیامآور همان جملهای را گفت که تمامی این صفحه برای رساندنش به دست تو هست:
از نخستین روزی که دل بر فهمیدن نهادی و خود را در پیشگاه خدای خویش رنج دادی، سخن تو شنیده شد؛ و من خود بهسبب همان سخن آمدهام.
روز نخست. نه روز بیستویکم. نه روزی که روزهاش سرانجام به وزنی رسید که کفهٔ ترازو را برگرداند، نه روزی که بهاندازهٔ کافی رنج کشیده بود تا سزاوار پاسخی شود—روز نخست، نخستین ساعتی که چهره بهسوی من گرداند و آغاز کرد. در آن سه هفته، هیچ لحظهای نبود که او به اتاقی خالی دعا کرده باشد. پاسخ از همان آغاز در راه بود. او تنها نرسیدنِ آن را ندیده بود.
اکنون بشنو آن تأخیر چه بود، و از شنیدنِ هر چیز دیگری در آن سر باز زن. امیر پادشاهی پارس بیستویک روز در برابر من ایستادگی کرد؛ و اینک، میکائیل، یکی از امیران برجسته، به یاریام آمد. بیستویک روز ستیز میان قدرتهایی که دانیال توان دیدنشان را نداشت، بر سرِ مردی زانوزده کنار رودخانه که از هیچیک بیخبر بود. پردهای بر آن نخواهم کشید. در آفرینش ارادههایی هستند که خود را در برابر آنچه میفرستم میایستانند، و مقاومتشان واقعی است، و گذشتن از آن بهایی دارد. سه هفتهٔ خالیِ دانیال، سه هفتهٔ خالی نبود. سه هفتهٔ نبردی بود که هرگز به او نشان داده نشد.
اما دقیقاً بنگر آن تأخیر کجا بود و کجا نبود. در شنیدن نبود. در تصمیمگرفتن نبود. هرگز در من نبود.
و آنچه به دانیال در جهانِ نادیدنی نشان دادم را برمگیر تا بر گردنِ هیچ سرزمین یا هیچ قومی بر زمین بیاویزی. آن پرده را نگشودم تا همسایهات را دیگرگونه بنگری. همان کتابی که نام آن امیر را میآورد، کوروشِ پارس را نیز مسحشدهٔ من میخواند، همان مردی که دستش را گرفتم. پارس، شریرِ این باب نیست. پارس، همان زمینی است که دعا بر آن شنیده شد.
آن پیامآور بار دیگر دانیال را لمس کرد، آنگاه که واپسین دم او نیز رفته بود، تا دهانش بتواند اصلاً گشوده شود، و بار سوم لمسش کرد تا نیرو را به او بازگرداند، و گفت: مترس، ای مردِ گرامی. سلامت بر تو باد. نیرومند باش—و نیرومند باش. دوبار نیرومند، زیرا یکبار برای مردی که هماکنون دریافته آن اتاقی که در آن دعا میکند حقیقتاً چگونه است، کافی نیست.
سپس بار دیگر به میانِ آن بازگشت. اکنون بازمیگردم تا با امیر پارس نبرد کنم؛ و چون بیرون روم، اینک امیر یونان در راه است. برای سپاسگزاریشنیدن نماند. آشکارا به دانیال گفت که هیچکس در این همه در کنار من استوار نمیایستد، مگر میکائیل، امیر تو—و رفت. آن تسلی، پایانِ جنگ نبود. کلامی بود که به مردی در میانهٔ آن جنگ ایستاده، سپرده شد.
پس روزهایت را بشمار، اگر ناچاری بشماری. تنها سکوتت را آنگونه که دانیال سکوتِ خویش را خواند، مخوان. آنچه بیپاسخ مینامیاش، شاید تنها هنوز به تو نرسیده باشد.
من تو را در روز نخست شنیدم.
سند
باب دهم دانیال، آغازگرِ واپسین رؤیای کتاب است که تا پایان باب دوازدهم ادامه مییابد. تاریخِ آن به سال سوم کوروش، پادشاه پارس، بازمیگردد و در کنارهٔ رود دجله، در روز بیستوچهارم ماه نخست، رخ میدهد. این باب به بخش عبریِ کتاب تعلق دارد (۸:۱–۱۲:۱۳)؛ بابهای ۲:۴–۷:۲۸ به آرامی نوشته شدهاند. روزهٔ دانیال سه «هفتهٔ روز» بهدرازا میکشد (دانیال ۱۰:۲-۳)—اصطلاحی عبری که این هفتهها را هفتههای واقعی نشان میدهد، برخلافِ «هفتهها»ی سالها در دانیال ۹. از آنجا که ماه نخست، نیسان است، مفسران از دیرباز اشاره کردهاند که آن سه هفته میبایست عید فصح و جشن فطیر را در بر میگرفته باشد.
نام آن پیامآور هرگز آورده نمیشود. جبرائیل در رؤیاهای پیشین دوبار نام برده شده (دانیال ۸:۱۶ و ۹:۲۱)، و سنتی کهن او را با آن پیکرِ بابِ دهم یکی میداند، اما خودِ این باب نامی بهدست نمیدهد، و این همانندسازی را نمیتوان از متن استخراج کرد.
میکائیل، در تضاد با او، نام برده میشود. او یکی از امیران برجسته است که به یاری آن پیامآور میآید (۱۰:۱۳) و تنها کسی است که در کنارش استوار میماند، و «میکائیل، امیر تو» خوانده میشود (۱۰:۲۱)—یعنی امیرِ اسرائیل؛ او بار سوم در دانیال ۱۲:۱ بهعنوان امیر بزرگی که بر قوم دانیال نگهبانی میکند، نام برده میشود. این همان دانهٔ کتابمقدسیِ نگهبانیِ بعدیِ میکائیل است، نخست بر اسرائیل و سپس، در سنت مسیحی، بر خودِ کلیسا.
خواندنِ این «امیران» چون قدرتهای فرشتهگونهٔ گماردهشده بر ملتها، تاریخی دیرینه دارد، نه جایگاهِ آموزهای رسمی. هیرونیموس، در تفسیر خود بر این باب، امیر پارس را فرشتهٔ پادشاهیِ پارس میداند که با درخواستهای دانیال مخالفت میکند، میکائیل را فرشتهٔ گماشته بر قوم اسرائیل، و «امیران برجسته» را به معنای رئیسفرشتگان میگیرد. توماس آکویناس در Summa Theologiae (بخش I، پرسش ۱۱۳، مقالهٔ ۸) به دانیال ۱۰:۱۳ استناد میکند آنگاه که میپرسد آیا میان فرشتگان ستیز ممکن است، و پاسخ میدهد که آن مقاومتِ ظاهری به شایستگیهای گوناگونِ اقوام بازمیگردد، آنگونه که در حکمت الهی جسته میشود، نه به هیچ شکافی در ارادهٔ فرشتگان؛ همان پرسش، نگهبانیِ کل جوامع را به ردههای برترِ فرشتگان میسپارد (بخش I، پرسش ۱۱۳، مقالهٔ ۳). کلیسا وجود و خدمتِ فرشتگان را حقیقتی از ایمان میداند (کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۳۲۸-۳۳۶)، اما هرگز نیاموخته که هیچ ملت، قوم، یا فرهنگی زیرِ سلطهٔ شیطانی باشد. همان نوشتهٔ مقدس که امیر پارس را ثبت میکند، کوروش، پادشاه پارس را نیز مسحشدهٔ خداوند میخواند، همان که خدا دست راستش را گرفت تا دروازهها را پیش رویش بگشاید و تبعیدیان را رها سازد (اشعیا ۴۵:۱؛ عزرا ۱:۱-۴).
دربارهٔ تاریخ و تألیف: زمینهٔ روایت به سدهٔ ششم پیش از میلاد بازمیگردد، حال آنکه پژوهش کاتولیک و پژوهشِ گستردهتر، صورتِ نهاییِ کتاب را در دورانِ آزارِ آنتیوخوس چهارم اپیفانس، ۱۶۷-۱۶۴ پیش از میلاد، جای میدهد، با این احتمال که داستانهای درباریِ بابهای یکم تا ششم بر موادی کهنتر تکیه داشته باشند. مقدمهٔ دانیال در ترجمهٔ New American Bible Revised Edition این تاریخِ متأخرتر را آشکارا بیان میکند و این کتاب را نمونهای زودهنگام از ادبیات آخرالزمانی میشمارد، نه نبوت. این مناقشه خود دیرینه است: پورفیریوس، فیلسوفِ سدهٔ سوم، چنین استدلال کرد که این کتاب در دورانِ آنتیوخوس نوشته شده، و هیرونیموس بهتفصیل پاسخش را داد. «امیر یونان» در ۱۰:۲۰ به همان افقِ هلنیستیِ رؤیاهای بابهای هشتم و یازدهم تعلق دارد.
دانیال ۱۰:۱۲—که سخنان از همان روز نخست شنیده شدند—بارها در نوشتههای معنویِ کاتولیک دربارهٔ پایداری در دعا یاد شده، و بهروشنی به دشواریهایی پاسخ میدهد که کاتشیزم در بحثِ خود دربارهٔ نبردِ دعا نام میبرد: دلسردی از آنکه بر وفقِ ارادهٔ خودمان شنیده نشدهایم، و اعتمادِ فرزندانه که در تنگنا آزموده میشود (کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۲۷۲۵-۲۷۴۵، بهویژه بندهای ۲۷۲۸ و ۲۷۳۴). همهٔ برگردانهای دانیال در بالا از وولگاتای کلمنتین و متنِ عبریِ مازورتیک انجام شده است.
منابع و ارجاعات
- دانیال ۱۰:۱-۲۱
- دانیال ۸:۱۶؛ ۹:۲۱ (جبرائیل نامبرده شده)
- دانیال ۱۲:۱
- اشعیا ۴۵:۱؛ عزرا ۱:۱-۴
- هیرونیموس، تفسیر بر دانیال، دربارهٔ باب دهم
- توماس آکویناس، Summa Theologiae I, q. 113, aa. 3, 8
- کاتشیزم کلیسای کاتولیک ۳۲۸-۳۳۶، ۲۷۲۵-۲۷۴۵
انتشار: بهروزرسانی:
به دیگران برسانید
بیشتر از این اتاق
- فرشتهٔ باغ جتسیمانیشب پیش از مصلوبشدن، که بهطور سنتی حدود سال ۳۰ یا ۳۳ میلادی تاریخگذاری شده استبنا بر لوقا ۲۲:۴۳-۴۴، آنگاه که عیسی در جتسیمانی، شب پیش از مصلوبشدنش، در عذاب دعا میکرد، فرشتهای از آسمان ظاهر شد تا او را تقویت کند، و عرقش چون قطرات درشت خون بر زمین میریخت؛ این آیات در برخی از کهنترین نسخههای خطی نیامده، اما نویسندگان مسیحی از همان قرن دوم آنها را نقل کردهاند، و کلیسا آنها را در متن قانونی و مناسکی خود نگاه داشته است.
- میکائیل و اژدهاجنگی پیش از تاریخ بشر، در خوانش کلیسا از مکاشفه ۱۲؛ رؤیاهای دانیال دربارهٔ میکائیل در دوران بابلی و پارسی، سدهٔ ششم پیش از میلاد، قرار میگیرندمکاشفه ۱۲:۷-۹ جنگی در آسمان را به تصویر میکشد که در آن رئیسفرشته میکائیل و فرشتگانش اژدها را، که با شیطان یکی شمرده میشود، به زیر میافکنند، در حالی که کتاب دانیال او را امیر و نگهبان قوم خدا مینامد و رسالهٔ یهودا نزاع او با شیطان را بر سر پیکر موسی ثبت میکند؛ کلیسا او را مدافع کلیسا و نگهبان محتضران میداند.
- توبیا و فرشتهروایت در دوران تبعید آشوری، سدهٔ هشتم-هفتم پیش از میلاد گذارده شده؛ خود کتاب احتمالاً بعدها، حدود سدهٔ سوم-دوم پیش از میلاد نگاشته شده استدر کتاب توبیت، فرشتهٔ مقرب رافائیل در پوشش انسانی، بهنام خویشاوندی به نام عزریا، سفر میکند تا توبیای جوان را از نینوا به ماد راهنمایی کند، جایی که وامی را وصول میکند، سارا را از دیو اسمودئوس رهایی میبخشد، و بازمیگردد تا نابینایی توبیت پیر را با زهرهٔ ماهی شفا دهد، پیش از آنکه خود را یکی از هفت فرشتهای بنامد که در برابر تخت خدا میایستند.
- پطرس به دست فرشته آزاد میشودحدود سال ۴۴ میلادی، در دوران فرمانروایی هیرودیس آگریپای یکمآنگاه که هیرودیس آگریپای یکم آمادهٔ اعدام پطرس میشد، کلیسا بیوقفه دعا میکرد، و فرشتهٔ خداوند شبانه به زندانِ نگهبانیشده وارد شد، زنجیرهایش را گشود، و او را از میان دو گروه نگهبان و از دروازهای آهنین که خود گشوده شد، گذر داد. پطرس آزاد به شهر راه رفت، تنها پس از آن یقین یافت که رؤیایی نبوده است.